جمعیت ،جنگل،جهنم ، جنون
پیر مرد ژولیده در حالی که تندتند راه می رفت ،
دستانش را تکان می داد وگاهی به عابران تنه
می زد، بلند بلند باخودش حرف می زد:
جمعیت ، جنگل، جهنم،جنون
تو پیاده رو پر ازدحام کتابفروشی های جلوی
دانشگاه تهران می رفتیم. دوستم با نگاه ترحم
آمیزی به اونگاهی کرد وبا انگشت تلنگری به
سرش زد که پیرمرد بیچاره دیوانه است . گفتم
از کی تا حالا اگر کسی حرف حساب بزند دیوانه
است.اتفاقا میون این جمعیت اگر یکی عاقل باشه
این پیرمرده . کاشکی منهم خودم رو به دیوانگی
میزدم ودر پی او فریاد می کردم:
جنایت،جباریت، جاهل، جانور .......
آب چشمه ها و رودها خشکیده ....
سکوت و سکون مرگباری دریاها فرا را گرفته ....
آب متعفن مرداب ها همه جا حتی در
سربالائی ها جاریست....
قورباغه های زشت و نفرت انگیز ابوعطا میخوانند
من که عددی نیستم، وقتی مردم کسانی رو که هزار
سر و گردن از من بالاتر هستند و به ملتی هویت و افتخار
می دهند، به راحتی فراموش می کنند تا در انزوا دق کنند
و اونوقت همانطورکه برای دیدن مراسم اعدام هجوم
می برند ، منتظرند برای تشییع جنازۀ اونها جمع شوند و
سلفی بگیرند و این ور و اون ور عکس هاشون رو در پزهای
مختلف پخش کنند . این رو نوشتم چون هیشکی نمی پرسه
چه مرگته که مدتیه نمی نویسی . رویهمرفته از این نظر ما
مردم دو دسته ایم . اکثریتی که با بی تفاوتی و رفتارها و
حرکات شگفت و کم خردانه و آزاردهنده خون به جگر اقلیتی
می کنندکه افسردگی کم ترین عارضۀ اون فرهنگ منحط
در مردم حساس و با فرهنگ متعالی است .
قرار بعدی ما در نا کجا آباد .
پدرم کوهی بود
مادرم دشتی سبز
کلبۀ سادگی ما دلباز .
ناگهان لشگر تزویر بتاخت
باور و راستی ما را برد
کمر کوه کوه شکست
نفس دشت گرفت
کلبۀ سادگی ما همه در
آتش فتنه و بیداد بسوخت
بچه ها ترسیدند
همه آواره شدند
و خدا ساکت ماند.
هر سال دم عید که می شه دلم حسابی می گیره.
می پرسید چرا ؟ چرا نداره . شب عید سی و چند
سال پیش بود که اون بله لعنتی از دهنم در اومد
ای کاش لال می شدم و نمی گفتم با اجازۀ بزرگترا
... بله ، کاشکی انگشتام می شکست ودفترازدواج
رو امضا نمی کردم . کاشکی دقت می کردم که پسر
حاجی ،به جای امضا ، دفتر رو انگشت زد . کاشکی
همون موقع عقد سکته می کردم که صد نه بلکه
هزار پله از این مرگ تدریجی بهتر بود . کاشکی
همون سالای اول ، پیش از اینکه این همه توله از
پسر حاجی پس بندازم خودمو آتیش می زدم و این
همه سال لحظه به لحظه تو آتیش ستم این نامرد
نمی سوختم . ولی دلم خوشه که هنوز به این وضع
عادت نکردم و منتظرم خودشو و دودمانشو به باد بدم.
امیدوارم همون خدایی که جای حق نشسته این توفیق و
بده که سال آینده کاری کنم کارستون ،عبرت سائرین.