داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

عشق تو مرا کشت

در یاد داشتی که از خودش برجای گذاشته بود نوشته بود :

نه من داش اکل هستم و نه تو مرجان . نه اینجا شهر شیراز

است و نه ما به صد سال پیش برگشته ایم .

ولی این قدر هست که بی وفایی و بی اعتنایی تو با من

همان کار کاکا رستم و دشنۀ از قفای او را کرد .

طوطی من هم مدت هاست در کنج قفس خاموش نشسته

 است و من به جای اون ، با این قلم شکسته روی یک کاغذ

کاهی کهنه برات این جملات رو  می نویسم که در خلوت

خودت بخوانی و ببینی با من چه کرده ای :

رباب.....رباب ...  تو مرا کشتی

به که بگویم رباب ... عشق تو مرا کشت

 

تماشا از دور

 

 

وقتی فقط ز دور  تماشات می کنم

آتش زنی به جان و مماشات می کنم

بگذار لحظه ای به تو نزدیک تر شوم

با یک نگاه مست تو را مات می کنم

چشم آبی

آن شب  بعد از سال ها مادرم را دیدم . درخواب .

 گفت می خواهم بیایم پیشت .

با تعجب پرسیدم چطور ؟ از اون دنیا ؟

عکسی را که در دستش بود نشانم داد و چند بار

به علامت تاکید با انگشت به روی آن زد.

عکس جواد بود .

جواد هفتۀ پیش آمده بود خواستگاری ،

و من می خواستم پاسخ منفی بدهم .

یک سال بعد ، دختر من و جواد به دنیا آمد .

با شباهتی عجیب به مادر مرحومم.

به ویژه چشمان آبی و درشتش .

 

 

من و سایه ام

در انتظار شب وصل

تمام روز را در کنار پنجره

به سایه ام نگاه می کردم

که در زیر آفتاب

در آغوش تو بوسه باران می شد

و شامگاه تا سحر

تن خسته و سرد تو را

بیهوده در آغوش می فشردم

عسلک و سنگ صبور مهربون

مدتی بود که عسلک اون شادابی و سرزندگی همیشگی رو نداشت .

برخلاف معمول که ناراحتی ها و دردل هاش رو  هر شب با سنگ صبور

مهربون  در میون می ذاشت و با تسٌلی های اون ، ذهن و دلش آروم می

 شد و شب رو با آرامش می خوابید ، یکی دو هفته بود که لام  تا کام

حرفی به زبون نمی آورد و در مقابل پرسش های مکرٌرِ سنگ صبور

مهربون با چشمای نمناک از اشک فقط او رو درآغوش می گرفت

 و  می بوسید .

یه روز صبح زود که سنگ صبور از خواب بیدار شد و صبحونه رو آماده

 کرد ، رفت بالای سر عسلک و صداش کرد اما عسلک عکس العملی

 نشون نداد . دوباره که صداش  کرد فقط صدای نالۀ  آهسته ای از او

 شنید . با نگرانی و مهربانی  دستی به سر و روی عسلک کشید که

 از داغی صورت عسلک   فریاد کوتاهی از تعجب و ترس کشید .

حال عسلک از اون روز صبح تا حوالی عصر ساعت به ساعت بدتر شد .

 اما اوائل شب مثل اینکه پاشویه ها و دوا و درمون های سنگ صبور

 مهربون کمی اثر کرد و عسک چشماشو باز کرد . سنگ صبور مهربون

 بیتابانه گفت عزیزم چی شده بود خدا رو شکر که حالت داره بهتر می شه

اینو که گفت اشک تو چشمای درشت وسیاه عسلک جمع شد و گفت

 عزیزم خیلی ازت ممنونم ولی وقتش رسیده که راز سکوت چند هفته ای

 خودم رو برات فاش کنم.  یادته یه روز که اومدی تو اتاقم  و دیدی قاصدک

 از پنجره بیرون رفت  پرسیدی چیه کار داشت و من جواب درستی بهت ندادم .

سنگ صبور مهربون گفت آره یادمه عزیزم و از همون روزا بود که حالت یواش

 یواش خراب شد . عسلک چشمشو به علامت  تایید باز و بسته کرد و گفت

میدونی اون روز قاصدک چه پیغامی اورده بود . سنگ صبور لباشو جمع کرد

 که یعنی نه نمیدونم . عسلک گفت قاصدک خبر سفر و جدائی رو  بمن داد

 و گفت به همین زودی باید از تو جداشم  و امشب همون شب جدائیه .

شاید برای اولین بار اشکی از چشمای سنگ صبور رو صورت عسلک افتاد 

و گفت عزیزم می دونی که من نمی خوام بی تو یه لحظه هم زنده باشم .

این و گفت و هق هق کنان عسلک رو بغل کرد و  به خودش فشرد .

اون شب تا نزدیکای صبح عسلک و سنگ صبور مهربون هم دیگه رو بوسیدند

 و بوئیدند و گریه کردن.

 افتاب که زد وسط اتاق یه مشت خاک سفید به شکل قلب به جا مونده بود

 و یه قطرۀ قرمز وسط اون . سنگ صبور مهربون از غصه خرد شده بود ولی

 هنوز هم عسلک رو در آغوش داشت .