داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

چل فصل بهار

چل فصل بهار آمد و رفت

وندر همه ما بسوگ هستیم

یا للعجب این چه سوگواریست

بر مردن خویش حجله بستیم

در چنگ حرامیان اسیریم

پا بسته ، زبان و چشم و دستیم

گر خنده کنیم از جنون است

یا از سر درد یا که مستیم

جان سختی ما شگفتی ماست

شاید به امید آنکه رستیم

در خواب و خیال چند دیدیم

با معجزه ریسمان گسستیم

از قید عدو نمی توان رست

الا که همه به عزم جستیم

آمیزه ای شگفت از هرچه پلشتی

نادرۀ دوران

آمیزه ای شگفت

از هرچه پلشتی

گندابی سیل آسا

 

برآمده از

دخمه های تاریک تاریخ

زمین و زمانه ما را

تکّه ای ناهمرنگ

 

شور بختانه

دیو و اهریمن را

جلوه ای شوم

در سرزمین اهورایی

 

ویرانگر هر آبادی

اژدهایی هفت سر

که هر سو آتش می پراکند

و سیری ناپذیر می بلعد.

 

 

 

تراوشات ذهن آشفتۀ یک مادر رنجدیده

با وجود این که رویا را در گورستان یک روستای دور افتاده

دفن کرده بودیم و  ظاهرا کسی جز من و سیما و پدرش از این

محل خبر نداشت ، نمی دونم چرا از اینکه من مدام به  زیارت

خاکش میرفتم هراسناک بودند . راستش رو بگم برای این که

دست کم تا یکسال دسترسی آسونی به این محل داشته باشم و

رفت و آمد زیادی از شهر تا اینجا نداشته باشم ، کلبه کوچکی

 در حاشیه ده اجاره کرده بودم. اتفاقا اولین روز استقرارم در

 خونۀ تازه مصادف با پنجشنبه بود و طبیعی بود که عصر هم

سری به مزار رویا بزنم. به خاطر کوتاهی روز، کمی زود شال

و کلا کردم و با یه دسته گل صحرایی و یه شیشه گلاب راه افتادم

 سمت گورستان که بالای تپه و از درخونه ده دقیقه ای راه بود.

اما وقتی نفس نفس زنون سر بالایی گورستان را پشت سر گذاشتم

 و سمت قبر رفتم در کمال تعجب دیدم سنگ قبر شکسته و خرد

 شده در گوشه ای افتاده و قبر هم تا عمق زیادی

شکافته است و جنازه ای در کار نیست . بسیار متعجب

 و هراسان کمی در اون اطراف چرخ زدم و بی نتیجه

جستجو کردم و بی اختیار به سمت ده دویدم . نزدیک

خانه یک ماشین شخصی ایستاده بود و یک بولدوزر

 کار تخریب کلبه را تقریبا تمام کرده بود . تا اومدم

داد و فریادی بکنم ، سواری به سرعت دور شد و

بولدوزر هم به دنبالش راه افتاد. بی اختیار همانجا

روی خاکا ولو شدم و مدتی اونجا گیج و منگ ا

فتاده بودم هوا داشت تاریک می شد که احساس

کردم کسی به من نزدیک شد و دستم را گرفت و

 بلندم کرد.خانمی از اهالی ده بود که زیربغل مرا

گرفت و به خانه اش برد. بیوه ای بود که با دختر

 نوجوانش زندگی می کرد. شب بدون این که

بتوانم کلمه ای حرف بزنم تنها یک چایی خوردم

و در گوشه ای خوابم برد.

صبح فردا دختر آن خانم بیدارم کرد و در حالی که

هنوز به خود نیامده بودم گفت اومده اند دنبال شما

افتان و خیزان اومدم دم در،اما همان سواری کذایی

 بود و دو نفر لباس شخصی. سوارم کردند و بردند

 جایی که گفتند صاحب آن کلبۀ اجاره ای از من

 بابت تخریب خانه اش شکایت کرده و باید ضامنی

 پیدا کنم یا به زندان بروم . اولین عکس العملم

فریاد بغض آلودی بود که جنازه دخترم را کجا

 برده اید. هیولایی که روبرویم نشسته بود با

 پوزخندی احمقانه گفت :اجنه برده اند.

 بعد از کمی سکوت یاد سیمای در بندم افتادم

و به امید دیدن او زندان را انتخاب کردم.

این روایت ادامه دارد .........................

 

 

 

 

 

 

عادل آباد

پیش از اینکه از دادگاه به بند برش گردونن

همه خبرشده بودن که براش اعدام بریدن.

برادر مقتول تقاضای قصاص داشت و گذشت

 نکرده بود .

اسمش توی شناسنامه رباب بود ولی دوست

داشت رویا صداش کنن .

وقتی وارد بند شد هنوز رنگش مثل گچ سفید

 بود مثل مردۀ متحرک راه می رفت و جواب

هیچ کس رو نمی داد .  قاضی به نمایندگی از

فرشتۀ چشم بستۀ عدالت هیچ توجهی به

سرگذشت مشقت بارش و انگیزه های او برای

قتل شوهرش نکرده بود .

قصۀ زندگی او شاید  بسیار تکراری بود .

پدری معتاد که زنش  را  به بهانۀ ناموس

پرستی می کشد و فقط دو سه سال در

 زندان می ماند . سر نوشت دو دختر بی مادر

با پدر و برادری معتاد قابل پیش بینی است .

و تکرار فاجعه . فروش دختر به مرد فاسد دیگری

تحت عنوان ازدواج . و زنی که می خواهد  این

دور تسلسل ظالمانه را قطع کند تا دخترش

آزاد و خوشبخت زندگی کند . و قانون و قاضی

و توسل به بهانۀ صبر و امید به بهبود اوضاع، که

 مانع طلاق می شوند. و دیگر چه چاره ای باقی

 می ماند جز از میان برداشتن آن جرثومۀ فساد .

در وصیتش درخواست کرده بود. دخترش را به

 خاله اش در روستای آباء و اجدادیش بسپارند .

تا از محیط فاسد شهر دور باشد .

ولی خوب شد  نبود تا ببیند که قانون !!

طفلک را تحویل  عمویش داده است .

همان که مادرش را بالای دار فرستاده بود .

 

تا کجا می توان فراز گرفت

تا کجا می توان فراز گرفت

آسمان را کم از نیاز گرفت

منتهایی برای حرص نداشت

کرسی و عرش ، سقف ِ آز گرفت

سر و سامان ز مردمان بستاند

روی خون سجدۀ نماز گرفت

بی خدا بود و یار شیطان شد

خویش را با خدا تراز گرفت

جاه محمود را فراهم کرد

خلق را جملگی ایاز گرفت

در فریب و ریا سرآمد بود

واقعیت همه مجاز گرفت

باش تا آنکه مهلتی به تو داد

هر چه را داد جمله باز گرفت