دو روز دیگه باید برم اطاق عمل . اونم قضیۀ تومور و این حرفا
بار اولم نیست که محتاج عمل شدم . با این بیماری سخت و
وضع ریسکی بیمارستان ها که هر کی عمودی و با پای خودش
بره تو ، افقی میارنش بیرون و یک سره راهی بهشت زهرا ،
حالم خیلی شبیه محکومین اعدامه که دو روز بیشتر از زندگیشون
باقی نمونده . نه اینکه مثل اونا وحشت کرده باشم، ابداً ، ولی
انگار همون یأس فلسفی و پوچ انگاری جوونیام دوباره اومده
سراغم . ولی اینبار خیلی جدی تر و واقعی تر ، با احساس غم
و تاًسفی عمیق از عمردرازی که گذشته و دستاورد قابل ذکری
نداشته . انگار این دنیا هم اطاق عملی بوده با عملی نا موفق .
چند تا یادداشت کوتاه از حرفا و حساب کتابای ناتمامم گذاشته ام
توی کشوی زیر میز تلویزیون و همین . خیلی دلم میخواد این دو روزه
رو راحت بخوابم و کسی کارم نداشته باشه. اون خواب ابدی رو
که نمی دونم ته و توش چیه ، بمونه جای خودش .
خدا یارتان
فرمانیه
کوچه ها تنگ و تاریک و بن بست
دزد و داروغه داده بهم دست
آسمانش سیاه و زمین سرخ
این محله خدایا کجا هست
چون جهنم عذاب آور و سخت
بهر خلق فقیر و فرودست
یا بهشتی که در خواب شیرین
اغنیا دامن آلوده تردست
زندگی مرگ تدریجی خلق
گیج و گنگ و سراسیمه و مست
غصه و درد و فقر و فلاکت
زور و تزویر اینجا روانست
نام اینجا نظامیه کردند
شحنه و رهزن و حاکم پست
زین محله برون آی و بنگر
در حهان راه بهتر بسی هست
اختیاریه
این محله چه آرام و زیباست
کوچه ها پهن و باز و مصفاست
آسمان آبی و سرزمین سبز
دلگشا با نسیمی فرحزاست
مهر و عشق و محبت فراوان
شادی از روی مردم هویداست
اصل آزادی و داد ورزی
سرخط و فکر حاکم در اینجاست
اختیاریه، اینجا بهشت است
راه بهروزیت سوی فرداست
نه تنها نشستیم چشم ها را
که بستیم و بستیم دل
به نقش ماه و یار در چاه
شکستیم آیینه ها را و
برای هیچ ، همسایه را به میر غضب سپردیم
هزار برچسب ناچسب به پیشانی دگر اندیش زدیم
در صف های نذری ، حسین را به سخره گرفتیم
دینِ بیداری را ،به راستی، افیون کردیم
بوی مردار و خون و حیانت گرفتیم
باید پرسید با خود چه کردیم
این بار چشم ها را باید شست
و دست ها را نیز .
و غبار خرافه از آیینه روفت
و جور دیگر باید دید
و میان خطوط را هم
و دلیرانه گامی بلند باید برداشت
برای پریدن از این گودال آتش
و گذشتن از این کویر وحشت .
آیینه و عشق و عقل
را باید به کار گرفت
کامیابی را
مورخ : داستان به قدرت رسیدن ضحاک را میدونی ؟
ملت: نه به چه درد من میخوره .
مورخ: مگه نشنیدی ایرانیا از تاریخ عبرت نمی گیرند؟
ملت : حالا تعریف کن ببینم .
امورخ: خلاصه –اش اینه که مردم ایران باستان که از
حکومت جمشید به خاطر خودبینی و غرورش
ناراضی بودند و رفتند "آژیدهاکه" یا همون ضحاک رو
که از اهالی بابِل بود و تبار تازی ( عرب) داشت آوردن
و به تخت پادشاهی نشوندن .
ملت: خوب ؟
مورخ: خوب به جمالت ، کجا رفته درک و کمالت ؟
این ضحاک ملعون هم ظاهرا گول ابلیس رو خورد
که به شکل پیرمردی درآمده بود ، و اجازه داد
او سر شانه هایش را ببوسد . جای بوسه ها
دو مار روییدند که برای آرام نگهداشتن آنها باید هر
روز غذایی از مغز سر جوانان ایرانی می دادن .
ملت : من که نفهمیدم .
مورخ : خوب مصداق اون مارها چیه ؟
ملت:نمیدونم ؟
مورخ: ابلیس زمان رو هم نشناختی؟
ملت: نه والله .
مورخ : بیشتر از این توضیح بدم مغز منهم خوراک مارها
میشه .فقط این کلید واژه ها رو یادداشت کن تا بعد.
آدرسِ کاوه ، فریدون ، کوه دماوند سر راست.
دشمن ما همین جاست.
ملت: ولی فهمیدم ضحاک کیه .
مورخ: زرشک !!!! این رو که خواجه حافظ هم فهمیده.
اسمش معصومه بود که ما صداش می ردیم
مَسی جون. دوست سال های دور مادرم بود .
بزرگتر که شدم فهمیدم از خانواده قاجار بوده
با لقب تاج الملوک و اوائل سلطنت رضاشاه
پس از در گذشت شوهر جوانش و با داشتن
یک پسر کوچک به اصرار پدرش به عقد پسر
عموی عیاش و تریاکی و الکلیش در آمده .
از وقتی یادم می اومد تکیه کلام مَسی جون
"درد بی درمون" بود که اشاره به شازده
محمد حسن میرزا شوهرش بود . سیمای
مَسی جون در پیری همچنان جذاب بود ولی
غمی در چشمان و خطوط صورتش موج میزد
که انگار با مجسمۀ مصیبت زدگی و بیچارگی
غیر قابل جبران روبرو شده ای .مَسی باور
داشت که محمدحسن میرزا برای بدست
آوردن ما ترکش، تنها پسر او را در عنفوان
جوانی سر به نیست کرده است . این
اواخر ،شازده که تتمۀ میراث پدری تاج
الملوک را از چنگش در آورده بود او را سه
طلاقه کرد و از خانه بیرون انداخت . مادرم
هم ، اطاق آن طرف حیاطمان را روبراه کرد و
مَسی جان اومد پیش ما . ولی پیرزن انگار
طاقتش طاق شده به آخر خط رسیده بود
چون در یک شب سرد و سیاه زمستان
همون سال از "درد بی درمون " آسوده
شد .به قول خاقانی :
"تا خود چه رود خذلان بر کاخ ستمکاران"
البته همینطور هم پیش آمد و پس از مدت
کوتاهی، بدن متعفن شازده رو که مبتلا به
یک بیماری مقاربتی وحشتناک شده بود
از گوشۀ یک آسایشگاه به گورستان
منتقل و بی نام ونشان دفن کردند
و چون ورثه ای نداشت اموالش به
اشارۀ حکومت وقت مصادره شد .