اصرار بسیار و گریه های مادرش سرانجام دل او را نرم کرد که به آخرین خواستگارش ، که این روزها بسیار کم شده بودند جواب مثبت بدهد . به این شرط که مراسم ، ساده و مختصر برگزار شود . علیرغم دل شوره و نگرانی زیادی که داشت ، شب زفاف یکی از زیباترین و لذت بخش ترین شبهای زندگیش بود که تا نزدیکی های سحر ادامه داشت . تازه آفتاب زده...
بغض گلوی هر دوی ما رو گرفته و چشمامون اشک آلود بود. ناراحتی ها و دلخواسته هاشو بریده بریده و هق هق کنان می گفت: چرا این قدر دور ، چرا تهران... دلم خوش بود تو یکی نزدیک من باشی ... پسرا رو که خیلی دیر به دیر می بینم.. خواهرت هم که رفت خارج و .... تا بیاد نفس تازه کنه و ادامه بده می پرم وسط حرفش و می گم : مادر ، مگه تو...
در این تاریکی اِغما چراغ پیه سوز دلخوشیمان را تو در این کلبۀ ویرانه روشن کن که ما با دیدن سیمای هم از یأس بگریزیم و شاید دست هم گیریم و از این جای برخیزیم کویری خشک و سوزان است این وحشت سرا نمی باران بزن شاید گل حسرت بروید در میان نا امیدی ها در این غربت سرا و این غروب غاصب غمبار بیا ای آشنا آغوش خود را باز کن تا هق...