باور نمی کردم سحر تاریک باشد
راه عبور نور هم باریک باشد
می خواستم خورشید من بالا بیاید
پرواز کبک و چلچله نزدیک باشد
شب را به امید سحر بیدار ماندم
گه شعرمی گفتم، گهی اواز خواندم
شاهنگ *ساعت لنگ لنگان پیش می رفت
خود را به سختی تا سپیده دم کشاندم
ساعت نشان میداد باید روز باشد
پایان این تاریکی جانسوز باشد
اما نمی تابید خورشید امیدی
این روزها خورشید هم مرموز باشد
رفتم پی خورشید ، دیدم خواب مانده
صدها چو من پشت درش بی تاب مانده
بر بستری نرم و خنک از ابرها ، مست
افتاده و در حسرت مهتاب مانده
یک قطرۀ باران به روی او چکاندم
از اشک عشق خویش هم بر او فشاندم
برخیز ای زیبا کنون وقت طلوع است
این گفتم و یک بوسه بر رویش نشاندم
چشمان خود را باز کرد و خنده سر کرد
وز عشق بازی های خود در شب خبر کرد
از حسن روی ماه و پروین شمه ای گفت
آنگاه بر چشم انتظارانش نظر کرد
برخواست از شاباش آن شب سکه ها ریخت
از آسمان بر عاشقان خود طلا ریخت
عالم ز نور عشق و مهرش روشنی یافت
نور امیدی در دل ما و شما ریخت
شاهنگ =عقربه*
ساعتی از نیمه شب گذشته بود اهنگ ملایمی پخش می شد
و من در کنار نور مهتابی چراغ خواب کوچک روی تختم دراز
کشیده ام ولی خوابم نمی برد . فردا یک ملاقات هیجان انگیز
و مهم دارم .بعد از جدایی از پرویز که چند سال از ان می گذرد
امیدوارم با ازدواج با محمود بتوانم سر وسامانی به زندگیم
و اندکی از خوشبختی را مزه مزه کنم . برای خواب، شروع
کردم به شمردن گوسفندانی که از اغل بیرون می ایند .امار
سی چهل گوسفند را گرفته ام که پلک هایم سنگین می شود
اما با صدای ناگهانی و گوشخراش تلفن از جا می پرم .
به محض اینکه گوشی را بر میدارم صدای زمخت و زننده ای
فریاد می زند : زنیکه هرزه پتیاره فاحشه تو باید سنگ سار
بشی ،مثل سگمی کشیمت................ منتظر باش تا بیاییم
سراغت . من که کاملاغافلگیر شده ام در حالی که گوشی در
دستم مانده است یکی دو دقیقه سر جا خشکم زده . وقتی به
خودم می ایم اولین کاری که به ذهنم می رسد پیدا کردن
شماره طرف، از حافظه تلفن است .شماره نا اشناست و
هرچه می گیرم بر نمی دارد . دیگر تا نزدیک صبح داشتم به
این تلفن عجیب فکر می کردم . فردا این قدر پریشان بودم
که ترجیح دادم قرارم با محمود را به بهانه ای کنسل و
موضوع تلفن را پیگیری کنم و نهایتا فهمیدم این تماس از
یک تلفن عمومی صورت گرفته . دو شب بعد حدود چهار
صبح دوباره تلفن و همان فحاشی ها ، و شب بعد که زنگ
نلفن به صدا در امد من اماده بودم و قبل از اینکه طرف
فرصت کند کلامی به زبان بیاورد بد ترین فحش های ممکن
را که نوشته بودم نثار خودش و پدر و مادرش و فک و
فامیلش کردم و گفتم اگر مردی خودت رو معرفی کن تا.....،
طرف که انگار انتظار چنین عکس العملی از من رو نداشت
تلفن رو قطع کرد . هرچند از ان کلمات وقیحانه ای که بر
زبان اورده بودم شرمنده ام ولی خوشحالم که طرف را
سر جایش نشاندم و فعلا چند شبه که راحت می خوابم.
دیروزهم با محمود تاریخ عقد رو مشخص کردیم .
فرزانه جان
انتظار نداشتم به جای موندن پیش من و حال کردن
یک دفعه پاشی قهر کنی بری و منو دمغ بذاری .
تازه تلفن رو هم جواب نمیدی این اُمُّل بازیا چیه در
میاری. خودت خوب میدونی یک موی تو رو به
سیمین و شهرزاد نمی دم . فکر می کردم موافقی
که اونا هم آدمند و یه سهم کوچکی بهشون می رسه.
اما به جان عزیزت همون دیشب بهشون گفتم دیگه
دور و بر من پیداشون نشه . بچه نشو امشب بیا
منتظرتم . برنامه ای برات جور کردم تووووپ
بای بای عزیزکم
رویا
رفته بودم احوالپرسی ایران خانم که هنوز
تو بستر بیماری خوابیده .بعد از حال و احوال
کردن و سوال های ایران خانم از اوضاع
مملکت . فرصت رو غنیمت شمردم و سوالی
رو که مدت ها ذهنم رو مشغول کرده بود
پرسیدم که مادر ،راستی چرا از شوهر
قبلیت جدا شدی؟ ایران آه بلندی کشید و
گفت : از بس هرزه و بی دین و ایمان بود .
گفتم حالا از این شوهرت راضی هستی ؟
اشک تو چشمای ایران خانم جمع شد و گفت:
گول خوردم فرشته جان ، زندگیم رو به باد دادم.
از بس همسایه ها تو گوشم خوندن که این
حاج آقا خیلی با خدا و مهربونه و ببین چه قیافه
نورانی داره ، باورم شد. اما مسلمان نشنود
کافر نبیند . شمر و چنگیز و اقا محمد خان و
استالین پیشش لنگ انداختن . خلاصه کنم
زندگیم شده سیاهی بی پایان و شب بی انتها .
گفتم حالا چه میشه کرد ؟ ایران خانم گفت : از
من که گذشته ، مگر شما جوونا یه کاری بکنین .
من و رباب چند سال آخر دبیرستان رو همکلاس
بودیم و همسایه و دوست خیلی صمیمی هم دیگه .
اون از یه شهر کوچیک اذربایجان اومده بود و اوایل
فارسی رو هم روون حرف نمی زد. دیپلم که گرفتیم
اونا از اون محل رفتن . بنا بود تلفن بزنه و آدرس جدیدشو
به منبده که خبری نشد . سالها گذشت من کارشناسی
ارشدم رو گرقتم و توی شرکتی استخدام شدم .رباب
رو هم کاملا فراموش کرده بودم . تا زد و مادرم
مریض شد و دنبال یه دکتر خوب براش می گشتم
که یکی از همکارام دکتر رویا..... رو معرفی کرد و
کلی تعریف . زنگ زدم و به زحمت یه وقت نزدیک گرفتم
و یه روز نزدیک غروب مادر رو بردم مطب دکتر رویا .
بر خلاف تصورم مطب خلوت بود ولی منشی نزدیک
نیم ساعت ما رو معطل کرد تا اذن دخول داد .
من که همه حواسم به مادرم بود در بدو ورود ،به
صورت دکتر که زیر ماسکی از ارایش غلیظ پنهان
بود دفت نکردم . یه مقداری از سابقه بیماری مادرم
تعریف کردم و زل زدم به صورت دکتر که چی میگه .
خانم دکتر که شروع کرد به سوال و جواب با مادرم،
گوشام تیز شد، صدای آشنایی رو تو صندوقچه
خاطراتم جستجو می کردم ، که دیدم ای بابا این خانم
دکتر رویا چقدر شبیه ربابه، بعدیاد فامیل دکتر افتادم و
به خودم گفتم فرشته تو چقدر خنگی ، خودشه دیگه .
خواستم آشنایی بدم ولی صبر کردم تا نسخه رو که
گرفتم . رفتم نزدیک دکتر و گفتم خانم دکتر ما تو
دبیرستان ...... همکلاس نبوده ایم .جوابی که داد منو
حسابی شوکه کرد ، چون خیلی بیتفاوت و شاید توهین
آمیز گفت : بودیم یا نبودیم چه فرقی میکنه. منم تعارف رو
کنار گذاشتم و گفتم : رباب ،من فرشته ام،یادت نمیاد، ما
سال ها دوست صمیمیبودیم، ای چه برخوردیه ، یعنی چی
که چه فرقی می کنه؟با همون لحن خشک قبلی گفت:
فرشته خانم ، من الاندکتر رویا ..... هستم و شما مراجع
من هستید اگر هم در سالهای گذشته چیزی بوده مربوط به
سنین نوجوانی و خامی بوده و باید اون رو فراموش کرد.
شما هم احترام خودتون و شان پزشکی منو رعایت کنید و
تشریف ببرید که مریضای دیگه منتظرند . باعصبانیت اومذم
بیرون و در رو محکم بهم زدم .فریادم تو مطب خالی از مریض
پیچید که : وقتی رباب خانم دهاتی می شه خانم دکتر رویا باید
هم خودش رو گم کنه .بعد مخصوصادوتا چک پول پنجاه تومنی
پرت کردم رو میز منشی و دست مادرم رو که هاج و واج مونده
بود گرفتم و دنبال خودم کشیدم بیرون . حالا داستان تلفنی که
رباب دو سه روزبعد به من زد بمونه برای بعد .