خو کرده ایم به تکرار
به تماشای عروسک هایی که روی صحنه
می آیند و می روند و هر از گاهی
به سوی ما شلیک می کنند
اگر جان سالم به در بردیم
سفیهانه می خندیم و خدا را شاکریم
و اگردیگری هدف قرارگرفت
تنها سری به علامت تاسف می جنبانیم
و می رویم بلیط سآنس بعد را می خریم
من که این را می گویم خوش شانس بوده ام
که نمایش عروسک ها را چهل بار دیده ام
و هنوز زنده ام ، شاید چون
گاهی برای تماشاخانه تبلیغ کرده ام
کم کم هم از عروسک بازی خوشم می آید
راستی را ، دیروز مادرم می گفت :
"دخترم ، ایراندخت ،
چه قدر شبیه عروسک ها شده ای"
آیینه های موازی
آیینه های تنگ
تکرارهای پوچ
تا بی نهایت گورستان
تا حد انفجار تهوع
سنگی بزن به آینه و بگریز
بگریز از شقاوت تکرار
بگریز تا نهایت آزادی
آنجا که هر کدام
دور از حصار ِآینه ها
جامی گرفته ایم
در دست های خویش
از آب و آفتاب
چرخ ماشین افتاده بود تو "جوب" . کنار خیابان ایستاده
بود و چشمش به دنبال کمک می گشت .
ماشین های عبوری هم باسرعت از کنارش می گذشتند
و آب گل آلود کف خیابان را به لباسش می پاشیدند
از دور چشمش به دو عابر جوان افتاد که به او نزدیک
می شدند . به کنارش که رسیدند نگاهی به ماشین
و قیافۀ درماندۀ راننده انداختند و بی تفاوت گذشتند .
با آن که احساس کرد دیگر نیازی به درخواست لفظی
نیست ولی باز هم من من کنان گفت کمک می کنید ؟
ولی آن ها بدون پاسخ فقط شانه هایشان را بالا انداختند
و به راه خود ادامه دادند .
هفت هشت قدم از او دور نشده بودند که احساس کرد
باید حتما چیزی به آن ها بگوید به دنبالشان دوید و صدا زد
"آقایون ..آقایون" . ایستادند و به پشت سرشان نگاه کردند
"آقایون به نظر میاد شما آدم های با شخصیت و درس
خونده ای هستید، من به عنوان یه رانندۀ کم سواد ، دیگه
از شما کمک نمی خوام ولی می خوام یه چیزی بتون بگم
اونم اینه که من دیر یا زود ماشینم رو از جوب در میارم و
می رم دنبال کارم ولی شما این فرصت و افتخار بزرگ رو
که به یه هموطنتون کمک کنید از دست دادید . البته بعدا
که رفتید و خوب فکر کردید متوجه این نکته می شید " .
اینها رو گفت و به طرف ماشینش برگشت . توی دلش به
درستی احساس می کرد که آروم شده و به اون دو نفر
درس خوبی داده .
این طور نبود؟
درتشنگی کویر
رویاهای سراب گونه را رها کن
چشم به آسمان بدوز
با ابر های سیاه دوست شو
و با پاهای تاول زده
به دنبال باد حرکت کن
باران را خواهی یافت
و برکه را
و این حقیقت را
که آن کویر
کوچک تر از حیاط خانۀ توست
وسعت کویر و عمق تشنگی
در هراس رویا گونۀ تو نهفته است
وقتی گفتی می آیی
قاب بزرگ و کهنۀ تنهائیم را
از روی دیوار خاکستری اطاقم
برداشتم ، آن را شکستم
و در باغچۀ کوچک آیندۀ خود
در انتظار گل های سرخ امید
به خاک سپردم
هرگز نیامدی و اکنون
تمام باغچه را گل یاس پوشانده است