پنجره را باز کن
با همین حنجره زخمی
فریاد بزن:
"عشق می ورزیم
مهربانی می خریم
آرامش می خواهیم
آزادی می گیریم"
و فراموش نکن
اینجا هنوز کربلاست
از هر طرف
تیرهای سه شعبه
گلوهای تشنه را
نشانه رفته اند
به گوشۀ دنج و نیمه تاریک یه کافی شاپ پناه برده بودم ،
یه پک به سیگار میزدم و یه جرعه از قهوۀ تلخ و داغ رو
سر می کشیدم. دو ماهی بود که از بهرام بی خبر بودم و هنوز
نتونسته بودم فراموشش کنم یا خودم رو که گم کرده بودم پیدا کنم.
توی همین اغتشاش ذهنی و سردرگمی بی انتها سیر می کردم که
با یه صدای گرم و آشنا به خود اومدم :
سرکار خانم منو به یه فنجون قهوه مهمون می کنید.
منم نه گذاشتم و نه ورداشتم که:
مثل اینکه مشروبای الهه خانم دلتو زده که دوباره پیدات شده.
الهه دوست صمیمی من بود که وقتی مچش رو با بهرام گرفتم
از خجالت یا وقاحت هر دوتاشون گم و گور شدند.
ته سیگارم رو انداختم تو فنجون قهوه ، یه اسکناس انداختم رو
میز و از جام بلند شدم :با این پول هر کوفتی خواستی ،مهمون من.
چند تا میز اون ورتر الهه داشت با کنجکاوی ما رو می پایید .
آخرین امید من به بازگشت بهرام از دست رفته بود. شب تصمیم
قطعی خودم رو گرفتم .یک ماه بعد در یک روز قشنگ بهاری
داشتم به سمت پاریس پرواز می کردم. عشق تازه من هم اونجا
در فرودگاه منتظرم بود .
ایران خانم اخیرا گفته صد رحمت به
زالوهای قدیم که وقتی شکمشون
از خون پر می شد به راحتی از بدن
آدم جدا می شدند . اما این زالوهای
آدم نما چنان چسبناک و سیری ناپذیرند
که می خواهند تا آخرین قطره،خون
ما قربانیان بدبخت را بمکند .
با لحنی که پر از حسرت و التماس پود پرسید:
: من دارم می میرم ؟
یک لحظه دست و پام رو گم کردم که چی بگم
:می ترسی؟
:نه نگرانم
: نگران چی؟
: نگران تو و بچه
:نگران نباش ، خدا بزرگه
: آخه دست تنها چطور بزرگش می کنی؟
: حالا کی گفته که تو نیستی؟
: ببین فریده ، من که بچه نیستم . حال خودم رو
می فهمم.
:تو اگر خودت رو نبازی حتما خوب می شی
داروهای مسکن اثر کرد و آرام آرام چشماشو
بست حالا با خیال راحت به فرامرز زنگ زدم و
گفتم منتظر خبرای خوب باشه. فکر می کنم تا
دو سه روز دیگه از شر احمد راحت می شیم.
دو سه روز که هیچی یک هفته گذشت و حال
احمد رو به بهبود گذاشت . از اینکه دوباره اون
زندگی کسل کننده و بی روح قبلی رو از سر
بگیرم و جوونیم و صرف بزرگ کردن کرّۀ احمد
کنم و از همه مهم تر فرامرز رو فراموش کنم،
کلافه بودم و حال خودم رو نمی فهمیدم. یک
ماه که بعد فهمیدم قضیه مریضی احمد صحنه
سازی اون با مشارکت دوست دکترش بوده
خیلی راحت و از خدا خواسته تن به جدایی دادم.
آخرین جملاتی که تو محضر بین ما رد و بدل شد
این بود:
:برای جدا شدن از من احتیاج به اون همه صحنه
سازی نبود، اگر ازم می خواستی خودم حقیقت
رو رک و راست بهت می گفتم.
:اولا فکر نمی کردم این قدر بی عاطفه و وقیح
باشی ثانیا فکر بچه ها وبی مادر بزرگ شدن اونها
بودم ثالثا دنبال یه مدرک دادگاه پسند بودم.
:خوبه، بسه این قدر اولا دوما نکن که چندشم
می شه. دیرم شده ، فرامرز منتظرمه.
پوز خندی معنی داری زد که معنی اون رو یک
ساعت بعد فهمیدم . فرامرز سر قرارنیامده بود.
تلفنی گفت که عشق اون هم بخشی از بازی
احمد با من بوده . یک ماه بعد شنیدم احمد با
زنی که از اول ماجرا زیر سر داشته ازدواج کرده.
از تاکسی که پیاده شد نگاهی به طبقه سوم
انداخت و دید چراغا خاموشه .پیش خودش
گفت حتما باز رفته خونه دوستاش و سرش
گرمه که جواب تلفنام رو هم که از فرودگاه
می زدم نمی داد .کلید انداخت و رفت تو .
اسانسور هم که طبق معمول خراب بود .
ساک سنگین سوغاتی ها روبه دوش
کشید و نفس نفس زنون خودش رو به جلوی
در آپارتمان رسوند. در رو که باز کرد و چراغا
رو روشن، اه از نهادش بلند شد.خونه کاملا
خالی بود .پیش خودش گفت این دزد لعنتی
انگار این دفعه خونه رو جارو کرده و هرچی
بوده برده . فقط پرده ها سر جاش بود و تکه
کاغذ بزرگی روش چسبیده بود. رفت جلو و
دید نوشته : " کامران من رفتم پیش مامانم .
مختصری از طلب هامو برداشتم بقیه بمونه
برای بعد ، هایده ." پیش خودش گفت یعنی
چه ؟ مامانش که خارجه . کم کم داشت گوشی
دستش می اومد .دوید سمت اطاق خواب .
در گاو صندوق باز و جای همه اسناد و
مدارک خونه و ویلا و شرکت و پاکت ارز
خالی بود . وا رفت روی زمین سرد سالن
و یادش اومد که یک سال پیش چطور توی
یک مهمونی با خانم بسیار خوشگلی به
اسم هایده آشنا شده بود که تازگی از
شوهرش طلاق گرفته بود و بعد از چند ماه،
از زنس رویا رو بعد از بیست سال زندگی
جدا شده و سر پیری دست هایده رو گرفته
بود آورده بود سر همون خونه زندگی .
چیزی رو که نمی دونست این بود که رویا
به شرطی رمز گاو صندوق رو به هایده داده
بود که اون فقط پاکت ارز رو از اون جا برداره .
میون اون اسناد و مدارکی که الان پیش رویا
بود یه وکالت نامه تام الاختیار بود که وقت
خوش خوشونشون کامران به رویا داده یود.