نمی دونم چی بگم صبح نزدیکه و من
هنوز هیچ کاری نکرده ام . اشتباهم این
بود که از سر شب که وقت داشتم باید
برنامه ریزی می کردم . ترس و تردید
همه فرصت ها رو از من گرفت .به اندازه
یه دفترچه صد برگ کاغذ سیاه کردم و
پاره کردم و ریختم دور و برم . اگه به جای
نوشتن، از جام پا می شدم و می رفتم
پشت پنجره و تعداد چراغای قرمزشهر
رو می شمردم، و منهم به علامت همدردی
یه چراغ قرمز روشن می کردم.اگر گوشام
رو تیز می کردم و ناله های دردناکی رو که
تو دل شب پیچیده بود تشخیص می دادم
و با اونا همنوایی می کردم ، الآن اینقدر
پشیمون نبودم. آفتاب که بزنه و مردم بیان
بیرون از خونه هاشون ، من حتی پشت
پنجره هم نمیرم مبادا نگاه شماتت
بارشون به من بیافته و ازخجالت آب بشم .
از تاکسی که پیاده شد نگاهی به طبقه سوم
انداخت و دید چراغا خاموشه .پیش خودش
گفت حتما باز رفته خونه دوستاش و سرش
گرمه که جواب تلفنام رو هم که از فرودگاه
می زدم نمی داد .کلید انداخت و رفت تو .
اسانسور هم که طبق معمول خراب بود .
ساک سنگین سوغاتی ها روبه دوش
کشید و نفس نفس زنون خودش رو به جلوی
در آپارتمان رسوند. در رو که باز کرد و چراغا
رو روشن، اه از نهادش بلند شد.خونه کاملا
خالی بود .پیش خودش گفت این دزد لعنتی
انگار این دفعه خونه رو جارو کرده و هرچی
بوده برده . فقط پرده ها سر جاش بود و تکه
کاغذ بزرگی روش چسبیده بود. رفت جلو و
دید نوشته : " کامران من رفتم پیش مامانم .
مختصری از طلب هامو برداشتم بقیه بمونه
برای بعد ، هایده ." پیش خودش گفت یعنی
چه ؟ مامانش که خارجه . کم کم داشت گوشی
دستش می اومد .دوید سمت اطاق خواب .
در گاو صندوق باز و جای همه اسناد و
مدارک خونه و ویلا و شرکت و پاکت ارز
خالی بود . وا رفت روی زمین سرد سالن
و یادش اومد که یک سال پیش چطور توی
یک مهمونی با خانم بسیار خوشگلی به
اسم هایده آشنا شده بود که تازگی از
شوهرش طلاق گرفته بود و بعد از چند ماه،
از زنس رویا رو بعد از بیست سال زندگی
جدا شده و سر پیری دست هایده رو گرفته
بود آورده بود سر همون خونه زندگی .
چیزی رو که نمی دونست این بود که رویا
به شرطی رمز گاو صندوق رو به هایده داده
بود که اون فقط پاکت ارز رو از اون جا برداره .
میون اون اسناد و مدارکی که الان پیش رویا
بود یه وکالت نامه تام الاختیار بود که وقت
خوش خوشونشون کامران به رویا داده یود.
نوشته بود : جوونیم داره تموم میشه و من
هیچی ازش نفهمیدم .من دنبال ازادیم و برای
بدست اوردنش تا اونطرف دنیا می رم . برای
همین هم از این جهنم رفتم . زنده باد سکس
و سیگار برگ و تکیلا . مامان راستی ببخش که
دلارهایی رو که قایم کرده بودی برداشتم .
خدا حافظ . بی امید دیدار .
یادداشتش رو مچاله کردم و زیر لب گفتم پسره
دیوونه. چه دریافت احمقانه ای از ازادی.
دم غروب بود ، خسته و کم حوصله ده دقیقه ای می شد
تو خیابان ولیعصرمنتظر تاکسی بودم .داشتم از کوره در
می رفتم که یه ماشین اسپورت اخرین مدل جلو پام ترمز
کرد و بوق زد . چند قدم عقب رفتم و زیر لب به این خر
مگس معرکه لعنت کردم. ماشین هم عقب اومد و باز بوق
زد. حوصله یک و بدو نداشتم و گرنه حالش رو اساسی
می گرفتم. یهو چشمم افتاد به اتوبوسی که توی خط
ویژه داشت نزدیک می شد. ایستگاه روبرویم بود .شلوغی
اتوبوس رو به جوون خریدم و با عجله دویدم اونطرف
خیابون. یک لحظه احساس کردم چیزی محکم بهم خورد
و دیگه هیچی نفهمیدم.چشم که باز کردم روی تخت
بیمارستان بودم و خواهرم بالای سرم . صدای دکتر رو
شنیدم .داشت دلداریش میداد که خوشبختانه به خیر
گذشته ولی چهل و هشت ساعتی باید تحت نظر باشه .
رویا دستی روی سر باندپیچی شده ام کشید و گفت : میترا
چطوری؟ ناله کنان گفتم سرم خیلی درد می کنه.گفت:
یه موتوری بهت زده و در رفته .حالا خوبه این اقا اونجا
بودن و سریع رسوندنت بیمارستان.
دوماه بعد من پشت ماشین اسپورت اون شبی نشسته
بودم و پرویز کنارم داشت اوازی رو زمزمه می کرد. اتفاقا
مسیرم طوری بود که پیچیدم توی ولیعصر ورسیدم به
محل تصادف . بهش گفتم اون شب می خواستم از دست
تو خلاص شم که تصادف کردم. گفت خیلی متاسفم ،این
تصادف اگر برای تو دردناک و تلخ بود ولی برای من
بزرگترین شانس زندگیم بود . خندیدم و گفتم هرچه بود
انگار همه چی ختم به خیر شده به شرطی که دیگه
برای کسی بوق نزنی.