نمی دونم چرا مادرم هوس کرده بود
چند روزی ازشهر خوش آب و هوای
خودمون بیرون بزنه و بیاد به این تهرون
تفتیده دیدن من . به هر حال خیلی
خوشحال شدم و فرصتی شد که شب
جمعه چند تا از فامیلای پایتخت نشین
رو برای شام دعوت کنم . در تدارک سور
و سات این مهمونی بودم که مادرم گفت:
فرشته ، از این عکس بهتر نداشتی از من
بذاری تو هال جلو چشم مردم . با تعجب
گفتم مامان این عکس رو ایام عید که
پیشتون بودم ازتون گرفتم و اتفاقا خیلی
قشنگه . مادر گفت یعنی من اینقدر پیر
و شکسته و زشت شدم . دو زاریم افتاد
ولی بروم نیاوردم و گفتم مامان اولا شما
که پیر نیستید ، ثانیا پیری که زشتی نیست.
تو عکس آدمای جا افتاده یه دنیا وقار و
تجربه موج می زنه که زیبایی خودش رو
داره. ولی انگار این بالا پایین کردن ها مادر
هوشیار منو قانع نکرد و گفت حالا از این جا
ورش دار وقتی مردم با به نوار سیاه روش
بیار بذار هرجا دوست داری . دو روز بعد
مادر برگشت ، ولی من را با یه ترس ناشناخته
از نگاه کردن توی آینه و عکس انداختن بدون
آرایش تنها گذاشت .
مهمونی کوچکی داده بودیم ولی وقتی
همه رفتن دیگه نای راه رفتن نداشتیم با این
وجود داشتیم ظرفا رو می شستیم
و خشک می کردیم که نسترن گفت میدونی
این مستاجر بالایی ما عروسی دخترش رو
تو برج العرب گرفته .گفتم همونا که پارسال
خونۀ دکتر رو اجاره کردن ؟ گفت آره اینا
مقیم امریکا هستن و سالی یکی دو ماه
میان ایران. دکتر هم که رفته دوسال بمونه
امریکا تا بتومه اقامتش رو بگیره .
گفتم زیاد تعجبی نداره ، بالاخره این چند صد
ملیارد دلاری که حیف و میل شده کم و زیاد
بین یه عدۀ خاصی تقسیم شده . هزینۀ عروسی
این جناب تو برج العرب که شاید درآمد یک
روزش هم نمی شه ، سهم چند هزار مردم محروم
ما از پول نفته که منتظرن امام زمان بیاد و از
حلقومشون بکشه بیرون . گفت خسته ای
چرت و پرت میگی ، برو بگیر بخواب که فردا
باید بری دنبال یه لقمه نون حلال سگ دو بزنی .
رویای نیمه شب
تصویر خویش را
از قابِ آبگینۀ فردا
دریغ کرد
مهتاب بود و ندانم
که از چه روی
خود را
ز خاطرات شب ما
دریغ کرد
لب وانکرد و رفت
افسوس ماند و
یک شب دیجور و
شام تار
یک قطره اشک
ریخت موقع رفتن
ولی چرا
خود را
ز یک زن تنها
دریغ کرد ؟
شعر از سپیده لواسانی
ایران خانم بی حال و نیمه بیهوش روی
یک تخت فکسنی قدیمی دراز کشیده بود
و دکتر بالای سرش مشغول معاینه بود.
تنها دخترش ایراندخت گوشۀ اطاق ایستاده
بود و بی صدا اشک می ریخت . پسرای
ایران بیرون اطاق خونسرد و بی خیال با
هم پچ پچ می کردند . شاید برای تعیین
تکلیف خونۀ ویرانۀ مادرشون با هم قرار
و مدار می گذاشتن. موقعیت این زمین
جون می داد برای یه برج ده بیست طبقه.
دکتر کارش رو تمام کرد و نسخه ای رو به
دست ایراندخت داد و گفت این دواها رو
بگیرید و بقیه اش با خداست . ایراندخت
پرسید امیدی هست . دکتر خیلی آهسته
گفت زنده میمونه، اگر برادرا بگذارن .
گل آفتابگردان: کجا بودی عزیز من
تمام شب چشم به راه سحر بودم،
دلم هزار جا رفت ،تا تو بیایی و یک بار
دیگر به من امید زندگی بدهی . بر من
بتابی و من تمام روز را با نگاه به چهره
زیبای تو سرمستانه سپری کنم .
آفتاب : گُلَکَم ، می دانی که در پشت
کوه هم گل های آفتابگردان بسیاری
در انتظار دیدن من خواب به چشمسان
نمی آید . آنها هم عاشق هستند و تشنه،
دیدار دوست .
گل آفتابگردان: افتاب من ، خوشا به
خالت که یک دنیا هواخواه و دلباخته و
شیفته داری. ولی کاشکی تنها از آن من
بودی و همیشه تنها بر من میتابیدی.
آفتاب: دیگر بنا نبود که حسادت کنی، عاشق
صادق که حسود نمی شه. و چند دقیقه ای
پشت یک تکه ابر بزرگ پنهان می شود .
گل آفتابگردان چند لحظه سرش را از شرم
به زیر می اندازد و زیر لب می گوید:شاید
منهم اگر این همه عاشق داشتم بیشتر از
این ها ناز می کردم . اما مگر من از تو چه
می خواهم جز نگاهی از سر مهربانی و
خنده ای از روی دلبری . آری من عاشق
به دنیا امده ام و باید درد عاشقی و کشیدن
ناز معشوق را در تمام این عمر کوتاهم
تاب بیاورم.
آفتاب : خوب، گل من ،غروب شده و من باید
بروم پشت کوه . تا بامداد فردا بدرود.
گل آفتابگردان: خدا نگهدار خورشید من ،
تمام زندگی من. اگر بدانی چقدر شاد شدم
که مرا " گل من" صدا کردی . برای همین
تمام شب را در رویای وصال تو سرخوش
خواهم بود .