-
رنگ آسمون
سهشنبه 7 آبانماه سال 1392 22:31
یادش به خیر چه دوران خوبی بود وقتی دبیرستان می رفتم ، روز های پر از شادی و امید و سر خوشی . در یکی از همون روزها بود که معلم با حال ما موضوع انشاء جلسۀ بعد رو رنگ آسمون تعیین کرد .هفته بعد همۀ ا ونهایی که اومدند و انشاء خودشون رو خوندن تقریبا یه چیز نوشته بودن . همشون کم وزیاد دربارۀ رنگ آبی آسمون و زیبایی اون داد سخن...
-
مش قربون
چهارشنبه 24 مهرماه سال 1392 14:13
این مش قربون که مناسفانه افتخار همسری منو داره ، همونطور که از اسمش بر میاد خیلی اهل قربونیه . اولا که قربون شما ورد زبونشه .ثانیا در این سالهای درازی که باهاش زندگی می کنم دیدم که خیلی چیزارو خیلی ارزون و راحت قربونی کرده ، از جمله عشقشو به من،دینشو و ایمانشو، زندگی خانوادگیشو ، عزت نفسشو ، سلامتی خودشو و ماهارو ....
-
بلند بگو لا اله الا الله
شنبه 20 مهرماه سال 1392 19:56
به عزت و شرف لا اله الا الله بلند بگو لا اله الا الله ای وای من کجا هستم الان باید طبق قرار تو بیمارستان باشم پس چرا دارن تختم رو حرکت می دن چرا ملافه کشیدن رو صورتم بذار ببینم ، نه انگار اینجا یه خبرایی هست کی مرده که این جمعیت دارن گریه می کنن و دنبال جنازه میان من ، یعنی من به این آسونی مرذم مگه جلال نگفت این فقط...
-
شیشه ای های یک زن
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 21:29
پل شیشه ای : روی پل شیشه ای ارتباط با من اهسته قدم بردارید .این پل طولانی است و عبور از آن حوصله و ظرافت می خواهد اگر این پل ترک بردارد ، من خود در آن سوی پل ، آن را با سنگینی بار سرخوردگی می شکنم و شما به رودخانۀ ابدیت هجران سقوط خواهید کرد . قلب شیشه ای: روی قلب شیشه ای من ممکنست غبار کدورت بنشیند این غبار جز با...
-
محکوم عشق
دوشنبه 8 مهرماه سال 1392 11:18
دیده ام سرخ و سرم منگ و دلم بارانی است گوشه ای تنگ که احساس در آن زندانی است چشم ِ گریان ، دل ِ خون ،ناله ز تنهائی خویش برق امید اگر می جهد آنهم آنیست در ِ بی قفل وکلیدی که چنان دیوار است چار دیوار که نا خواسته و پنهانی است روزن کوچک و یک رشتۀ باریک ز نور رشتۀ وصل تو با خاطره ای انسانی است ای بسوزد پدر عشق که محکومم...
-
معجزۀ عشق
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1392 17:10
دیروز جمعه را طبق معمول با خرید هفتگی و رفت و روب و پخت و پز شروع کردم و ادامه دادم تا بعد از ظهر . چون برنامه خاصی مثل دید و بازدید و گردش و پارک و سینما هم نداشتم ،دلتنگی عصرای جمعه یواش یواش آمد سراغم و دم غروب بود که به اوج رسید . بی اختیار از غصۀ تنهایی پناه بردم به گذشته ، یه فیلم کوتاه از خدابیامرز مادرم داشتم...
-
وصلۀ ناجور
یکشنبه 17 شهریورماه سال 1392 22:07
تکلیف من به عنوان یک وصلۀ ناجور توی خانواده و جامعه انگار از همون زمان تولدم روشن بود. اون طور که خاله ام بعدها برام تعریف کرد بعد از سال ها انتظار برای بچه دار شدن حالا خدا به دختر سبزۀ لاغر زشت با چشمای ریز و دهن گشاد بی قواره رو دست بابای سنتی من گذاشته بود. لقمه ای که با صد من عسل هم نمیشد اونو خورد . بیچاره مادرم...
-
تا که این پنجره باز است
پنجشنبه 31 مردادماه سال 1392 22:42
تا که این پنجره باز است بیا پر بزنیم مرهمی را به تن زخم کبوتر بزنیم بلبل از دامگه حادثه آزاد کنیم پشت دیوار، گُلی هست به او سر بزنیم دور از چشم بد محتسب و قاضی و شیخ محفلی ساخته،با هم دو سه ساغر بزنیم بی هراس از عسس و گزمه به میدان برویم شاید آتش به تن کهنۀ منکر بزنیم سحر از این شب دیجور اگر زاده نشد بر سرا پردۀ او...
-
رویای آقای هدایتی
چهارشنبه 9 مردادماه سال 1392 09:27
قدیمی ها یادشون میومد که آقای هدایتی بیست و دو سه سال پیش توی این محله آپارتمان کوچکی خرید و تک و تنها ساکن این جا شد. بنگاهی محل می گفت زن و یه دونه پسرش توی تصادف کشته شدن و اون دیگه نخواسته توی شهرشون بمونه برای همین هم به تهران آمده و با پست مدیر عاملی یک شرکت بزرگ خصوصی مشغول کار شده . در اون سال ها هر روز ساعت...
-
سخن عشق در بخشی از یک نامه
یکشنبه 23 تیرماه سال 1392 02:05
......................................... .................................................................. یادت بیاید در تمام آن بهار شور و شیدایی ، من عشق تو را چون گوهری کمیاب، از بیم تاراج رقیبان، در امن ترین جای قلبم پنهان کردم و باد تو را در اتاق فکرم در قابی زیبا روی میز خاطراتم گذاشتم . اما تو سر انجام، عشقم...
-
مینا ، بابا و مامان
یکشنبه 9 تیرماه سال 1392 18:52
مینا وقتی با پدر و مادرش از شهرستان اومد تهران یک سالش نشده بود بنابراین از حال و هوای شهر زادگاهش چیزی به یاد نمی آورد . اما حالا که می خواست بره مدرسه به همه چیز این شهر بزرگ عادت کرده بود و اونو دوست داشت .دو سه سال بعد یواش یواش برداشتای گنگ و ناخوشایندی از بگو مگوها و داد و فریادای مامان و بابا میکرد . انگار...
-
کدام عشق ؟
جمعه 7 تیرماه سال 1392 17:48
سرش داد زدم که : "اگر شاهزاده رویاهای من هم بودی که با اسب سفید به خواستگاری من آمده باشد ، هرگز ،هرگز و هرگز عشق تو رو ازت گدایی نمیکنم ". با لحن مضطرب ولی نسبتا آرامی جواب داد که : "من فقط می خوام بدونم دوسم داری یا نه ، اینکه این همه جیغ و داد نداره" . کمی آروم تر گفتم : "حضرت آقا، حرفتو...
-
مهرداد
دوشنبه 27 خردادماه سال 1392 21:57
یکی دو هفته از مراسم سال خودکشی برادرم مهرداد و در گذشت پدرم گذشته بود که قضیه خواستگاری بابک از من جدی تر مطرح شد و با رضایت مامان و بلکه اصرار او و تمایل قلبی خودم جواب مثبت دادم . با توجه به شرایط اون روز ما و دست تنگی برای خرید جهیزیه با مامان قرار گذاشتیم که خونه رو بفروشیم و برای اون یه آپارتمان نزدیک خانه بابک...
-
عطر عاشقی
دوشنبه 6 خردادماه سال 1392 00:05
وقتی سوار بر زورق بی وفایی و هجران در افق سپید دریا دور می شدی من تمام آرزوهایم رابیرون کلبۀ ساحلی ، در چاله ای به اندازه یک دل پژمرده به خاک سپردم ،و کنار آن نهال کوچکی از امید کاشتم که آن روز و هر روز آن را با اشک چشم و خون دیده آبیاری کرده ام . اکنون همه روزه از بام تا شام در زیر درخت سایه گستری که عطر گل های سرخ و...
-
فرشتۀ رویاها
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1392 23:08
همچون دریای نا آرام در یک روز ابرناک غم در چشم های آبی تو موج می زند اما گل سرخ لبانت بوی خوش امید و دلدادگی می پراکند ای فرشتۀ رویاها هر چند در این جنگل انبوه همۀ پرنده های خوشبختی به دام تاریکی افتاده اند اما بلبل عاشقی هست که دلش برای تو می تپد و در یک روز آفتابی در کرانۀ دریای بی کران برای پرواز به سوی افق های...
-
پردۀ اشک
پنجشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1392 11:49
سرت را عاشقانه هم روی شانۀ من مگذار که شانه ام شکسته است دستانم را دردستانت مفشار اگر چه به گرمی که انگشتانم خرد شده است بوسۀ داغی از لبانم مخواه که خونین است چشمانت را در چشمان من مدوز که در پس پردۀ اشک پنهان است اما در این شب سیاه تنهایم مگذار ، مادر می خواهم به یاد کودکیم با لالائی تو بخوابم و خواب آفتاب و آزادی را...
-
روح آرزوها
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1392 20:34
همراه جمعیت کمی که هروله کنان به دنبال جنازه می رفتند منهم هر از گاهی همصدا شده و لا اله الله می گفتم .باورم نمی شد که این جسم ساکت و سنگینی که پیشاپیش بر دوش چند نفر جلو می رود جنازۀ من باشد . نمی دونم چرا یاد راه پیمایی ها و الله اکبر گفتن های خیلی سال های پیش می افتم . شاید یاد آن روزها برایم همان قدر تلخ باشد که...
-
نمایش در یک پرده - سر زمین داغ و درفش
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1392 23:29
نمایش در یک پرده سر زمین داغ ودرفش رستم زخمی ، بر روی زمین افتاده و در حال مرگ است . دستی به یال خونین رخش می کشد که کنار او افتاده و او هم واپسین دم زندگی خویش را می گذراند . درسمت راست پهنه نمایش و کمی در پشت ، اهورا و اهریمن بدون پیروزی فرجامین با هم کشتی می گیرند . رستم : نفرین بر این سرزمین پهلوان کش و عاشق کش...
-
سبزه ای بر گوری
پنجشنبه 15 فروردینماه سال 1392 12:23
آخرین باری که سبزه گره زده بودم بیست سال پیش بود . یک روز سیزده بود که با فک و فامیل از شهر کوچکمان بیرون زده و کنار قطور چای ( رودخانه قطور) در باغ با صفایی دور هم نشسته و مشغول بگو و بخند بودیم . بعد از ناهار بود که مادرم منو به گوشه ای کشید و با نگاهی ملتمسانه و پر از عشق مادرانه ازم خواست که اون سال هم یه بار دیگه...
-
بهاره
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 17:51
پدر دیروز از بیمارستان مرخص شده بود ودر خانه استراحت می کرد من و مادر و داداش دور تختش جمع شده بودیم و دلداریش می دادیم . آخه یه از خدا بی خبر دار وندارش رو بالا کشیده بود. انگار برگشته بود به چهل سال پیش که اومده بود تهران و شده بود شاگرد حجره یکی از آشناهای دورمون . حالا یه تاجر ورشکسته بود و دستش از همه جا کوتاه ....
-
بهار ذهن
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1391 20:16
ذهن را با بهار تازه کنید تا ببینید زندگی زیباست سال های سیاه و سرد گذشت روزگار تحقق رویاست
-
رویاها و آرزوها
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 21:22
اومده بود بازار ، خریدهای عمدۀ شب عیدش را انجام بدهد پسر کوچک و شیطانش را هم همراه خود آورده است که گاهی جلوتر از او و گاهی پشت سر مادر می دود . برایش یک بستنی قیفی می خرد و او را به دنبال خود به داخل یکی از تیمچه ها می کشد . جلو یکی از حجره ها مشغول پرسش و ورانداز است که ناگهان متوجه غیبت بچه می شود . ابتدا با...
-
گل حسرت گل یخ
سهشنبه 26 دیماه سال 1391 19:55
Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 یاد باد آن بهاران را بهار عشق که دشت دشت شقایق می روئید و گل حسرت، برای بهاری که چند روز بیشتر نپایید و گل سنگ برای پائیزی به وسعت یک عمر و لاله سیاه در سوگ دشت سبزی که کویر شد و گل یخ برای زمستانی که پایان جهان است
-
رضا و سارا
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 19:27
ساعت حدود سه بعد از نیمه شب بود که بچه ها از صدای هق هق گریه ای از خواب پریدند . رضا بود که با موبایل صحبت می کرد و بریده بریده کلماتی رو می گفت ..... آخه چرا ..... حیف شد ..... چه دختر خوبی بود .....تو فیسبوکش از مرگ می نوشت ، ولی باور نمی کردم.... من هم خودمو می کشم.... من باید برم پیشش توی اون دنیا .... فردا تو...
-
وقتی دلم را شکستی
سهشنبه 12 دیماه سال 1391 18:26
Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 وقتی دل یک زن را می شکنی و در زیر پای غرور و خودخواهی احساسش را لگد مال می کنی همۀ دارائیش را به یغما برده ای پس حتی اگر سکوت کند از ترس یا امید به روز تلافی هرگز تو را نخواهد بخشید کافی است به خلوتش راه یابی، که دیگر نخواهی توانست، و اشک های...
-
کشتی زندگی
یکشنبه 10 دیماه سال 1391 21:39
Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 هیچ از همکاراش از زندگی خصوصی او اطلاع دقیقی نداشتند ولی روحیه شاد و برخورد مثبت و پر انرژی او در محل کار زبانزد همه بود . توی هفت هشت سالی که از سابقه کارش در اون اداره می گذشت هیچ کس از او اخمی یا گلایه ای به ییاد نداشت کارش رو هم بسیار مرتب و...
-
نیمه شب های زمستان
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 14:32
Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA پرسیده ای از من که آیا دوست داری درنیمه شب های زمستان در رختخواب گرم خود خواب خدا را با هاله ای از ماهتاب عاشقانه؟ نه ، من پاسخم اینست من دوست دارم در کوچه های سرد و یخبندان و تاریک در کلبه های تنگ و درد آلود و غمناک در بر بگیرم جسم سرد کودکی را کز وحشت این زندگی می لرزد...
-
به یاد یلدا
پنجشنبه 30 آذرماه سال 1391 21:50
Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 چشمای درشت و سیاه و خیلی گیرایی داشت خیلی خوش سر زبون بود و با آون صدای گرمش مخاطب خودش خیلی زود جذب می کرد ، اسمش یلدا بود . برای همین هم بود که با یک بار دیدنش درمهمونی شب یلدای پارسال نقش صورت زیباش برای همیشه تو حافظه من باقی مونده . البته یه...
-
دلم خوشست
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 20:54
Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA دلم خوشست که گاهی تو را ز دور ببینم به ظلمتی که در آنم عبور نور ببینم به انتظار نشینم که ماه کی به درآید در آفتاب جمالت شب حضور ببنم چه می شود چو سحابی بر این کویر بباری چه می شود به نگاهی سحر کنی شب تاری چه می شود به کلامی نسیم مهر فرستی که روی عاشق صادق ز غم گرفته غباری...
-
متاسفم ...تسلیت
شنبه 25 آذرماه سال 1391 21:46
Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 دیگه از دستش ذلٌه شده بودم اون روز چند بار زنگ زده بود و می خواست که من برگردم سر خونه زندگیم من هم محکم ایستاده بودم که دیگه پیشش بر نمی گردم . اخرین حرفی که توی تلفن به من گفت این بود که : پشیمون می شی، وحالا نمی دونم چرا اون موقع شب دوباره...