داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

صید شاه ماهی

گفتم : برای گرفتن یک شاه  ماهی باید خیلی صبور باشی

گفت: از کی تا حالا فیلسوف شدی؟

گفتم : فلسفه نیست، واقعیت زندگی است

گفت : از کی تا حالا شاه ماهی شدی؟

گفتم: بودم و هستم ، شما چشم حقیقت بین نداشتی و نداری

گفت: توی دریا شاه ماهی زیاد است

گفتم: ولی ما هنوز به دریا نرسیده ایم

گفت : عجله کن برسی،  چون خشکسالیه و ممکنه رودخانه خشک بشه

گفتم : نگران نباش ،  در آن صورت می شوم یک پرندۀ بسیار زیبا

       و می روم روی بلندترین درخت باغ می نشینم

گفت: کجای کاری؟ همۀ درختان باغ خشکیده

گفتم : می شوم یک یاقوت سرخ بسیار قشنگ که هزاران مشتری داشته باشد

گفت:پس در هر حراجی،  بالاترین قیمت را می دهم و تو را تصاحب می کنم

گفتم : نه اول کسی که مرا بیابد تنها از آن او هستم

گفت : و اگر خواست تو را بفروشد؟

گفتم: پاره ای آتش می شوم و خانمانش را میسوزانم

گفت : این حرف ها برای هیچکدام ما عشق نمی شود

گفتم: پس چه کنیم؟

گفت: این انگشتر یاقوت نشان گرانبها را از من قبول کن و....

گفتم : دیدی گفتم برای صید شاه ماهی باید صبور باشی

گفت: بهتر بود می گفتی صید شاه ماهی هزینۀ سنگینی دارد

گفتم: هر جور می خواهی فکر کن

 

کمینه آرزو

آرزوی یک روز آفتابی

پیش کش .

فردا اگر هم،

به اندازۀ یک شب مهتابی ،

یا یک روز بسیار ابری و طوفانی،

روشن باشد،

از شادی،

کلاه گشادی را که بر سر ماست،

چنان بالا می اندازیم،

که تند باد حادثه آن را

 به دست  عبرت تاریخ بسپارد.

فاصله ها

مثل بیشتر کافی شاپ ها اینجا هم نیمه تاریک بود و

 این گوشه و آن گوشه، زوج هایی سایه وار روبروی

 هم نشسته بودند و زمزمه می کردند. چشم گردوندم

بینم محمود کجا نشسته. پشت هیچکدام از میزها  فرد

 تنهایی  رو ندیدم. فقط توی روشنایی نزدیک در، کنار

 شیشۀ مشرف به خیابان یه آقای خپله با عینک

 ذره بینی تنها نشسته بود. بعد از چند لحظه تردید به

 طرف درب خروجی  رفتم که صدای آشنایی به گوشم

خورد : فرشته خانم ! توی سایه روشن ها به دنبال

 صاحب صدا می گشتم که این بار از پشت سرم دوباره

 شنیدم یک صدای گرم و گیرای آشنا  می گوید فرشته

خانم ! برگشتم و دیدم آن مرد خپله در حالیکه لبخند

 کریهی بر لب دارد به من اشاره می کند......

سه سال پیش بود که در یک تماس اشتباه تلفنی جذب

 صدای جادویی محمود شدم و او هم گویا همین احساس

 را به من پیدا کرده بود .جاذبۀ محمود نه تنها در صدایش

 بلکه در زیبایی کلمات و اطلاعات گستردۀ او از همه

 چیز و همه کس بود. تا بالاخره به اصرار زیاد من برای

 ملاقات حضوری تن داد وامروز و اینجا در این کافی شاپ .....

امروز و اینجا آن تصویری که از صاحب چنین صدایی  در

 ذهن خود داشتم و کاخ بسیاری از آرزوهای خود را روی

 آن ساخته بودم، همه مثل آواری سنگین  بر ذهنم خراب

 شده و توان حرکت و واکنش درست را از من گرفته است

 که دوباره آن صدای آشنا به گوش می رسد خانم ....

 بفرمائید بنشینید  لطفآ . ناخواسته جلو رفتم و روی

 صندلی روبروی او ولو شدم . اما چشمم با دیدن سر

 طاس و دماغ پهن و بزرگ و گوشتی ولبهای کلفت و

 سیاه محمود سیاهی می رود . اینجا بود که وقتی گارسون

 آمد و پرسید : چه میل دارید؟  با کلافگی گفتم : چند دقیقه

مهلت دهید .چند لحظه بعد وقتی دوباره لبخندی بر آن دهان

 گشاد بی قواره ظاهر شد و دندان های زرد و سیاهش

بیرون زد، دیگر طاقتم تمام شد و مانند فنر از جا پریدم و

 به طرف درب خروج دویدم . آنقدر عجله داشتم و گیج بودم

 که برای رسیدن به ماشینم که آن طرف خیابان پارک بود

 نزدیک بود با دو تا اتومبیل عبوری تصادف کنم .آنشب به

 هیچکدام از تلفن های متعدد محمود جواب ندادم. ولی فردا

 صبح دیدم پیامکی فرستاده و توضیح داده که آن آقای چاق

 و کوتوله یکی از بستگانش بوده که صدایی بسیار شبیه

 صدای او دارد و خود او همانی بوده که در لباس گارسون

 آمده بود سر میز  و من را به خاطرشتابی که در قضاوت

کرده بودم شماتت کرده بود. ولی من هنوز نتوانسته ام او

 را به خاطر این بازی مسخره ببخشم .

 تا ببینم درآینده چه پیش می آید. 

و خدا انسان را آفرید

و خدا انسان را آفرید

و گرگ را و گوسفند را

اما بسیاری از آدمیان ترسو و نادان

در طول تاریخ ، گوسفند شدند

و اندک آدمیان زیرک و شیاد ، گرگ

و خدا  در مانده است در کار

گوسفندان آدم نما

و آدمیان گرگ صفت

جیم


جمعیت ،جنگل،جهنم ، جنون

پیر مرد ژولیده در حالی که تندتند راه می رفت ،

 دستانش را تکان می داد وگاهی به عابران تنه

می زد، بلند بلند باخودش حرف می زد:

 جمعیت ، جنگل، جهنم،جنون

تو پیاده رو پر ازدحام کتابفروشی های جلوی

 دانشگاه تهران می رفتیم. دوستم با نگاه ترحم

آمیزی به اونگاهی کرد وبا انگشت تلنگری به

سرش زد که پیرمرد بیچاره دیوانه است . گفتم

 از کی تا حالا اگر کسی حرف حساب بزند دیوانه

است.اتفاقا میون این جمعیت اگر یکی عاقل باشه

این پیرمرده . کاشکی منهم خودم رو به دیوانگی

میزدم ودر پی او فریاد می کردم:

جنایت،جباریت، جاهل، جانور .......