-
بی کوله بار ترس و تردید
شنبه 19 اردیبهشتماه سال 1394 01:09
جمعیت سر پل ایستادند و چشم به حرکات " پیشگام" دوختند "پیشگام " با قدم های کند وآهسته در حالی که مثل بقیه مردم پشتش از سنگینی کوله بار خم شده بود، خودش را به وسط پل رساند و از اون بالا نگاهی به رودخانه پایین دست انداخت. رودخانه پاک و زلال و با آرامش ونرمی میخرامید و به دریا نزدیک می شد . "...
-
کلید
پنجشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1394 22:27
آخرای شب بود که خسته و خواب آلود رسیدم خونه . کلید رو که توی قفل در آپارتمان چرخوندم ، در با یه گردش کلید باز شد. خیلی تعجب کردم چون اطمینان داشتم صبح زود که می رفتم در رو کاملا قفل کرده بودم . با تردید و توجیه اینکه شاید اشتباه کرده باشم در رو با احتیاط باز کردم و تو رفتم ، چراغ رو روشن کردم و اطراف رو با دقت و ترسی...
-
یه گوشۀ دنج
دوشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1394 01:14
به گوشۀ دنج و نیمه تاریک یه کافی شاپ پناه برده بودم ، یه پک به سیگار میزدم و یه جرعه از قهوۀ تلخ و داغ رو سر می کشیدم. دو ماهی بود که از بهرام بی خبر بودم و هنوز نتونسته بودم فراموشش کنم یا خودم رو که گم کرده بودم پیدا کنم. توی همین اغتشاش ذهنی و سردرگمی بی انتها سیر می کردم که با یه صدای گرم و آشنا به خود اومدم :...
-
یک سال دیگر - زندگی در دو پرده
شنبه 1 فروردینماه سال 1394 00:54
زندگی در دو پرده پرده اول : یک سال دیگر هم گذشت .یک سال پیرتر شدم .یک سال تنهاتر، یک سال نا امیدتر و دورتر از همۀ آرزوهایی که در جوانی به دنبالش بودم و نمی دانستم این قدر دست نیافتنی هستند . وقتی جوان بودم و توانمند ، کمبود تجربه بهانه ناکامیابی ها بود وحالا که کوله باری از شکست ها را به عنوان تجربه بدوش می کشم ،...
-
زندگی
شنبه 25 بهمنماه سال 1393 00:46
زندگی پنجره ایست از اطاقی تاریک رو به یک باغچۀ رویایی و خیالی که از این باغچه در سر داری که چه رنگی و چه عطری لابد . و چو یک چلچلۀ عاشق و مست طِّرف آن باغچۀ پرواز کنی بهت تو دیدنی و بغض تو آنجا شکند چه سرابی چه فریبی همه عمر که پی کاغذ رنگین بودی و همان وهم و خیال، در اتاقی تاریک و همان عشق مجازی قشنگ معنی زندگیت بوده...
-
بیهوده در انتظار
جمعه 12 دیماه سال 1393 00:35
بیهوده در انتظارطلوع سپیده و درخشش آفتاب نشسته ای . سپیده ساعت هاست دمیده و خورشید در آسمان بالا آمده است . تویی که چشمانت را بسته ای ، و چادر سیاه ترس و ناآگاهی بر سر کشیده ای . سپیده لواسانی
-
مسافر دنیای سکوت
دوشنبه 26 آبانماه سال 1393 19:15
اتوبوس داشت می امد ،عجله داشت که زودتر به ایستگاه برسد . نفهمید چرا اتوبوس ناگهان با صدای گوش خراشی ترمز کرد .درب اتوبوس باز شد و او با خوشحالی بالا پرید ، ولی راننده و چند تا از مسافرا با عجله و اضطراب پایین پریدند . سر و صدای زیادی بلند شد و او هم کنجکاوانه پایین آمد تا ببیند چه خبر شده است . چند نفر جلوی اتوبوس...
-
می توانی بروی ،آزادی
سهشنبه 15 مهرماه سال 1393 17:34
بر خلاف همیشه به آرامی گفت : باشه ،میتونی بری ، آزادی زن با ناباوری و تردید و ترس نیم گامی به سوی در برداشت و برای آخرین بار نگاهی دیگر به صورت شوهرش انداخت . : چرا باور نمی کنی مگه این آرزوی همیشگیت نبود که از دست من خلاص بشی ،خوب برو ، می بینی که در هم بازه . زن زیر لب نالید که: چه دیر . مرد نهیب زد که: یالٌا ، چرا...
-
در حقیقت نقد حال ماست این
یکشنبه 2 شهریورماه سال 1393 20:39
-
خوشبختی
جمعه 17 مردادماه سال 1393 14:15
خسته ام خسته، بس که ،خواب خوشبختی خود را دیدم در پس این دیوارخشتی بسیار ضخیم از خوف وخرافات شهر رویایی من جا دارد ، مهربان، روشن ، بی پیرایه این طرف یکسره خشکی و سیاهیست ،عسس باران است آن طرف آزادی است، چار فصل است،پر از زیبایی است عقل من می گوید، همه بیدار شویم، همه در کار شویم دیگران فاصله تا فردا را ، نه فرادا ،چون...
-
نسل نسوان
یکشنبه 5 مردادماه سال 1393 19:12
به آرامی اشک می ریخت و گل های زرد صحرایی را که از آن اطراف جمع کرده بود آهسته پرپر می کرد و روی گور می انداخت . روی سنگ نوشته بود جوان ناکام خانم ....... تولد در 13 مرداد سال 1313 مرگ در 13 مرداد سال 1313. ساعتی بعد که آفتاب 13 مرداد 1383 غروب می کرد ،آهسته و عصا زنان به طرف کلبه محقرش در حاشیه جنگل می رفت که سرش گیج...
-
بله ،آقای قاضی
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1393 16:23
به خونه که رسیدم از خستگی و تشنگی روی پام بند نمی شدم کولر رو روشن کردم و روی کاناپه ولو شدم . تازه چشام گرم شده بود که صدای تلویزیون بلند شد. پرویز اومده بود و مثل همیشه، نیومده رفته بود سر این جعبۀ جادویی. با بد خلقی ،ناله کنان گفتم باز این آیینه دق رو روشن کردی . با پررویی گفت پاشو یه چیزی برای افطار درست کن مجبور...
-
شهید
یکشنبه 22 تیرماه سال 1393 05:29
بر خلاف معمول شب های جمعه، شب از نیمه گذشته بود و مسعود از جلسۀ هفتگی انجمن "سحرجویان" به خانه بر نگشته بود . دلم گواهی رویدادی ویژه را می داد . پشت پنجره به انتظار نشسته بودم و بیرون را نگاه می کردم . سکوت سنگینی مثل آرامش پیش از طوفان بر فضای کوچه و خیابان حاکم بود . یکی دو ساعت به طلوع فجر مانده بود که سر...
-
دکتر موفق
یکشنبه 15 تیرماه سال 1393 14:23
آقای دکتر موفق روی تخت یکی از بیمارستان های معروف لندن بستری بود و به گذشته پر ماجرای خود و عمل جراحی بسیار سختی که در پیش داشت فکر می کرد . از بیماری ناگهانی خود بیشتر از آنکه نگران باشد دلخور بود ،که در آستانه رسیدن به یکی از آخرین آهداف زندگیش یعنی کسب کرسی وزارت ، کار را خراب کرده بود . ................ حاج آقا...
-
پنجره روبرو
یکشنبه 1 تیرماه سال 1393 12:52
ساعت نزدیک دو پس از نیمه شب است و باز بی خواب شده ام . به روال این جور مواقع ، به پشت پنجره می روم و به بیرون خیره می شوم . به جز چراغ های زرد خیابان ها در دور و نزدیک و چراغ های آبی عمومی چند برج بلند در همین اطراف ، روشنایی دیگری به چشم نمی خورد . پنجره خانه های اطراف ، همه تاریک هستند ، به جز یکی، درست روبروی من در...
-
پایان انتظار
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1393 21:56
محمد مهدی تنها پسر خانواده بود که با نذر و نیاز مادرم پس از سه دختر به دنیا آمده بود و پس از او هم تیر پدرم برای پسر دار شدن دوبار به سنگ خورده بود و دو تا دختر دیگه روی دستش مونده . قدرت خدا ، این پسر بسیار زیبا و خیلی هم با هوش بود . رفتار و حرف زدن و دانش او مال بچه ها و جوان های خیلی بزرگتر بود . برای همین هم در...
-
عسلک و سنگ صبور و گل یاس
سهشنبه 20 خردادماه سال 1393 11:52
سنگ صبور نشسته بود پای بوته گل یاس و نم نم اشک می ریخت آخه از وقتی عسلک مرده بود ، دیگه کسی نبود که با اون آبپاش کوچک عصر به عصر باغچه رو آب بده . هوا هم داشت گرم می شد . گل های یاس از تشنگی رنگ و روشون پریده بود . آسمون هم دریغ از یه تیکه ابر که دستکم یه سایه ای روی سر اونا بتدازه. هرچی بود هرم گرما بود و بادهای داغ...
-
شهر دروغ
شنبه 17 خردادماه سال 1393 23:39
یکی بود یکی نبود . توی یک شهر قشنگ که ازخرده شیشه های رنگی ساخته شده بود ، حاکمی حکومت می کرد که ذکرش خدا و دین و ایمان بود و هفته ای یک روز برای مردم از دشمن و مقاومت و فرهنگ ناب شهرشون صحبت می کرد . مردم هم همیشه براش هورا می کشیدند و به به و چه چه می کردند. از هر کی هم می پرسیدی همه ابراز رضایت و خوشبختی می کردند ....
-
طلاق توافقی
جمعه 16 خردادماه سال 1393 00:57
آقای مهندس ملکی و خانم میرزایی که از همکاران ما بودند پنج شش سال پیش به دنبال یک ماجرای عاشقانه خیلی تند و تیز با هم ازدواج کردند و با وجود اینکه هنوز پای فرزندی به میان نیامده بود که رابطه آنها را پایدار کند ، این طور که ما می دیدیم هنوز همانطور گرم و عاشقانه با هم زندگی می کردند . برای همین هم خبر جدایی ناگهانی آنها...
-
مَیٌت آباد
شنبه 3 خردادماه سال 1393 23:57
گلین خانم که عقب ماشین نشسته بود یک ریز حرف میزد ولی من تو عالم خودم خاطرات مبهم کودکیم رو از روستای راحت آباد مرور می کردم . چیز زیادی جز خانۀ آجری زیبایی د ر میان انبوهی از خانه های کاهگلی که پدرم در آن منطقۀ سرسبز وزیبا و پر از باغ های باصفا ساخته بود، ماشین شورولت پت وپهنی که سر بالایی جاده رو با قار و قور زیاد طی...
-
میانجی
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1393 19:35
وقتی آقای مهندس میانجی مدیریت کارخانۀ ورشکستۀ ناریا پارس را بر عهده گرفت دوستانش به موفقیت او بسیار بدبین بودند و دشمنانش هم که بیشتر همان گروه مدیریت قبلی کارخانه بودند سکوت معنی دار و شاید بغض الودی کرده بودند که آدم را می ترسانید. هنوز یکی دوماه از شروع به کار میانجی نمی گذشت که اثرات مثبت مدیریت او آشکار شد. با...
-
دلواپسی علی
دوشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1393 22:40
امروز علی رو دیدم خیلی گرفته بود . گفتم خدا بد نده علی چی شده؟ گفت: خیلی دلواپسم .گفتم: برای چی ؟ گفت : ممکنه زندگی و کارم رو از دست بدم گفتم : چطور ممکنه ؟ تو رئیس و سهامدار اصلی شرکت هستی . کی میتونه تو رو برکنار کنه . گفت: شرکت های رقیب دارند با بقیه سهامدارا مذاکره می کنند که اگر تغییر عمده ای تو مدیریت شرکت بدن ،...
-
تاوان دل بستن به یک رویا
پنجشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1393 20:46
از دفتر که اومدم بیرون هنوز پر از غیظ و نفرت بودم.سرراه رفتم یه رستوران خیلی گرون قیمت و دق دلم رو با سفارش یک غذای مفصل و مخلفاتش ، سر کیف پولم و شکمم خالی کردم . بعد اومدم خونۀ خواهرم که پیش از عید دسته جمعی مهاجرت کردن به کانادا و خونه رو برای فروش سپرده اند به من .با بی حوصلگی خودم رو انداختم رو مبل و تلویزیون رو...
-
نفس ماهی سرخ نمی آید بالا
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1393 14:24
توی این حوض پر از لای و لجن نفس ماهی سرخ نمی آید بالا تک درخت پیر در کنج حیاط که هنوز یاد آن دورۀ خوش توی ذهنش باقی است کمرش خم شده از غصۀ ما ایستاده است تلمبۀ دستی همچنان توی حیاط رنگ و رو رفته و بیکار اما چاه هم آب ندارد، خشک است بوی گند لجن حوض در آن خانۀ زیبای قدیمی که کنون ویران است همه جا پر شده است آب حوضی تو...
-
کتابخانۀ پروین
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1393 16:37
هنوز چهلم پروین خانم نشده بود که اهالی محل دیدند آقای تقوی یه کاغذ پشت ویترین مغازه چسبونده که " این مغازه واگذار می شود" . دو سه روز بعد تو محله پیچید که میخواد خونه رو هم بفروشه . پیش بنگاهی محل در دل کرده بود که نمی تونه جای خالی پروین رو تو اون خونه تحمل کنه . در مراسم چله معلوم شد آقای تقوی پیش زنش یه...
-
رحیم
پنجشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1393 09:47
این چند روز آخر ، به اصرار خودش از بیمارستان آوردمش خونه . می گفت می خوام توی اون بهشتی که تو برام ساختی آخرین نفسام رو بکشم. پریشب دیر وقت بود اما خوابم نمی برد . رفتم بالای سرش دیدم اونم بیداره . گفت بیا بشین باهات حرف دارم . :چه زود گذشت نه؟ یادته وقتی بهت پیشنهاد ازدواج دادم جوابت چی بود؟ . :گفتم من میخوام بهشتمو...
-
آرزو ، امید و انتظار
سهشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1393 16:30
دریای زندگی ، گرچه طوفانی است اما قایق کوچک آرزو و بادی موافق از امید برای سفرم کافیست به جزیره خوشبختی . در انتظارم باش آتشی روشن کن در دل خویش با شعله های آبی به رنگ امواج از عشق آسمانی کلبۀ چوبی را گرم نگهدار آغوشت را هم. چشم انتظار باش در افق . خواهم آمد در یک غروب سرخ یا در یک طلوع سپید
-
پارتنر
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1393 14:20
روز پایانی سال بود که مادر را در بهشت زهرا بدرقه می کردند .همین دیروز بود که شاد و سلامت و با شوق و ذوق رفته بود فرودگاه به استقبال پسرش پرویز که بعد از پانزده سال قراربود به همراه همسرش به ایران بیاید و تعطیلات نوروز را با او بگذراند . در فرودگاه دل تو دل مامان و خواهرا نبود . چند تا از فامیل های دور و نزدیک هم اومده...
-
چگونه بخندم؟
جمعه 29 فروردینماه سال 1393 03:05
یک محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه یک فریب خوردۀ شیطان در لباس خدا یک روح سرگردان در خرابه های تن یک عاشق صادق در شهر دزدان عشق یک گنگ که می خواهد حقایق را فریاد کند یک پیر می فروش که درِ میکده اش پلمب است یک افلیج که می خواهد به عیادت همۀ شما بیاید یک دست که می خواهد دست هزار افتاده را بگیرد حقیقتی که هر روز در پای...
-
تقدیر فاطمه
یکشنبه 17 فروردینماه سال 1393 23:22
غروب بود وفاطمه دوارده ساله شاد و سرخوش از سیزده پر خاطره ای که اون روز در اطراف امامراده گذرونده بود ، روی صندلی جلوی مینی بوس سفید رنگ پدرش نشسته بود ، مثل همیشه شیطون و بی قرار .اونقدر ورجه وورجه کرد که صدای مهربون بابا بلند شد که فاطمه جان یا اروم بشین سر جات یا برو عقب پیش مادرت . در همین موقع به خروجی جاده به...