-
پیامبران دروغین
جمعه 18 مردادماه سال 1398 01:53
پیامبران دروغین چونان گوسفندانی هستند که در نهادشان خون گرگ میجوشد اینان در آغاز دعوت خود می گویند جهنم جایی است که مهربانی نباشد و آتش آن از کینه ها و دشمنی ها شعله ور است اما هرگاه بر سرنوشت امت چیره شوند خشونت را متن اصلی کتاب مقدس تفسیر و ترویج می کنند و مخالفان را یکسره به جهنم خود ساختۀ این جهانی وعده می دهند ....
-
من از تاریکی شب ها نمی ترسم ولی ...
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1398 01:27
من از تاریکی شب ها نمی ترسم ولی از آنها که در سیاهی شب کمین کرده اند می ترسم. من از زیبایی روز لذت می برم ولی باز هم ، از زشترویانی که ممکنست نقاب ریا ، چهرۀ زیبایی به آنها داده باشد ،بیمناک هستم. من عاشق صداقت و رو راستی هستم ولی سخنان و رفتارهایی که آمیخته ای از راست و دروغ و صداقت و ریا می باشد مرا کلافه کرده است ....
-
دلواپسی های علی
یکشنبه 19 خردادماه سال 1398 11:55
وقتی یتیمی نیمه شب در انتظار است دلواپسی های علی در کوله باراست تا حال مظلوم غریبی آه و زاریست دلواپس های علی در شهر جاریست وقتی که درد دین مداران در زبان است دلواپسی های علی آنجا عیان است دلواپسی های علی از جهل و تزویر پایان نمی گیرد تو گویی جز به تعزیر دلواپسی های علی پایان ندارد تا خلق را این زندگی سامان ندارد...
-
چشمک بزن ستاره
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1398 13:22
عجیب بود . بسته هایی که داشتم چال می کردم با وجود آنکه توی پارچه های ضخیمی بسته بندی شده بود. از خودشان نور عجیبی بیرون می دادند .با وجود آنکه کنجکاو شده بودم و دلم می خواست یکی از بسته ها را باز کنم ولی از ترس گزمه هایی که بالاسر ما ایستاده بودند و چشم از ما بر نمی داشتند ، نتوانستم . از طرفی تعداد بسته ها خیلی زیاد...
-
اطاق عمل
جمعه 2 آذرماه سال 1397 21:01
دو روز دیگه باید برم اطاق عمل . اونم قضیۀ تومور و این حرفا بار اولم نیست که محتاج عمل شدم . با این بیماری سخت و وضع ریسکی بیمارستان ها که هر کی عمودی و با پای خودش بره تو ، افقی میارنش بیرون و یک سره راهی بهشت زهرا ، حالم خیلی شبیه محکومین اعدامه که دو روز بیشتر از زندگیشون باقی نمونده . نه اینکه مثل اونا وحشت کرده...
-
فرمانیه - اختیاریه
پنجشنبه 29 شهریورماه سال 1397 14:18
فرمانیه کوچه ها تنگ و تاریک و بن بست دزد و داروغه داده بهم دست آسمانش سیاه و زمین سرخ این محله خدایا کجا هست چون جهنم عذاب آور و سخت بهر خلق فقیر و فرودست یا بهشتی که در خواب شیرین اغنیا دامن آلوده تردست زندگی مرگ تدریجی خلق گیج و گنگ و سراسیمه و مست غصه و درد و فقر و فلاکت زور و تزویر اینجا روانست نام اینجا نظامیه...
-
آیینه و عشق و عقل
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1397 17:31
نه تنها نشستیم چشم ها را که بستیم و بستیم دل به نقش ماه و یار در چاه شکستیم آیینه ها را و برای هیچ ، همسایه را به میر غضب سپردیم هزار برچسب ناچسب به پیشانی دگر اندیش زدیم در صف های نذری ، حسین را به سخره گرفتیم دینِ بیداری را ،به راستی، افیون کردیم بوی مردار و خون و حیانت گرفتیم باید پرسید با خود چه کردیم این بار چشم...
-
آژیدهاکه
جمعه 16 شهریورماه سال 1397 02:39
مورخ : داستان به قدرت رسیدن ضحاک را میدونی ؟ ملت: نه به چه درد من میخوره . مورخ: مگه نشنیدی ایرانیا از تاریخ عبرت نمی گیرند؟ ملت : حالا تعریف کن ببینم . امورخ: خلاصه –اش اینه که مردم ایران باستان که از حکومت جمشید به خاطر خودبینی و غرورش ناراضی بودند و رفتند "آژیدهاکه" یا همون ضحاک رو که از اهالی بابِل بود و...
-
مَسی جون
دوشنبه 22 مردادماه سال 1397 02:17
اسمش معصومه بود که ما صداش می ردیم مَسی جون. دوست سال های دور مادرم بود . بزرگتر که شدم فهمیدم از خانواده قاجار بوده با لقب تاج الملوک و اوائل سلطنت رضاشاه پس از در گذشت شوهر جوانش و با داشتن یک پسر کوچک به اصرار پدرش به عقد پسر عموی عیاش و تریاکی و الکلیش در آمده . از وقتی یادم می اومد تکیه کلام مَسی جون "درد بی...
-
mariah
سهشنبه 26 تیرماه سال 1397 00:45
ماریا و نامزدش از مبارزان پر تلاش بر علیه رژیم دیکتاتوری ژنرال بودند . با این تفاوت که ماریا علنا در تظاهرات خیابانی شرکت می کرد و خوزه مشی مبارزه مخفی را در پیش گرفته بود . پس از مدتی همین اختلاف سلیقه موجب بر هم خوردن نامزدی آنها شد . و هر کدام راه خود را رفتند . تا اینکه ماریا در یک راه پیمایی دستگیر شد و پس از...
-
داستان شب هزار و یکم
جمعه 15 تیرماه سال 1397 01:23
شهرزاد : ای خلیفۀ بزرگوار میدانم شما لطف کردید و هزار شب برای من قصه گفتید تا مرا خواب کنید. اما امشب اجازه دهید من برای شما قصه بگویم خلیفه: بسیار خوب ، قصه ات را بگو شهرزاد : ولی داستان من شما را خواب نمی کند. خلیفه: پس چه؟ شهرزاد : آنچه می خواهم بگویم خواب را برای همیشه از چشمان شما می گیرد خلیفه: چه می گویی...
-
آی ربابه جان
سهشنبه 5 تیرماه سال 1397 02:28
تازه دو سال از ازدواج ربابه با پسر عمویش گذشته بود که شوهر و برادر بزرگش را از دست داد. دهۀ شصت بود ؟؟؟ . در آن زمان مجتبی یکساله بود و سارا در شکم مادر . باغ بزرگی را هم که داشتند و زندگی همۀ آنها را تامین می کرد از چنگشان در آوردند. به فاصلۀ کوتاهی پدر رباب طاقت دوری پسر رشیدش را نیاورد و دق کرد . بیشتر فامیل هم از...
-
تصادف
شنبه 26 خردادماه سال 1397 15:16
تو خبرها اومده بود که دیشب یک اتومبیل بی ام و که با سرعت سرسام آوری در بزرگراه نیایش حرکت می کرد واژگون شد و یک زن و مرد سرنشین آن در دم جان خود را از دست دادند .طبق تحقیقات انجام شده این اتومبیل توسط یک پورشه تعقیب میشده که این حادثه روی داده است . راننده پورشه در حال حاضر در بازداشت به سر می برد . . . . دو شب پیش...
-
بحث اجتماعی
جمعه 30 تیرماه سال 1396 15:31
گفت : ما در دریای دردها زندگی می کنیم ولی بعضی از این دردها جانگدازتر هستند. گفتم: بله درد ار دست دادن عزیزان بسیار جانگداز است. گفت : نه ، از این دردناکتر آنست که به فهمی از مرجع اطمینان خود فریب خورده ای و همه چیز خود را از دست داده ای و راه برگشت و جبرانی نمانده است. گفتم : مانند خیانت همسر با کمی عصبانیت گفت: تو...
-
صید شاه ماهی
پنجشنبه 29 تیرماه سال 1396 01:17
گفتم : برای گرفتن یک شاه ماهی باید خیلی صبور باشی گفت: از کی تا حالا فیلسوف شدی؟ گفتم : فلسفه نیست، واقعیت زندگی است گفت : از کی تا حالا شاه ماهی شدی؟ گفتم: بودم و هستم ، شما چشم حقیقت بین نداشتی و نداری گفت: توی دریا شاه ماهی زیاد است گفتم: ولی ما هنوز به دریا نرسیده ایم گفت : عجله کن برسی، چون خشکسالیه و ممکنه...
-
کمینه آرزو
یکشنبه 18 تیرماه سال 1396 01:35
آرزوی یک روز آفتابی پیش کش . فردا اگر هم، به اندازۀ یک شب مهتابی ، یا یک روز بسیار ابری و طوفانی، روشن باشد، از شادی، کلاه گشادی را که بر سر ماست، چنان بالا می اندازیم، که تند باد حادثه آن را به دست عبرت تاریخ بسپارد.
-
فاصله ها
چهارشنبه 31 خردادماه سال 1396 00:39
مثل بیشتر کافی شاپ ها اینجا هم نیمه تاریک بود و این گوشه و آن گوشه، زوج هایی سایه وار روبروی هم نشسته بودند و زمزمه می کردند. چشم گردوندم بینم محمود کجا نشسته. پشت هیچکدام از میزها فرد تنهایی رو ندیدم. فقط توی روشنایی نزدیک در، کنار شیشۀ مشرف به خیابان یه آقای خپله با عینک ذره بینی تنها نشسته بود. بعد از چند لحظه...
-
و خدا انسان را آفرید
سهشنبه 26 بهمنماه سال 1395 01:19
و خدا انسان را آفرید و گرگ را و گوسفند را اما بسیاری از آدمیان ترسو و نادان در طول تاریخ ، گوسفند شدند و اندک آدمیان زیرک و شیاد ، گرگ و خدا در مانده است در کار گوسفندان آدم نما و آدمیان گرگ صفت
-
جیم
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1395 17:12
جمعیت ،جنگل،جهنم ، جنون پیر مرد ژولیده در حالی که تندتند راه می رفت ، دستانش را تکان می داد وگاهی به عابران تنه می زد، بلند بلند باخودش حرف می زد: جمعیت ، جنگل، جهنم،جنون تو پیاده رو پر ازدحام کتابفروشی های جلوی دانشگاه تهران می رفتیم. دوستم با نگاه ترحم آمیزی به اونگاهی کرد وبا انگشت تلنگری به سرش زد که پیرمرد بیچاره...
-
در د دیار
چهارشنبه 26 خردادماه سال 1395 17:32
آب چشمه ها و رودها خشکیده .... سکوت و سکون مرگباری دریاها فرا را گرفته .... آب متعفن مرداب ها همه جا حتی در سربالائی ها جاریست.... قورباغه های زشت و نفرت انگیز ابوعطا میخوانند
-
من که عددی نیستم
یکشنبه 23 خردادماه سال 1395 21:34
من که عددی نیستم، وقتی مردم کسانی رو که هزار سر و گردن از من بالاتر هستند و به ملتی هویت و افتخار می دهند، به راحتی فراموش می کنند تا در انزوا دق کنند و اونوقت همانطورکه برای دیدن مراسم اعدام هجوم می برند ، منتظرند برای تشییع جنازۀ اونها جمع شوند و سلفی بگیرند و این ور و اون ور عکس هاشون رو در پزهای مختلف پخش کنند ....
-
پدرم کوهی بود
جمعه 3 اردیبهشتماه سال 1395 02:22
پدرم کوهی بود مادرم دشتی سبز کلبۀ سادگی ما دلباز . ناگهان لشگر تزویر بتاخت باور و راستی ما را برد کمر کوه کوه شکست نفس دشت گرفت کلبۀ سادگی ما همه در آتش فتنه و بیداد بسوخت بچه ها ترسیدند همه آواره شدند و خدا ساکت ماند.
-
عبرت سائرین
چهارشنبه 26 اسفندماه سال 1394 19:23
هر سال دم عید که می شه دلم حسابی می گیره. می پرسید چرا ؟ چرا نداره . شب عید سی و چند سال پیش بود که اون بله لعنتی از دهنم در اومد ای کاش لال می شدم و نمی گفتم با اجازۀ بزرگترا ... بله ، کاشکی انگشتام می شکست ودفترازدواج رو امضا نمی کردم . کاشکی دقت می کردم که پسر حاجی ،به جای امضا ، دفتر رو انگشت زد . کاشکی همون موقع...
-
نجابت
جمعه 21 اسفندماه سال 1394 22:16
دیگه معامله ! داشت جوش میخورد که مادر افسانه پرسید آقا فرشاد از نظر من یه مسئله باقی مونده که خوبه روشن بشه ، اونم دلیل جدایی شما از همسر قبلیتونه؟ فرشاد با کمی مکث جواب داد : والله زن بسازی نبود. : می شه کمی بیشتر توضیح بدین : اون نجابتی که من انتظار داشتم نداشت :یعنی خدای ناکرده ..... : البته نه اون طوری که فکر...
-
کنیز ملا باقر !!!
سهشنبه 18 اسفندماه سال 1394 12:01
این ایران خانم هم شده عین کنیز ملا باقر که یکریز سر شوهرش طاهر دیندار قر میزنه و اعصاب مردک و دور و وریاش رو خرد و خاکشیر کرده . خودش گفته کاشکی می تونستم کار دیگه ای بکنم ولی چکنم دست تنهام و زورم بیشتر از این نمی رسه. نمی دونم این استراتژی جنگ اعصاب ایران خانم جواب می ده یا نه ولی خودش که خیلی امیدواره غر زدن تبدیل...
-
خواستگاری فردا
پنجشنبه 6 اسفندماه سال 1394 22:09
خدا بیامرزه مادرمو ، خدا از سر تقصیراتش بگذره که با تصمیمات غلط، سال های زیادی از این زندگی رو با نکبت و فلاکت برایمن رقم زد . دختر خوش بر و رویی بودم ، از 13، 14 سالگی پای خواستگارا به خونۀ ما باز شد. اما نمی دونم مادرم چه خیری از زندگی با اون مرد زورگو و خشن دیده بود که می خواست همون الگو رو برای من هم پیاده کنه ....
-
مصلحت
پنجشنبه 29 بهمنماه سال 1394 23:00
فریده داشت می گفت تو تمام ابن سی سال زندگی حسرت به دلش مانده که یک بار هم شده کلمۀ ببخشید رو ار زبان سعید بشنود .سعید چی می گفت؟ می گفت چرا باید می گفته بخشید . مگه کار بد وخلافی انجام می داده ؟ حالا بقیۀ مکالمه رو مستقیم بخوانید: فریده: یعنی این همه دروغی که مرتب تحویل می دادی و با وقاحت زیر سبیلی در می کردی ، دست کم...
-
قیامت
سهشنبه 20 بهمنماه سال 1394 19:47
ایران خانم داد و فریاد راه انداخته بود که : ای وای ، انگاری تو این مملکت قیامت به پا شده که هیشکی به هیشکی نیست و هر کسی فقد می خواد خر خودش رو از پل بگذرونه . اونم چه پلی که انگار از پل ندیدۀ صراط باریکتره و چه خری که مثل صاحبش لگد پرونی می کنه وهرکی سر راش باشه حسابش با کرام الکاتبینه . بابا ما نردبون نیستیم که هرکی...
-
مفخم
یکشنبه 11 بهمنماه سال 1394 00:53
ا ولین بار بود که مفخم رو این طور شاد و شنگول و مشغول بگو و بخند با مهمونا می دیدم .مردی جدی و متفکر که همیشه تو خودش بود و حتی گاهی به نظر عبوس میومد. یه سالی می شد که از زندون آزاد شده بود . به جرم فضولی !! سه سالی اون تو آب خنک خورده بود و حالا به نظر میومد حالش جا اومده و کاملا ادب شده . برگشتم به خواهرم که کنارم...
-
آوار
یکشنبه 4 بهمنماه سال 1394 22:10
خواب دیدم رفته بودیم از یک فروشگاه بزرگ که تازه افتتاح شده بود، حرید کنیم که یهو آوار عظیمی روی سرمون خراب شد ولی همه مون اون زیر ، تو ی محوطۀ نسبتا بزرگی زنده مونده بودیم . نور و هوای کمی از یه سوراخ کوچک بهمون می رسید . مواد غذایی و دیگر مایحتاج هم اون زیر پیدا می شد . ولی هیچکس برای نجات ما نیومد و ما عادت کردیم که...