داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

مونولوگ یک زن ستمدیده

با فریادی که همۀ اهل محل بشنوند:

"نامرد ، کارت به جایی رسیده که منو ،

ناموست  ، رو  هم داری معامله می کنی .

کم نبود،دار و ندارم رو به حراج گذاشتی

 تا حمایت غریبه ها رو برای کثافت کاریات

داشته باشی . حالا نوبت من شده.

 تو با این کارات روی ابلیس رو هم

سفید کردی .

برای بچه هات که پدری نکردی و همه

رو به کشتن دادی، برای من هم که

اصلا شوهر نبودی و بدتر از کنیز باهام

رفتار کردی. نمی دونم چی بگم . خدارو

هم رو که قبول نداری که نفرینت کنم

حالا اگر به فامیلام خبر دادم که بیان

و دودمانت رو به باد بِدن گله ای نباشه ."

و زیر لب می گوید :  "خبر نداری چه آشی

واست پختم که همشون دارن میان ."

تمثیل

حاصل زندگی من از زندگی چهل ساله با او چه بود؟

چهل سال شکنجه روحی و جسمی، چهل سال غارت

ثروت عظیمی که از پدر و مادرم برایم به ارث

 رسیده بود و او همه را تبدیل به برج های بلند

کرد وخودش  در بالاترین نقطه ،در پنتهاوس

یکی از بهترین آنها ساکن شد و مرا در یک خانۀ

 مخروبه در حاشیۀ شهر با جیرۀ بخور و نمیر

تنها گذاشت.شما بگویید با او چه باید

می کردم ؟ بارها با زور و یا اعمال نفوذ مانع

 از ارائه دادخواست طلاق من در دادگاه شد.

شما بگویید من چگونه باید ازاین جهنم خلاص

 میشدم .بله اعتراف می کنم قضیه را برای یکی

از اون دخترایی که هر شب برای عیش و نوش

به آپارتمانش  می برد  روشن کردم و با کمک

 اوبه خلوتش راه پیدا کردم  یواشکی توی

مشروبش دارو ریختم و با کمک او جسم 

کثیف و نیمه بیهوش او را از تراس به پایین

 پرتاب کردم تا هم خودم آسوده بشوم و

 هم درسی برای رهایی به دیگران که

 سرنوشتی مانندمن داشتند داده باشم .

ای کاش در عزای گل سرخ

ای کاش در عزای گل سرخ

یک دم چراغ شهر می افسرد

یا در ازای خون چکاوک

صیاد نابکار همی مرد

دفتر چل برگ دیکته

دفتر دیکتۀ من

دفتری چل برگه

واقعا باعث شرمندگیه

تا همین صفحۀ پایانی خود

همۀ نوشته هاش قلط قلوط

برم و بندازمش تو سطل آشغال تاریخمون 

 

سقوط

نمیدونم چرا زندگی من سراسر با سقوط گره

خورده .شش هفت سالم بود که دهانۀ چاه

 آشپزخونۀ خونۀ قدیمی ما فرو ریخت و

مادرم تو دل تاریکی بلعیده شد .

حدود ده سال بعد برادرم که توی پشت بوم

 داشت آنتن تلویزیون رو تنظیم می کرد از

اون بالا سقوط کرد توی حیاط و منو با یک

بابای بیچاره و دلمرده و عصبی تنها گذاشت .

حدود یکسال از عروسیم می گذشت که

پدرم از بالای داربست سقوط کرد و از اون

همه درد و رنج زندگی خلاص شد.

 بعد از دخترم وقتی پسرم هم دنیا اومد و

 خرجمون زیاد شد شوهرم که برای کار به

 جنوب میرفت هواپیماش سقوط کرد و دو

تا طفل معصوم یتیم  روی دست من موند.

این همه مصیبت به اضافۀ مشقتِ بزرگ کردن 

و به ثمر رسوندن بچه ها کار رو به اینجا

رسونده که  الآن منهم در میان سالی سقوط

کنم تو دامن سرطانی پیشرفته . البته زیاد هم

 ناراحت نیستم .چون دلم واقعا برای مامان

و داداش و بابام تنگ شده .