داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

ترس ناشناخته

نمی دونم چرا  مادرم هوس کرده بود

 چند روزی  ازشهر خوش آب و هوای

 خودمون بیرون بزنه و بیاد به این تهرون

 تفتیده  دیدن من .  به هر حال خیلی

خوشحال شدم و فرصتی شد که شب

جمعه چند تا از فامیلای پایتخت نشین

رو برای شام دعوت کنم . در تدارک سور

و سات این مهمونی بودم که مادرم گفت:

فرشته ، از این عکس بهتر نداشتی از من

بذاری تو هال جلو چشم مردم . با تعجب

گفتم مامان این عکس رو ایام عید که

پیشتون بودم ازتون گرفتم و اتفاقا خیلی

 قشنگه . مادر گفت یعنی من اینقدر پیر

و شکسته  و زشت شدم . دو زاریم افتاد

ولی بروم نیاوردم و گفتم مامان اولا شما

که پیر نیستید ، ثانیا پیری که زشتی نیست.

تو عکس آدمای جا افتاده یه دنیا وقار و

تجربه موج می زنه که زیبایی خودش رو

داره. ولی انگار این بالا پایین کردن ها مادر

هوشیار منو قانع نکرد و گفت حالا از این جا

ورش دار وقتی مردم با به نوار سیاه روش

بیار بذار هرجا دوست داری . دو روز بعد

مادر برگشت ، ولی من را با یه ترس ناشناخته

از نگاه کردن توی آینه و عکس انداختن  بدون

آرایش تنها گذاشت .

برج العرب

مهمونی کوچکی داده بودیم ولی  وقتی

همه رفتن دیگه نای راه رفتن نداشتیم با این

وجود  داشتیم ظرفا رو  می شستیم

و خشک می کردیم که  نسترن گفت میدونی

این مستاجر بالایی ما عروسی دخترش رو

تو برج العرب گرفته .گفتم همونا که پارسال

خونۀ دکتر رو اجاره کردن ؟ گفت آره اینا

مقیم امریکا هستن و سالی یکی دو ماه

میان ایران. دکتر هم که رفته دوسال بمونه

امریکا تا بتومه اقامتش رو بگیره .

گفتم زیاد تعجبی نداره ، بالاخره این چند صد

ملیارد دلاری که حیف و میل شده کم و زیاد

بین یه عدۀ خاصی تقسیم شده . هزینۀ عروسی

 این جناب تو برج العرب   که  شاید درآمد یک

 روزش هم نمی شه ، سهم چند هزار مردم محروم

ما از پول نفته که  منتظرن امام زمان بیاد و  از

حلقومشون بکشه بیرون . گفت خسته ای

چرت و پرت میگی ، برو بگیر بخواب که فردا

باید بری دنبال یه لقمه نون  حلال سگ دو بزنی .

رویای نیمه شب

رویای نیمه شب

تصویر خویش را

از قابِ آبگینۀ فردا

دریغ کرد

 

مهتاب بود و ندانم

که از چه روی

خود را

ز خاطرات شب ما

دریغ کرد

 

لب وانکرد و رفت

افسوس ماند و

 یک شب دیجور و

شام تار

 

یک قطره اشک

ریخت موقع رفتن

ولی چرا

خود را

 ز یک زن تنها

دریغ کرد ؟

 

شعر از سپیده لواسانی

 

پسران ایران خانم

ایران خانم بی حال و نیمه بیهوش روی

یک تخت فکسنی قدیمی دراز کشیده بود

و دکتر بالای سرش مشغول معاینه بود.

تنها دخترش ایراندخت گوشۀ اطاق ایستاده

بود و بی صدا اشک می ریخت . پسرای

ایران بیرون اطاق خونسرد و بی خیال با

هم پچ پچ می کردند . شاید برای تعیین

تکلیف خونۀ ویرانۀ مادرشون با هم قرار

و مدار می گذاشتن. موقعیت این زمین

جون می داد برای یه برج ده بیست طبقه.

دکتر کارش رو تمام کرد و نسخه ای رو به

دست ایراندخت  داد و  گفت این دواها رو

بگیرید و بقیه اش با خداست .  ایراندخت

پرسید امیدی هست .  دکتر خیلی آهسته

 گفت  زنده میمونه، اگر برادرا بگذارن .

 

گل آفتابگردان و آفتاب

گل آفتابگردان: کجا بودی عزیز من

تمام شب چشم به راه سحر بودم،

دلم هزار جا رفت ،تا تو بیایی و یک بار

دیگر به من امید زندگی بدهی . بر من

بتابی و من تمام روز را با نگاه به چهره

زیبای تو سرمستانه سپری کنم .

آفتاب : گُلَکَم ، می دانی که در پشت

کوه هم گل های آفتابگردان بسیاری

در انتظار دیدن من خواب به چشمسان

نمی آید . آنها هم عاشق هستند و تشنه،

دیدار دوست .

گل آفتابگردان: افتاب من ، خوشا به

خالت که یک دنیا هواخواه و دلباخته و

 شیفته داری. ولی کاشکی تنها از آن من

 بودی و همیشه تنها بر من میتابیدی.

آفتاب: دیگر بنا نبود که حسادت کنی، عاشق

صادق که حسود نمی شه. و چند دقیقه ای

پشت یک تکه ابر بزرگ پنهان می شود .

گل آفتابگردان چند لحظه سرش را از شرم

به زیر می اندازد و زیر لب می گوید:شاید

منهم اگر این همه عاشق داشتم بیشتر از

این ها ناز می کردم . اما مگر من از تو چه

می خواهم جز نگاهی  از سر مهربانی و

خنده ای از روی  دلبری . آری من عاشق

به دنیا امده ام و باید درد عاشقی و کشیدن

ناز معشوق را در تمام این عمر کوتاهم

تاب بیاورم.

آفتاب : خوب، گل من ،غروب شده و من باید

بروم پشت کوه . تا بامداد فردا بدرود.

گل آفتابگردان: خدا نگهدار خورشید من ،

تمام زندگی من. اگر بدانی چقدر شاد شدم

که مرا " گل من" صدا کردی . برای همین

 تمام شب را  در رویای وصال تو سرخوش

خواهم بود .