آب چشمه ها و رودها خشکیده ....
سکوت و سکون مرگباری دریاها فرا را گرفته ....
آب متعفن مرداب ها همه جا حتی در
سربالائی ها جاریست....
قورباغه های زشت و نفرت انگیز ابوعطا میخوانند
من که عددی نیستم، وقتی مردم کسانی رو که هزار
سر و گردن از من بالاتر هستند و به ملتی هویت و افتخار
می دهند، به راحتی فراموش می کنند تا در انزوا دق کنند
و اونوقت همانطورکه برای دیدن مراسم اعدام هجوم
می برند ، منتظرند برای تشییع جنازۀ اونها جمع شوند و
سلفی بگیرند و این ور و اون ور عکس هاشون رو در پزهای
مختلف پخش کنند . این رو نوشتم چون هیشکی نمی پرسه
چه مرگته که مدتیه نمی نویسی . رویهمرفته از این نظر ما
مردم دو دسته ایم . اکثریتی که با بی تفاوتی و رفتارها و
حرکات شگفت و کم خردانه و آزاردهنده خون به جگر اقلیتی
می کنندکه افسردگی کم ترین عارضۀ اون فرهنگ منحط
در مردم حساس و با فرهنگ متعالی است .
قرار بعدی ما در نا کجا آباد .
پدرم کوهی بود
مادرم دشتی سبز
کلبۀ سادگی ما دلباز .
ناگهان لشگر تزویر بتاخت
باور و راستی ما را برد
کمر کوه کوه شکست
نفس دشت گرفت
کلبۀ سادگی ما همه در
آتش فتنه و بیداد بسوخت
بچه ها ترسیدند
همه آواره شدند
و خدا ساکت ماند.
هر سال دم عید که می شه دلم حسابی می گیره.
می پرسید چرا ؟ چرا نداره . شب عید سی و چند
سال پیش بود که اون بله لعنتی از دهنم در اومد
ای کاش لال می شدم و نمی گفتم با اجازۀ بزرگترا
... بله ، کاشکی انگشتام می شکست ودفترازدواج
رو امضا نمی کردم . کاشکی دقت می کردم که پسر
حاجی ،به جای امضا ، دفتر رو انگشت زد . کاشکی
همون موقع عقد سکته می کردم که صد نه بلکه
هزار پله از این مرگ تدریجی بهتر بود . کاشکی
همون سالای اول ، پیش از اینکه این همه توله از
پسر حاجی پس بندازم خودمو آتیش می زدم و این
همه سال لحظه به لحظه تو آتیش ستم این نامرد
نمی سوختم . ولی دلم خوشه که هنوز به این وضع
عادت نکردم و منتظرم خودشو و دودمانشو به باد بدم.
امیدوارم همون خدایی که جای حق نشسته این توفیق و
بده که سال آینده کاری کنم کارستون ،عبرت سائرین.
دیگه معامله ! داشت جوش میخورد که مادر افسانه پرسید
آقا فرشاد از نظر من یه مسئله باقی مونده که خوبه روشن
بشه ، اونم دلیل جدایی شما از همسر قبلیتونه؟
فرشاد با کمی مکث جواب داد : والله زن بسازی نبود.
: می شه کمی بیشتر توضیح بدین
: اون نجابتی که من انتظار داشتم نداشت
:یعنی خدای ناکرده .....
: البته نه اون طوری که فکر کردید
:پس منظورتون چیه؟
: آخه ... از نظر من نجابت زن در اطاعت از شوهرشه
:حتی اگر توسری بخوره باز هم باید مطیع باشه
:اختلاف بین زن و شوهر یه امر طبیعیه ولی ..
.
:ولی چی؟
:ولی مدیریت زندگی باید با یک نفر باشه
: و اونهم مرد خونه است ، لابد .
چند لحظه سکوت و مادر افسانه ادامه می دهد
: لابد چون ساناز هم اسب نجیبی نبود و کتک خورش
خوب نبود ترجیح دادید ازاو جدا شوید
در این موقع ساناز و مادرش از اطاق کناری وارد
شدند و درحالی که فرشاد سر جا خشکش زده بود،
معلوم شد ساناز و افسانه خواهران ناتنی هستند .
حالا شما پیدا کنید فرشاد و ساناز و افسانه رو .