در خیابان آشنایی
از کنارم می گذرید
با نگاهی سرسری
و لبخندی بی معنی .
دست دوستیم را نمی فشارید
که به سوی شما دراز است
و سلام مهربانیم را
پاسخ نمی گوئید .
راستی را
چگونه مردمی هستید ؟
که تنها به دشمنان خویش
کرنش می کنید
و بوسه می زنید بر دستشان .
اصرار بسیار و گریه های مادرش سرانجام دل او را نرم کرد که به آخرین خواستگارش ، که این روزها بسیار کم شده بودند جواب مثبت بدهد . به این شرط که مراسم ، ساده و مختصر برگزار شود .
علیرغم دل شوره و نگرانی زیادی که داشت ، شب زفاف یکی از زیباترین و لذت بخش ترین شبهای زندگیش بود که تا نزدیکی های سحر ادامه داشت .
تازه آفتاب زده بود که با برخورد نسیم خنک یک بامداد بهاری به گونه اش از خواب بیدار شد . هنوز چشمش را درست باز نکرده بود گه با دست مهرداد را در کنارش جستجو کرد . وقتی جای خالی را حس کرد ، چشمانش را باز کرد و از دیدن دیدن رختخواب مرتب و دست نخورده در کنارش کمی متعجب شد. به آرامی از جایش بلند شد لباسش را پوشید و به آشپزخانه رفت . همه چیز دست نخورده بود . در دستشوئی و حمام هم کسی نبود .فکر کرد شاید مهرداد برای خوردن صبحانه به طبقه پایین رفته است .وقتی پایین رفت دید لای در نیمه باز است اطمینان پیدا کرد که مهرداد اینجاست . در را باز کرد و به شوق دیدن پدر مادرش و مهرداد با صدای بلند گفت سلام به همگی . ولی از سکوتی که همچنان برقرار بود جا خورد . به آشپزخانه که وارد شد از این که جای یخچال و اجاق گاز خالی بود و تنها میز و صندلی ها ی کهنه و گرد و خاک گرفته ایی آنجا دیده میشد حسابی گیج شد سری به اطاق خواب زد، خالی و غبار گرفته ، تنها با قابی از عکس کهنۀ پدر و مادرش بر دیوار . به سرعت به سمت پنجره دوید از میان شیشه های شکسته چیزی جز چند درخت خشکیده و علف های هرز در کف حیاط قدیمی خانه شان دیده نمی شد . مگر دیشب در باغ سر سبز و زیبایشان مراسم عروسی بر پا نبود ؟
ساعت شماطه داری ،که تنها یادگاری نزد او از خانه پدریش بود ، زنگ زد و او را از خواب شگفت انگیزی که دیده بود بیدار کرد و به دنیای واقعی باز گرداند . دنیایی که اکنون جز تنهایی و خزان زندگی برای او چیزی نداشت . انگار همین دیروز بود که پدر و مادرش به فاصلۀ کمی از هم در گذشتند .
باور کردنی نبود که دهسال از آن روزهای تلخ گذشته باشد و او هر از گاهی تنها خواب ازدواج و مادر شدن را ببیند .
ای بسا آرزو که خاک شده .!!!!!!!!!!!!
به کدام بهانه بیاویزم
رخت سیاه زندگیم را
که باندازۀ یک روسری ، کوچک است
و باندازۀ یک روپوش ،تنگ
به کدام شاخه بیاویزم
قفسم را که در آن
عکس زیبایی از باغ بزرگ
شده سنجاق به رویاهایم
پرویز بود که زنگ زد ، می خواست منو ببینه .
قرار شد شب یه سری بیاد پیشم خونه .
مدتی بود ازش خبری نداشتم . قدیما گاه گداری
برای دردل یا مشورت میومد پیشم یا من می رفتم
دفترش .
اونشب اومده بود که مشکل بزرگ خانوادگیش رو
که براش پیش اومده بود باهام در میون بذاره .
اونم با قسم جلاله که موضوع بین خودمون بمونه.
خلاصۀ حرفش این بود که زنش و بچه هاش دست
به یکی کردن و خونه و ماشین رو ازش گرفتن و دنبال
گرفتن زمینش هستن که تو شهرشون داره . اونم برای
رفع نیاز ، یه خانم سر براه شهرستونی گرفته و از
غرب تهرون رفته یه آپارتمان شیک تو شرق تهرون
کرایه کرده و با همسر جدیدش اونجا زندگی می کنه.
راستش نه اون موقع و نه تا حالا دقیقا نفهمیدم
طرح این موضوع با من برای چی بود مشورت یا دردل
خالی . موضوع دید و بازدیدای ما تا حالا بیشتر مسائل
کاری و اداری و یا اجتماعی – سیاسی مملکت بود و
بعد از موردی که واسطه وصلت دخترش با یه جوون
بسیار برازنده شدم اولین بار بود که در جریان مسائل
خصوصی خانوادگی شون قرار می گرفتم ..
طبق معمول در موحهه حضوری من با صمیمیت و سادگی
روایتش رو از مسئله با تصور حق به جانبی او باور کردم
ولی البته سوالاتی هم در ذهنم بوجود آمده بود که باید
برایش پاسخی پیدا می کردم . مدتی بعد در جریان فصل
شراکت کوچکی که با هم داشتیم ابعاد جدیدی از شخصیت
مادیگرای این همکار قدیمی رو شناختم . که بسیاری از تصورات
ذهنی منو نسبت به او دستخوش تغییر کرد . و نهایتا اخیرا
متوجه روایت دیگری شدم که نشون میداد داستان تعریفی اون
شب یه خورده حا بحا برام گفته شده بود یعنی این حناب بعد از
سال ها تصاحب پست های نون آبدار ، باصطلاح شلوارش دو تا
شده و اول رفته همسر جدیدی گرفته که با عکس العمل طبیعی خانواده روبرو شده و باقی ماجرا .
نمی دونم کجا خوانده ام که چهرۀ واقعی انسان ها بویژه آقایان
در دو جا آشکار می شه یکی در هنگام تقابل منافع مهم مادی
یکی در هنگام تصاحب جنس مخالف . داوری در مورد این گفته با شماست .
گل :
در حجم پر شمار کلاغان رنگ رنگ
دستگاه های تغییر صدا
جراحی های پلاستیک
کاشت مو در یک جلسه
که همه چیز را
وارونه می نمایانند ،
باور نمی کنم
صداقت بلبل را ،
برای من که عمرم
چندان دراز نیست
تنها یک دلِ دست نخورده
برای گذران لذت بخش بهار
اهمیت دارد
پس سینه ات را بشکاف
و قلبت را اگر سپید است
به من پیشکش کن
بلبل :
من نیز گرچه برایت صادقانه می خوانم
اما از دیروز ، ترسی مبهم
وجودم را فرا گرفته است
وقتی باغبان را دیدم
که با قلم موی زمختی
برخی گلها را رنگ می کرد
و با اسپری ، عطری شیمیائی
به آنها می پاشید .
اما پیشنهادت را می پذیرم
سینه ام را می شکافم
و قلبم را به تو هدیه می کنم .
تو هم با خون سبز من
خود را بشوی
تا در آخرین لحظه
با این اطمینان بمیرم
که جانم را
به یک گل خدائی
تقدیم کرده ام
گل:
نه ، بیا دعا کنیم
بارانی سیل آسا ببارد
و همۀ ناپاکی ها را بشوید
شاید خدا ما را هم
به بهشتِ یک رنگی ها ببرد