-
خواب بهار و باغ
دوشنبه 21 دیماه سال 1394 00:06
پرنده ای که بالش را شکسته اند و دهانش را بسته اند که نخواند در قفس زندانی و قفس درون یک اتاق نیمه تاریک و اتاق ، سلولی از یک زندان بزرگ و این زندان در کویر ستمزار گاهی می اندیشم که آن پرنده منم و شگفت نیست که چرا هنوز زنده ام چون همیشه خواب آزادی می بینم و خواب بهار و باغ را و خواب دستی که بر زخم هایم مرهم می نهد و...
-
تعطیلات کریسمس
پنجشنبه 17 دیماه سال 1394 02:06
بعد ار ده دوازده سال این اولین بار بود که همۀ خانواده جمعشون حمع شده بود و سر سفره دور هم نشسته بودند .به برکت تعطیلات کریسمس و با یه هماهنگی قبلی، بچه ها همزمان ، از جاهای مختلف دنیا خلوت خونۀ پدر و مادر رو با سر و صدا و خنده پر کرده بودن . شهره با شوهر و دختر پنج سالش از سوئد خودشو رسونده بود . شهرام با زنش و پدرام...
-
آفریقائی ها
دوشنبه 14 دیماه سال 1394 19:55
گفتم :آفریقائی ها رو می بینی که انگار هم تو عروسی هم تو عزا میرقصن گفت :منظور؟ گفتم : تو هم انگار هر بلائی سرت میاد ، خنده از رو لبات محو نمی شه گفت : عزیزم ، آواز دهل شنیدن از دور خوشست. تو دلم نیستی که ببینی خونه . این خنده ها هم خیلی وقتا نا خواسته و از حرصِ دله . تازه اگر همین خنده های الکی نباشه، باید دو روزه سرم...
-
چراغ عمر زری
چهارشنبه 9 دیماه سال 1394 18:37
چراغ عمر زری هم داشت خاموش می شد .همین یک ساعت پیش دکتر پس از معاینه، سری به علامت تاسف تکان داد و بیرون رفت .پرستار هم تیر خلاص را زد و گفت می خواهید برایتان یک قرآن بیاورم بالای سرش بخوانید . قرآن را باز کردم و از اول سورۀ الرحمن شروع کردم زمزمه کردن .یکی دو آیه بیشتر نخوانده بودم که رفتم تو فکر قدیما . خونۀ ما تو...
-
پایان داستان ما
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1394 00:31
نه، داستان ما پایان نداره یا پایان خوشی نداره چون نه شیشۀ عمر دیو رو تونستیم بشکنیم ، نه شکم گرگه رو تونستیم پاره کنیم و شنگول و منگول رو بیرون بیاریم ، نه کلاغه رو تونستیم به خونه اش برسونیم ، نه ضحاک رو تو تونستیم تو کوه دماوند به زنجیر بکشیم ، خلاصه نتونستیم و نتونستیم و نتونستیم . شاید چون شاید هرکدوم ازما برای...
-
طاهر دیندار واقعی
شنبه 14 آذرماه سال 1394 22:36
بعد از انتقاد شدید ایران خانم از شوهرش و تشبیه اون به طاهر دیندار ، طاهر دیندار با وقاحت به ایران خانم پیغام داده که خفه شه و گرنه اون و همۀ فامیلاش رو سر به نیست می کنه . ضمناٌ یه مقام مطلع افشا کرده که ایران تازه فهمیده اسم واقعی شوهرش طاهر دینداره. حالا همه بی تابانه منتظر عکس العمل ایران خانم هستند .
-
ساعت شماطه دار آقای افشار
سهشنبه 10 آذرماه سال 1394 08:19
پاسی از شب گذشته بود که آقای افشار بسیار خسته و دلمرده ،در حالی که هنوز حادثۀ صبح آن روز را درست هضم نکرده بود از بهشت زهرا به خانه بازگشت . حدود یکسال پیش بود که معصومه خانم ،همسر آقای افشار بعد ار یک بیماری به ظاهر ساده بستری و زمین گیر شد.در همان اوائل پسرش از اروپا و دخترش از امریکا بعد از سال ها، برای دیدن...
-
این چه روزگاری است ؟
دوشنبه 9 آذرماه سال 1394 10:55
رفته بودم ختم مادر یکی از همکارانم که در منزلشان برگذار می شد . یکی از خانه های ویلایی و اشرافی در بهترین فرعی های خیابان نیاوران. مراسمی که در یک سالن بزرگ و مجلل ولی فقط با حضور حدود ده پانزده نفر برگذار می شد و بیشتر شبیه یک میهمانی عصرانه بود که صاحبخانه حتی لباس مشکی هم نپوشیده بود . بیشتر بگو بخند و حرف های در...
-
چشمهایش
جمعه 29 آبانماه سال 1394 00:53
وقتی پرسیدند دراین لحظات آخر اگر خواسته ای یا حرفی دارد فقط مهلتی خواست تا در چشم های ما نگاه و برایمان دعا کند وقتی چشم به چشم من که روبرویش ایستاده بودم دوخت من در آن چشم های درشت افسون کننده بر خلاف اتنظار اثری از ترس و التماس ندیدم ، هر چه بود امید و عشق بود که در دریای آبی دیدگانش موج می زد. وقتی دستور دادم کیسۀ...
-
یک غفلت کوچک
سهشنبه 26 آبانماه سال 1394 21:01
پشت در بخش جراحی این پا و اون پا می شد و اشک می ریخت و خدا خدا می کرد که اتفاق بدی برای مادرش نیافتد . اون روز صبح زود بیدارشده بود تا نکند در اولین روز، دیر به محل کار جدیدش برسد. وقتی داشت سور و سات صبحانه رو توی آشپزخانه فراهم می کرد،چشمش به ظرف های نشستۀ شام دیشب افتاد .با عجله آنها رو شست و گذاشت توی جا ظرفی . یه...
-
دلواپسی مادر
دوشنبه 25 آبانماه سال 1394 01:43
مادرم در بستر بیماری دلواپس گل های شمعدانی است : "ببین که پشت پنجره پژمرده می شوند پنجره را باز کن و قدری آب در گلدان بریز" می گویم :مادر هوا کمی سرد است و تو بیمار می گوید: نه ، منهم از هوای دم کرده اتاق بیمارم همۀ ما به هوای تازه احتیاج داریم حتی اگر سرد باشد بعد از ظهر به مادرم سری میزنم ، لبخندی بر لب...
-
تنهایی، باران و ایران خانم
سهشنبه 19 آبانماه سال 1394 20:32
چند شب پیش این افتخار رو داشتم که یادداشت محبت آمیزی از ایران خانم دریافت کنم . متن این یادداشت رو همراه با چند عکس تزئینی تقدیم می کنم: " فرزند عزیزم ،فرشته خانم . از این که گاه گاهی یادی از من می کنی بسیار سپاسگذارم و از این بابت که درد تنهایی آزارت می دهت با تو همدردی می کنم . فرشته جان در زندگی همۀ ما درد های...
-
ایران خانم و طاهر دیندار
سهشنبه 12 آبانماه سال 1394 01:13
این ایران خانم تازگی ها انگار زیاد سریال ترکی می بینه. می پرسید چرا ؟ چون پیش یه نفر که رفته بوده احوالپرسیِ ایشون ، دردِ دل کرده و گفته این شوهرم که سی و چند ساله گرفتارش هستم ، خیلی شبیه "طاهر دیندار" سریال لطیفه است که جونِ سگ داره و هیچ جوری نمی شه حریفش شد .مرده شورِ طهارتش و دینداریش رو ببرند .
-
درد بی درمان تنهایی
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 22:53
درد تنهایی وصف ناکردنی است تنهایی درد بی درمان روح است شاید این سه نصویر گویا تر از قلم من در توصیف تنهاییم باشد
-
پشیمان
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 02:06
نمی دونم چی بگم صبح نزدیکه و من هنوز هیچ کاری نکرده ام . اشتباهم این بود که از سر شب که وقت داشتم باید برنامه ریزی می کردم . ترس و تردید همه فرصت ها رو از من گرفت .به اندازه یه دفترچه صد برگ کاغذ سیاه کردم و پاره کردم و ریختم دور و برم . اگه به جای نوشتن، از جام پا می شدم و می رفتم پشت پنجره و تعداد چراغای قرمزشهر رو...
-
کامران، هایده و رویا
دوشنبه 27 مهرماه سال 1394 20:15
از تاکسی که پیاده شد نگاهی به طبقه سوم انداخت و دید چراغا خاموشه .پیش خودش گفت حتما باز رفته خونه دوستاش و سرش گرمه که جواب تلفنام رو هم که از فرودگاه می زدم نمی داد .کلید انداخت و رفت تو . اسانسور هم که طبق معمول خراب بود . ساک سنگین سوغاتی ها روبه دوش کشید و نفس نفس زنون خودش رو به جلوی در آپارتمان رسوند. در رو که...
-
طعم خوش آزادی
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1394 20:35
بدون شرح بدون شرح ازادی خروجی بعدی بدون شرح بدون شرح بدون شرح
-
آزادی
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1394 01:37
نوشته بود : جوونیم داره تموم میشه و من هیچی ازش نفهمیدم .من دنبال ازادیم و برای بدست اوردنش تا اونطرف دنیا می رم . برای همین هم از این جهنم رفتم . زنده باد سکس و سیگار برگ و تکیلا . مامان راستی ببخش که دلارهایی رو که قایم کرده بودی برداشتم . خدا حافظ . بی امید دیدار . یادداشتش رو مچاله کردم و زیر لب گفتم پسره دیوونه....
-
تصادف
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1394 01:49
دم غروب بود ، خسته و کم حوصله ده دقیقه ای می شد تو خیابان ولیعصرمنتظر تاکسی بودم .داشتم از کوره در می رفتم که یه ماشین اسپورت اخرین مدل جلو پام ترمز کرد و بوق زد . چند قدم عقب رفتم و زیر لب به این خر مگس معرکه لعنت کردم. ماشین هم عقب اومد و باز بوق زد. حوصله یک و بدو نداشتم و گرنه حالش رو اساسی می گرفتم. یهو چشمم...
-
شاباش
دوشنبه 13 مهرماه سال 1394 21:03
باور نمی کردم سحر تاریک باشد راه عبور نور هم باریک باشد می خواستم خورشید من بالا بیاید پرواز کبک و چلچله نزدیک باشد شب را به امید سحر بیدار ماندم گه شعرمی گفتم، گهی اواز خواندم شاهنگ *ساعت لنگ لنگان پیش می رفت خود را به سختی تا سپیده دم کشاندم ساعت نشان میداد باید روز باشد پایان این تاریکی جانسوز باشد اما نمی تابید...
-
شرمنده ام ولی چاره ای نبود
جمعه 10 مهرماه سال 1394 00:41
ساعتی از نیمه شب گذشته بود اهنگ ملایمی پخش می شد و من در کنار نور مهتابی چراغ خواب کوچک روی تختم دراز کشیده ام ولی خوابم نمی برد . فردا یک ملاقات هیجان انگیز و مهم دارم .بعد از جدایی از پرویز که چند سال از ان می گذرد امیدوارم با ازدواج با محمود بتوانم سر وسامانی به زندگیم و اندکی از خوشبختی را مزه مزه کنم . برای خواب،...
-
حسادت !!!!!
یکشنبه 5 مهرماه سال 1394 18:11
فرزانه جان انتظار نداشتم به جای موندن پیش من و حال کردن یک دفعه پاشی قهر کنی بری و منو دمغ بذاری . تازه تلفن رو هم جواب نمیدی این اُمُّل بازیا چیه در میاری. خودت خوب میدونی یک موی تو رو به سیمین و شهرزاد نمی دم . فکر می کردم موافقی که اونا هم آدمند و یه سهم کوچکی بهشون می رسه. اما به جان عزیزت همون دیشب بهشون گفتم...
-
شب بی انتها
یکشنبه 29 شهریورماه سال 1394 09:32
رفته بودم احوالپرسی ایران خانم که هنوز تو بستر بیماری خوابیده .بعد از حال و احوال کردن و سوال های ایران خانم از اوضاع مملکت . فرصت رو غنیمت شمردم و سوالی رو که مدت ها ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم که مادر ،راستی چرا از شوهر قبلیت جدا شدی؟ ایران آه بلندی کشید و گفت : از بس هرزه و بی دین و ایمان بود . گفتم حالا از این...
-
از رباب تا رویا
دوشنبه 23 شهریورماه سال 1394 16:47
من و رباب چند سال آخر دبیرستان رو همکلاس بودیم و همسایه و دوست خیلی صمیمی هم دیگه . اون از یه شهر کوچیک اذربایجان اومده بود و اوایل فارسی رو هم روون حرف نمی زد. دیپلم که گرفتیم اونا از اون محل رفتن . بنا بود تلفن بزنه و آدرس جدیدشو به من بده که خبری نشد . سالها گذشت من کارشناسی ارشدم رو گرقتم و توی شرکتی استخدام شدم...
-
حال خراب رویا
پنجشنبه 19 شهریورماه سال 1394 00:55
رفته بودم خونۀ دوستم رویا، بهش سر بزنم و حالشو بپرسم . وقتی وارد آپارتمانش شدم از گرمای شدید هوا و تاریکی خونه متعجب شدم . گفتم چه خبره رویا چطور این گرما رو تحمل می کنی .مگه کولر نداری. گفت کولر خرابه . گفتم دم غروبه هوا یه خورده خنک شده اقلا پنجره رو باز کن، هوا عوض بشه . بعد متوجه شدم یه پرده کلفت جلو پنجره کشیده و...
-
پیامی برای ایران خانم
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1394 01:37
ایران خانم موعد خانه تکانی فرا نرسیده است ؟ حیاط خلوت قلبت انباشته از برگهای زرد پائیزیست و برفهای زمستانی را کسی از روی پشت بام خاطراتت پارو نکرده است پنجرۀ نگاهت را که رو به بوستان خوشبختی باز می شود غبار غم گرفته است بهار نزدیک است خانه تکانی نمی کنی ؟ من همان کولی سرگردانم که برف را با دستان گرم عشق پارو می کنم و...
-
بر باد رفتن یک رویا
جمعه 13 شهریورماه سال 1394 00:35
حسین همیشه ایده آلیست بود اما گذشت زمان اون رو سر عقل آورده بود .برای همین عجیب نبود که اون شب که در میان سالی با پیر دختری که یکی دو سال هم از او بزرگتر بود ازدواج می کرد خیلی خوشحال بود ،نه فقط به دلیل زیبایی ظاهری و نام زیبای رویا بلکه به خاطر فرهنگ و متانت و ادب والای عروس خانم . اونشب رویا به دلایل فنی از حسین...
-
ما حرف می زنیم
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1394 19:26
لم داده روی مبل ، من حرف می زنم تو حرف می زنی او حرف می زند یکریز و بی امان . باران جمله ها در یک فضای پوچ بر شوره زار ذهن بیهوده می چکد غافل در این میان کاتش گرفته خانه و ما حرف می زنیم کاری نمی کنیم تا اخرین نفس .
-
پدر ژپتو و دوستان در سرزمین آژی دهاک
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1394 12:37
پدر ژپتو حاکم این سرزمین بود که مردم اورا ژپ شاه صدا می کردند .( مردم می گفتند چون تو قصه ها خوانده بودند که پدر ژپتو چقدر مهربان و خوش قلب بوده او را بعنوان حاکم انتخاب کرده بودند .اما به فاصله کمی پس از مسلط شدن بر اوضاع اول دستور داد به او بگویند ژپ خان بعد هم سر و صدا بلند شد که ایشان ژپ شاه هستند) . جالب این بود...
-
بی همسفر
یکشنبه 1 شهریورماه سال 1394 19:00
در تمام مدت مراسم ،تصویر رضا از پیش چشمش نمی رفت و اطمینان داشت اگر او الان اینجا بود از رقص و شادمانی برای عروسی دخترش چیزی دریغ نمی کرد . ولی افسوس که دو سال پیش در شبی سیاه و حادثه ای تلخ ، او همسفری عزیز و سارا پدری مهربان را از دست دادند . امشب از رفتن سارا از آن خانه ای که در این دو سال ماتمکده ای بیشتر تبود...