داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

عروسک ها

خو کرده ایم به تکرار

به تماشای  عروسک هایی که روی صحنه

می آیند و می روند و هر از گاهی

 به سوی ما شلیک می کنند

اگر جان سالم به در بردیم

 سفیهانه می خندیم و خدا را شاکریم

و اگردیگری هدف قرارگرفت

 تنها سری به علامت تاسف می جنبانیم

و می رویم بلیط سآنس بعد را می خریم

من که این را می گویم خوش شانس بوده ام

که نمایش عروسک ها را چهل بار دیده ام

و هنوز زنده ام ، شاید چون

گاهی برای تماشاخانه تبلیغ کرده ام

کم کم هم از عروسک بازی خوشم می آید

راستی را ، دیروز مادرم می گفت :

"دخترم ، ایراندخت ،

چه قدر شبیه عروسک ها شده ای"

 

آیینه های موازی

 

آیینه های موازی

آیینه های تنگ

تکرارهای پوچ

تا بی نهایت گورستان

تا حد انفجار تهوع

 

سنگی بزن به آینه و بگریز

بگریز از شقاوت تکرار

بگریز تا نهایت آزادی

آنجا که هر کدام

دور از حصار ِآینه ها

جامی گرفته ایم

در دست های خویش

از آب و آفتاب

 

چرخ و افتخار

 

چرخ ماشین افتاده بود تو "جوب" . کنار خیابان ایستاده

 بود و چشمش به دنبال کمک می گشت .

ماشین های عبوری هم باسرعت از کنارش می گذشتند

و  آب گل آلود کف خیابان  را به لباسش می پاشیدند

از دور چشمش به دو عابر جوان افتاد که به او نزدیک

می شدند . به کنارش که رسیدند نگاهی به ماشین

و قیافۀ درماندۀ راننده انداختند و بی تفاوت گذشتند .

با آن که احساس کرد دیگر نیازی به درخواست لفظی

 نیست  ولی باز هم من من کنان گفت کمک می کنید ؟

 ولی آن ها بدون پاسخ فقط شانه هایشان را بالا انداختند

 و به راه خود ادامه دادند .

هفت  هشت قدم از او دور نشده بودند که احساس کرد

باید حتما چیزی به آن ها بگوید به دنبالشان دوید و صدا زد

"آقایون ..آقایون" . ایستادند و به پشت سرشان نگاه کردند

"آقایون به نظر میاد شما آدم های با شخصیت و درس

خونده ای هستید، من به عنوان یه رانندۀ کم سواد ، دیگه

 از شما کمک نمی خوام ولی می خوام یه چیزی بتون بگم

اونم اینه که من دیر یا زود ماشینم رو از جوب در میارم و

می رم دنبال کارم ولی شما این فرصت و افتخار بزرگ رو

 که به یه هموطنتون کمک کنید از دست دادید   . البته بعدا

 که رفتید و خوب فکر کردید متوجه این نکته می شید " .

اینها رو گفت و به طرف ماشینش برگشت . توی دلش به

 درستی احساس  می کرد که آروم شده و به اون دو نفر

 درس خوبی داده .

این طور نبود؟

 

 

رویای سراب گونه

 درتشنگی کویر

رویاهای سراب گونه را رها کن

چشم به آسمان بدوز

با ابر های سیاه دوست شو

و با پاهای تاول زده

به دنبال باد حرکت کن

باران را خواهی یافت

و برکه را

و این حقیقت را

که آن کویر

کوچک تر از حیاط خانۀ توست

وسعت کویر و عمق تشنگی

در هراس رویا گونۀ تو نهفته است

گل سرخ و گل یاس

 

 

وقتی گفتی می آیی

قاب بزرگ و کهنۀ تنهائیم را

 از روی دیوار خاکستری اطاقم

 برداشتم  ، آن را شکستم

و در باغچۀ کوچک آیندۀ خود

در انتظار گل های سرخ امید

 به خاک سپردم

هرگز نیامدی و اکنون

تمام باغچه را گل یاس پوشانده است