-
پیام ایران خانم به شوهر فراری
جمعه 15 فروردینماه سال 1399 01:38
پیام ایران خانم به شوهر فراری ای حاج مشدی گور به گور شده نمیدونم الآن تو کدوم سوراخ موشی قایم شده ای. چه بهتر که ریخت منحوست رو دیگه نبینم .یادته همیشه فکر می کردی مرگ خوبه اما برای همسایه ، اما هیچ فکر نمی کردی اینطوری تو تله ای که خودت گذاشته بودی گرفتار بشی. الهی جزٌ جیگر بزنی نامرد. نمی دونم چه جوری تقاص این همه...
-
دیوانه عشق و حال
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1399 21:13
از در محضر که اومدم بیرون انگار بعد از یک حبس طولانی مدت از در زندان بیرون آمده ام خیلی خیلی خوشحال بودم که دیگه ریخت نحس مهران رو با اون چشمای ور قلمبیده و هیزش نمی بینم.مهران لقمه ای بود که پدر و مادرم برام گرفته بودن تا جلوی شیطنت های منو بگیرن. لقمه ای که توی گلوم گیر کرد و نزدیک بود خفه ام کنه . مردک مزور حقه باز...
-
بادمجان
سهشنبه 27 اسفندماه سال 1398 13:30
آبان از تقویم حوادث حذف هواپیما ساقط کرونا وارد درهای شکستۀ حرم مطهر بادمجانِ مجرم دستگیر صف دراز قیمه بادمجان نذری نوش جان ......
-
آیا ایران خانم آشتی کرده ؟
یکشنبه 4 اسفندماه سال 1398 21:13
ایران خانم : یه عمر زخم زدی و روش نمک پاشیدی تحمل کردم حالا بذار زخماتو پانسمان کنم حاجی : این پماد چیه ، چه بوی خوبی میده ایران خانم(با لبخندی طعنه آمیز ) : نسخۀ طب سنتی یه ، ازعطاری سر کوچه گرفتم . حاجی : ( با بی حوصلگی): گفتم چیه؟ ایران خانم : عنبر نسارا با گلاب مخلوط شده یه خرده هم باید بریزم تو سوپت نطقت واز شه .
-
پشیمون نیستم و نمیشم
پنجشنبه 1 اسفندماه سال 1398 01:05
حاجی در جواب قهر سفت وسخت ایران خانم : اگه تا پس فردا آشتی نکنی خیلی پشیمون می شی . ایران خانم پاسخ داده : خیلی پشیمونم که زود تر نرفتم که اگر رفته بودم این بلاها سر خودم و بچه هام نمی اومد. می روم از خانه ات امّا پشیمان نیستم بعد از این دیگر اسیر بند و زندان نیستم
-
ایران خانم درخط پایان
دوشنبه 28 بهمنماه سال 1398 01:30
حاجی به ایران خانم پیغوم داده: بیا آشتی کنیم جلوی در و همسایه بده ایران خانم جواب داده : اون ممه رو لولو برد. دیگه گولت رو نمی خورم این دفه آشتی بی آشتی. به قول پروین اعتصامی : ز حیله، بر در موشی نشست گربه و گفت که چند دشمنی از بهر حرص و آز کنیم بیا که رایت صلح و صفا برافرازیم براه سعی و عمل، فکر برگ و ساز کنیم بیا که...
-
مونولوگ یک زن ستمدیده
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1398 00:20
با فریادی که همۀ اهل محل بشنوند: "نامرد ، کارت به جایی رسیده که منو ، ناموست ، رو هم داری معامله می کنی . کم نبود،دار و ندارم رو به حراج گذاشتی تا حمایت غریبه ها رو برای کثافت کاریات داشته باشی . حالا نوبت من شده. تو با این کارات روی ابلیس رو هم سفید کردی . برای بچه هات که پدری نکردی و همه رو به کشتن دادی، برای...
-
تمثیل
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1398 09:23
حاصل زندگی من از زندگی چهل ساله با او چه بود؟ چهل سال شکنجه روحی و جسمی، چهل سال غارت ثروت عظیمی که از پدر و مادرم برایم به ارث رسیده بود و او همه را تبدیل به برج های بلند کرد وخودش در بالاترین نقطه ،در پنتهاوس یکی از بهترین آنها ساکن شد و مرا در یک خانۀ مخروبه در حاشیۀ شهر با جیرۀ بخور و نمیر تنها گذاشت.شما بگویید با...
-
ای کاش در عزای گل سرخ
یکشنبه 6 بهمنماه سال 1398 03:43
ای کاش در عزای گل سرخ یک دم چراغ شهر می افسرد یا در ازای خون چکاوک صیاد نابکار همی مرد
-
دفتر چل برگ دیکته
شنبه 28 دیماه سال 1398 02:03
دفتر دیکتۀ مندفتری چل برگهواقعا باعث شرمندگیهتا همین صفحۀ پایانی خودهمۀ نوشته هاش قلط قلوطبرم و بندازمش تو سطل آشغال تاریخمون
-
سقوط
دوشنبه 23 دیماه سال 1398 22:33
نمیدونم چرا زندگی من سراسر با سقوط گره خورده .شش هفت سالم بود که دهانۀ چاه آشپزخونۀ خونۀ قدیمی ما فرو ریخت و مادرم تو دل تاریکی بلعیده شد . حدود ده سال بعد برادرم که توی پشت بوم داشت آنتن تلویزیون رو تنظیم می کرد از اون بالا سقوط کرد توی حیاط و منو با یک بابای بیچاره و دلمرده و عصبی تنها گذاشت . حدود یکسال از عروسیم...
-
"عجب شبی بود"
شنبه 14 دیماه سال 1398 01:37
سرانجام حرکت مهرۀ سیاه و یک کیش مرگبار "عجب شبی بود"شب سرنوشت ؟ و چه شب هایی را باید در انتظار حرکت مهرۀ سرخ جان به سر شد تا پرده ها برافتدو مهرۀ سپید در یک روز افتابیپیروز شود البته اگر کسی قواعد بازی را بر هم نزند
-
موبایل
یکشنبه 8 دیماه سال 1398 21:21
این بار با تمام وجودم فریاد زدم طلاق طلاق طلاقو اون با صدای نکره اش نعره زد که مرگ مرگ مرگ یعنی که تا دم مرگ باید من رو تحمل کنیاز یک لحظه غفلتش استفاده کردم و به سمت در دویدمهنوز پایم را از چهار چوب بیرون نگذاشته بودم که مثل اجل معلق رسید و در را با شدت بست و فشار داد . پایم لای درگیر کرد و له شد ،از درد بیحال شدمولی...
-
یلدا
یکشنبه 1 دیماه سال 1398 03:11
چشمای درشت و سیاه و خیلی گیرایی داشتخیلی خوش سر زبون بود و با صدای گرمشمخاطب خودش را خیلی زود جذب می کرد ، اسمشیلدا بود .برای همین هم بود که با یک بار دیدنش درمهمونی شب یلدای پارسال نقش صورت زیباش برای همیشه تو حافظه من باقی مونده . البته یه دلیل خیلی مهمتر هم داشت که من دیگه هیچوقت اونو فراموش نمی کنم و یه عکسشو از...
-
گرفتار جهنمی بدون تاریخ انقضا
سهشنبه 26 آذرماه سال 1398 00:39
هر بهشت این جهانی تاریخ مصرفی دارداما تاریخ مصرف بهشت خیالی ما چند روز بیشتر نبودعین شیر پاستوریزه حاوی وایتکستا بیاییم بفهمیم تاریخش منقضی شده همه مون خوردیم و مسموم شدیمخدا نصیبتون نکنه چه مسمومیتی هنوز که هنوزه حالمون خرابهانگار گرفتار جهنمی شدیم که تاریخ انقضا نداره
-
مویه کن
سهشنبه 12 آذرماه سال 1398 11:07
مویه کن ای سرزمین دوست داشتنیمویه کن ای زادبوم زرخیز اهوراییمویه کن بر چیرگی اهریمن بدسگالمویه کن بر پوشش انبوه ابرهای سیاه ستممویه کن برخشکسالی و ویرانی و ویرانگریمویه کن بر خون و خشم و پرخاشگریمویه کن بر تنهایی و ترس و پریشانیمویه کن بر این فرجام اندوهناک
-
گم شو برو بیرون از صف
سهشنبه 5 شهریورماه سال 1398 15:55
میخواستم بگم دیگه بسه حالا باید از سر صف بری ته صف . اما وقتی فکر می کنم و می بینم که چند سال پیش تو چطور با هزار دوز و کلک اومدی توی صف و با وقاحت رفتی جلوی همه وایستادی و دیگه از اونجا تکون نخوردی. باید بگم نه : اصلا گم شو برو بیرون از صف دیگه این دور و ور را نبینمت
-
پیامبران دروغین
جمعه 18 مردادماه سال 1398 01:53
پیامبران دروغین چونان گوسفندانی هستند که در نهادشان خون گرگ میجوشد اینان در آغاز دعوت خود می گویند جهنم جایی است که مهربانی نباشد و آتش آن از کینه ها و دشمنی ها شعله ور است اما هرگاه بر سرنوشت امت چیره شوند خشونت را متن اصلی کتاب مقدس تفسیر و ترویج می کنند و مخالفان را یکسره به جهنم خود ساختۀ این جهانی وعده می دهند ....
-
من از تاریکی شب ها نمی ترسم ولی ...
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1398 01:27
من از تاریکی شب ها نمی ترسم ولی از آنها که در سیاهی شب کمین کرده اند می ترسم. من از زیبایی روز لذت می برم ولی باز هم ، از زشترویانی که ممکنست نقاب ریا ، چهرۀ زیبایی به آنها داده باشد ،بیمناک هستم. من عاشق صداقت و رو راستی هستم ولی سخنان و رفتارهایی که آمیخته ای از راست و دروغ و صداقت و ریا می باشد مرا کلافه کرده است ....
-
دلواپسی های علی
یکشنبه 19 خردادماه سال 1398 11:55
وقتی یتیمی نیمه شب در انتظار است دلواپسی های علی در کوله باراست تا حال مظلوم غریبی آه و زاریست دلواپس های علی در شهر جاریست وقتی که درد دین مداران در زبان است دلواپسی های علی آنجا عیان است دلواپسی های علی از جهل و تزویر پایان نمی گیرد تو گویی جز به تعزیر دلواپسی های علی پایان ندارد تا خلق را این زندگی سامان ندارد...
-
چشمک بزن ستاره
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1398 13:22
عجیب بود . بسته هایی که داشتم چال می کردم با وجود آنکه توی پارچه های ضخیمی بسته بندی شده بود. از خودشان نور عجیبی بیرون می دادند .با وجود آنکه کنجکاو شده بودم و دلم می خواست یکی از بسته ها را باز کنم ولی از ترس گزمه هایی که بالاسر ما ایستاده بودند و چشم از ما بر نمی داشتند ، نتوانستم . از طرفی تعداد بسته ها خیلی زیاد...
-
اطاق عمل
جمعه 2 آذرماه سال 1397 21:01
دو روز دیگه باید برم اطاق عمل . اونم قضیۀ تومور و این حرفا بار اولم نیست که محتاج عمل شدم . با این بیماری سخت و وضع ریسکی بیمارستان ها که هر کی عمودی و با پای خودش بره تو ، افقی میارنش بیرون و یک سره راهی بهشت زهرا ، حالم خیلی شبیه محکومین اعدامه که دو روز بیشتر از زندگیشون باقی نمونده . نه اینکه مثل اونا وحشت کرده...
-
فرمانیه - اختیاریه
پنجشنبه 29 شهریورماه سال 1397 14:18
فرمانیه کوچه ها تنگ و تاریک و بن بست دزد و داروغه داده بهم دست آسمانش سیاه و زمین سرخ این محله خدایا کجا هست چون جهنم عذاب آور و سخت بهر خلق فقیر و فرودست یا بهشتی که در خواب شیرین اغنیا دامن آلوده تردست زندگی مرگ تدریجی خلق گیج و گنگ و سراسیمه و مست غصه و درد و فقر و فلاکت زور و تزویر اینجا روانست نام اینجا نظامیه...
-
آیینه و عشق و عقل
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1397 17:31
نه تنها نشستیم چشم ها را که بستیم و بستیم دل به نقش ماه و یار در چاه شکستیم آیینه ها را و برای هیچ ، همسایه را به میر غضب سپردیم هزار برچسب ناچسب به پیشانی دگر اندیش زدیم در صف های نذری ، حسین را به سخره گرفتیم دینِ بیداری را ،به راستی، افیون کردیم بوی مردار و خون و حیانت گرفتیم باید پرسید با خود چه کردیم این بار چشم...
-
آژیدهاکه
جمعه 16 شهریورماه سال 1397 02:39
مورخ : داستان به قدرت رسیدن ضحاک را میدونی ؟ ملت: نه به چه درد من میخوره . مورخ: مگه نشنیدی ایرانیا از تاریخ عبرت نمی گیرند؟ ملت : حالا تعریف کن ببینم . امورخ: خلاصه –اش اینه که مردم ایران باستان که از حکومت جمشید به خاطر خودبینی و غرورش ناراضی بودند و رفتند "آژیدهاکه" یا همون ضحاک رو که از اهالی بابِل بود و...
-
مَسی جون
دوشنبه 22 مردادماه سال 1397 02:17
اسمش معصومه بود که ما صداش می ردیم مَسی جون. دوست سال های دور مادرم بود . بزرگتر که شدم فهمیدم از خانواده قاجار بوده با لقب تاج الملوک و اوائل سلطنت رضاشاه پس از در گذشت شوهر جوانش و با داشتن یک پسر کوچک به اصرار پدرش به عقد پسر عموی عیاش و تریاکی و الکلیش در آمده . از وقتی یادم می اومد تکیه کلام مَسی جون "درد بی...
-
mariah
سهشنبه 26 تیرماه سال 1397 00:45
ماریا و نامزدش از مبارزان پر تلاش بر علیه رژیم دیکتاتوری ژنرال بودند . با این تفاوت که ماریا علنا در تظاهرات خیابانی شرکت می کرد و خوزه مشی مبارزه مخفی را در پیش گرفته بود . پس از مدتی همین اختلاف سلیقه موجب بر هم خوردن نامزدی آنها شد . و هر کدام راه خود را رفتند . تا اینکه ماریا در یک راه پیمایی دستگیر شد و پس از...
-
داستان شب هزار و یکم
جمعه 15 تیرماه سال 1397 01:23
شهرزاد : ای خلیفۀ بزرگوار میدانم شما لطف کردید و هزار شب برای من قصه گفتید تا مرا خواب کنید. اما امشب اجازه دهید من برای شما قصه بگویم خلیفه: بسیار خوب ، قصه ات را بگو شهرزاد : ولی داستان من شما را خواب نمی کند. خلیفه: پس چه؟ شهرزاد : آنچه می خواهم بگویم خواب را برای همیشه از چشمان شما می گیرد خلیفه: چه می گویی...
-
آی ربابه جان
سهشنبه 5 تیرماه سال 1397 02:28
تازه دو سال از ازدواج ربابه با پسر عمویش گذشته بود که شوهر و برادر بزرگش را از دست داد. دهۀ شصت بود ؟؟؟ . در آن زمان مجتبی یکساله بود و سارا در شکم مادر . باغ بزرگی را هم که داشتند و زندگی همۀ آنها را تامین می کرد از چنگشان در آوردند. به فاصلۀ کوتاهی پدر رباب طاقت دوری پسر رشیدش را نیاورد و دق کرد . بیشتر فامیل هم از...
-
تصادف
شنبه 26 خردادماه سال 1397 15:16
تو خبرها اومده بود که دیشب یک اتومبیل بی ام و که با سرعت سرسام آوری در بزرگراه نیایش حرکت می کرد واژگون شد و یک زن و مرد سرنشین آن در دم جان خود را از دست دادند .طبق تحقیقات انجام شده این اتومبیل توسط یک پورشه تعقیب میشده که این حادثه روی داده است . راننده پورشه در حال حاضر در بازداشت به سر می برد . . . . دو شب پیش...