-
ببینید و عبرت بگیرید
شنبه 31 مردادماه سال 1394 00:08
می خواستی قبل از پریدن چشمات رو باز کنی آدم !!!عاشق هم خوبه حواسش به پشت سرش باشه آچمز!!!!!!
-
طوبی
سهشنبه 27 مردادماه سال 1394 18:51
همین جمعه پیش بود که رفتم آسایشگاه سالمندان دیدن خاله طوبی. خیلی تکیده شده و انگار نور زندگی از چشماش رفته بود و بوی مرگ می داد. گویی صبرش از یک عمر ناکامی و تنهایی به سر آمده بود و موقع خداحافطی چند بار تاکید کرد که فرشته جان دعا کن خدا من رو از این عذاب زندگی هرچه زودتر خلاص کنه . طوبی خاله واقعی من نبود ولی چون...
-
یادداشت های یک پسر خل و چل
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1394 21:21
تو قصه ها که خونده بودم یه عاشق دیوانه به یک نظر دل و دین شو داده بود به لیلی یا شیرین . به ریش هرچی مجنون و فرهاد خندیده بودم که لابد از اول یه تخته شون کم بوده. اینارو افسانه می دونستم و مال عهد عتیق نه مال این دور و زمونه . باور کردنی نبود و نیست که منم با این همه ادعای اراده و عقل تو همچین تله ای افتاده باشم . تو...
-
ترس ناشناخته
سهشنبه 20 مردادماه سال 1394 02:15
نمی دونم چرا مادرم هوس کرده بود چند روزی ازشهر خوش آب و هوای خودمون بیرون بزنه و بیاد به این تهرون تفتیده دیدن من . به هر حال خیلی خوشحال شدم و فرصتی شد که شب جمعه چند تا از فامیلای پایتخت نشین رو برای شام دعوت کنم . در تدارک سور و سات این مهمونی بودم که مادرم گفت: فرشته ، از این عکس بهتر نداشتی از من بذاری تو هال جلو...
-
برج العرب
شنبه 17 مردادماه سال 1394 02:25
مهمونی کوچکی داده بودیم ولی وقتی همه رفتن دیگه نای راه رفتن نداشتیم با این وجود داشتیم ظرفا رو می شستیم و خشک می کردیم که نسترن گفت میدونی این مستاجر بالایی ما عروسی دخترش رو تو برج العرب گرفته .گفتم همونا که پارسال خونۀ دکتر رو اجاره کردن ؟ گفت آره اینا مقیم امریکا هستن و سالی یکی دو ماه میان ایران. دکتر هم که رفته...
-
رویای نیمه شب
جمعه 16 مردادماه سال 1394 23:49
رویای نیمه شب تصویر خویش را از قابِ آبگینۀ فردا دریغ کرد مهتاب بود و ندانم که از چه روی خود را ز خاطرات شب ما دریغ کرد لب وانکرد و رفت افسوس ماند و یک شب دیجور و شام تار یک قطره اشک ریخت موقع رفتن ولی چرا خود را ز یک زن تنها دریغ کرد ؟ شعر از سپیده لواسانی
-
پسران ایران خانم
پنجشنبه 15 مردادماه سال 1394 22:19
ایران خانم بی حال و نیمه بیهوش روی یک تخت فکسنی قدیمی دراز کشیده بود و دکتر بالای سرش مشغول معاینه بود. تنها دخترش ایراندخت گوشۀ اطاق ایستاده بود و بی صدا اشک می ریخت . پسرای ایران بیرون اطاق خونسرد و بی خیال با هم پچ پچ می کردند . شاید برای تعیین تکلیف خونۀ ویرانۀ مادرشون با هم قرار و مدار می گذاشتن. موقعیت این زمین...
-
گل آفتابگردان و آفتاب
یکشنبه 11 مردادماه سال 1394 01:17
گل آفتابگردان: کجا بودی عزیز من تمام شب چشم به راه سحر بودم، دلم هزار جا رفت ،تا تو بیایی و یک بار دیگر به من امید زندگی بدهی . بر من بتابی و من تمام روز را با نگاه به چهره زیبای تو سرمستانه سپری کنم . آفتاب : گُلَکَم ، می دانی که در پشت کوه هم گل های آفتابگردان بسیاری در انتظار دیدن من خواب به چشمسان نمی آید . آنها...
-
حقیقت ناب
شنبه 10 مردادماه سال 1394 16:43
مرگ از زندگی پرسید : چرا در کام انسان ها من تلخم و تو شیرین؟ زندگی پاسخ داد: چون من آغشته به فریبم و تو حقیقت نابی
-
انتخاب با خودته
پنجشنبه 8 مردادماه سال 1394 00:41
مادر آخه چه کار کنم وقتی هیچ کاری جواب نمی ده. نه سکوت نه فریاد ، نه بردباری نه بی صبری، نه فرار نه قرار، نه کتک کاری نه کلک بازی، خلاصه هیچ جور حریفش نمی شم . یعنی چی دخترم؟ عکس العملش به این همه رفتارهای متفاوت تو چیه؟ اون مثل یه حیوون زبون نفهم یا مثل یه روباته که فقط برای اجرای یه حرکت برنامه ریزی شده و در هر...
-
گذر عمر
سهشنبه 6 مردادماه سال 1394 00:15
به توصیه و تجویز دکتر رفته بو د آزمایشگاه آزمایش خون بدهد . صبح اول وقت بود وچند نفر بیشتر در صف نمونه گیری نبودند و او آخرین آنها . تو فکر بود که خانم جوانی که نمونه می گرفت صدا کرد : مادر بفرمایید تو . به خودش آمد و دور و برش را نگاه کرد .فرد دیگری درانتظار نبود. دوباره صدا بلند شد: مادر بیا تو با شما هستم .چیزی در...
-
برق عشق یا هوس
یکشنبه 4 مردادماه سال 1394 23:11
شب بسیار خوبی را گذرونده بودن . شام عالی در محیطی با صفا همراه با برخورد بسیار صمیمانه و شاد و شاید بتوان گفت عاشقانۀ نادر با شهرزاد. وقتی در مقابل در ویلایشان از ماشین نادر پیاده شدن ، شهرزاد طاقت نیاورد و گفت : شهربانو چطور بود؟ برق عشق رو تو چشمای نادر دیدی؟ شهر بانو گفت بذار بریم تو سر فرصت بحث کنیم . شهرزاد: یعنی...
-
شکستن دیوار سکوت
سهشنبه 30 تیرماه سال 1394 23:16
دوستان عزیز با تشکر از اینکه از این سایت بازدید می کنید از شما هزار بار خواهش می کنم راجع به این داستانک ها نظر بدهید حتی اگر نظرات شما کاملا انتقادی و حتی منفی و تند باشد. من سعی میکنم با این داستانک ها از خلوت و انزوای خودم بیرون بیایم ولی وقتی در این کار موفق می شوم که شما سکوت نکنید . مثل وقتی عابرین فقط به ویترین...
-
اشک ستاره
سهشنبه 30 تیرماه سال 1394 02:01
به آسمان تاریک نگاه کردم و فریاد زدم: چشمک بزن ستاره، دلم گرفته. از زیر چشم بندش قطره اشکی بر گونه اش چکید و ناله کرد: نمی توانم می بینی که، من سحزگاه تیرباران خواهم شد . سلامم را به مامان خورشید برسان . شعر از:سپیده لواسانی
-
طیبات
شنبه 27 تیرماه سال 1394 16:56
وقتی زنگ زد و گفت حسین هستم برای تبریک عید فطرخدمت رسیده ام . امدم دم در و در قبال ان همه آزاری که منو داده بود جلو چشم کسبه وعابرانی که تو اون ساعت توی بازارچه کم نبودند و شاید بیشتر اونها هم می شناختندش، نزدیک نیم ساعت فحش بارونش کردم طوری که از این محل با خجالت و آبرو ریزی فرار کنه . در تمام این مدت ساکت و خونسرد...
-
عفریته
جمعه 26 تیرماه سال 1394 00:52
بابک با حال پریشان و آشفته و بی قرار روبروی من نشسته بود. سرگشتگی و پشیمانی از سر و روش می بارید . نخواستم تو این شرایط سرکوفتی بهش بزنم و بیشتر از این که بود ناراحتش کنم . ولی یادم می آمد روزی که هیجان زده پیش من اومد و از تصمیمش برای ازدواج با رویا خبر داد خیلی عصبانی شدم و سرش داد زدم که :" دیوانه ، ازدواج ،...
-
زیوِش و بهار
سهشنبه 23 تیرماه سال 1394 22:52
با وجود انکه زیوِش و سپید برفی از بچگی با هم دوست و هم بازی بودند . ولی وقتی چشم زیوِش به بهار افتاد ان قدر مجذوب زیبایی او شد که سپید برفی را با آن همه مهربانی رها کرد و سر در پی بهار گذاشت. ساعات و روزهایی که زیوِش سرمستانه بهار را در آغوش می گرفت بسیار زودتر از آنچه فکر می کرد گذشت و سحر یک روز گرم وقتی از خواب...
-
نترسید
شنبه 20 تیرماه سال 1394 05:00
همه دور جعبه جمع شده بودند و می خواستند هر چه زود تر در آن زا باز کنند و پاسخ معمای بزرگ را که در آن بود پیدا کنند . ولی مشکل بزرگی وجود داشت و آن نخ بسیار محکمی بود که دور جعبه پیچیده بود و گره بسیار محکمی که بهیچ وجه باز نمی شد و ترس مردم از پاره کردن این نخ . فرصت داشت از دست می رفت و همه سعی بی حاصل می کردند که...
-
در کوچه باغ شعر من
پنجشنبه 18 تیرماه سال 1394 22:40
در کوچه باغ شعر من ای جان ، بیا بخوان با بوی یاس و عطر گریبان بیا بخوان آواز کوچه باغی زیبای خویش را کن پیشکش به ساحت بستان، بیا بخوان وقتی که از کنار چپرها گذر کنی یادی کن از سپیده به زندان ، بیا بخوان چون شاخه های بید و صنوبر به دست باد یا برگ و سبزه در کف باران ، بیا بخوان پا جای پای خسته ما گر گذاشتی با یادی از...
-
شهید مهندس علی ......
سهشنبه 16 تیرماه سال 1394 23:02
به علت ریخت و پاش ها ی بی حد وحساب و مدیریت کاملا غلط چند سال گذشته ،شرایط سارمان به قدری بحرانی و جو داخلی و شرایط بیرونی با خبرهای رسانه ای متشنج شده بود، که مسئولین بالادستی مجبور شدندبا اصرار مهندس علی ..... را به ریاست سازمان انتخاب کننذ به امید اینکه پس از آرام سدن اوضاع او را بی سر و صدا کنار بگذارند و ..........
-
خدایا
دوشنبه 15 تیرماه سال 1394 04:54
خدایا اگر توان و خواست و خردِ بسنده دارم تقدیر و سرنوشتم را به دست خودم بسپار. و اگر سستی و کاستی در گزینش های درست در زندگی دارم این سستی و کاستی را به توانایی و فزونی برگردان . و اگر شایستگی این بهرۀ گرانسنگ تو را هم تدارم در این شب گرامی از تو می خواهم که درازای زندگیم بیش از این نباشد و فرجام کارم هرچه زودتر فرا...
-
اقای ایکس
جمعه 12 تیرماه سال 1394 00:23
قیافه اش برایم آشنا نیامد ، ولی وقتی هما بابک را به من معرفی کرد و او چند جمله تعارف آمیز به زبان آورد ، انگار سالها بود او را می شناختم . بعد سر میز شام و در طول میهمانی که او با صدای گرم و طرح مطالب شیرین و جذاب توجه همه را به خود جذب کرده بود، من هرچه بیشتر مطمئن می شدم که او را کاملا می شناسم . حتی یکبار هم دل به...
-
درد مشترک
دوشنبه 8 تیرماه سال 1394 02:05
شب از نیمه گذشته و چیزی به وقت سحر نمانده است.نمی دانم چرا با وجود خستگی مفرط خوابم نمی برد . هزار فکر و خیال از توی قکر پریشانم رژه می رود. هر وقت این طور می شوم ، می روم پشت پنجره و به سو سو زدن چراغ های دور و نزدیک شهر خیره می شوم و با آدم هایی که مثل من بی خوابی به سرشان زده احساس هم دردی می کنم .دلم می خواهد یکی...
-
عشق یا جادو
پنجشنبه 4 تیرماه سال 1394 02:23
مادر قریاد دردمندانه ای کشید که :آخه دخترم تو چطور میخوای با پسری ازدواج کنی که پدرش زندگی مارو به فلاکت کشیده و باعث مرگ پدرت شده ؟ : مامان دست خودم نیست . من پرویز رو دیوانه وار دوست دارم و نمی تونم بدون اون زندگی کنم . :ولی بدون ما می تونی . یعنی میتونی به عشق ما به خودت پشت پا برنی . یعنی ما اون قدر برات ارزش و...
-
ساعت ده صبح روز شنبه ...
جمعه 29 خردادماه سال 1394 14:49
"احمد جان منو ببخش از اینکه رفیق نیمه راه شدم . تو خیلی تلاش کردی منو خوشبخت کنی و از این بابت خیلی از تو ممنونم .با تو لحظات شاد وخاطره انگیز زیاد داشتم ولی خوشبختی از لحظه های شاد ایجاد نمیشه . خوشبختی در زندگی، اون رضایتیه که آدم در فاصلۀ اون لحظه ها حس میکنه ،این نخ تسبیحِ رضایت که لحظات شاد رو بهم وصل میکنه،...
-
کارتن خواب
شنبه 16 خردادماه سال 1394 14:38
"بعضی آدما وقتی به این دنیا میان انگاری براشون تو یکی از اون مسافرخونه های فکسنی ناصر خسرو اطاق گرفتن . اونم یکی از اون اطاقای عمومی چند تخته که هر گوشش یه معتاد و یه جیب بر و خلافکار پیزوری تو ی ملافه های چرک و بو گندو لول میزنن . بعضیا هم وسط یه سویت اشرافی تو یکی از هتلای شش ستاره لاس و گاس فرود میان" ....
-
صحنۀ بازی
پنجشنبه 7 خردادماه سال 1394 11:57
با لحنی که پر از حسرت و التماس پود پرسید: : من دارم می میرم ؟ یک لحظه دست و پام رو گم کردم که چی بگم :می ترسی؟ :نه نگرانم : نگران چی؟ : نگران تو و بچه :نگران نباش ، خدا بزرگه : آخه دست تنها چطور بزرگش می کنی؟ : حالا کی گفته که تو نیستی؟ : ببین فریده ، من که بچه نیستم . حال خودم رو می فهمم. :تو اگر خودت رو نبازی حتما...
-
پیام ایران خانم
پنجشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1394 14:38
رفته بودم دیدن ایران خانم که سال های پایانی عمرش را در یک کلبۀ کوچک کوهستانی می گذراند . خیلی گله داشت که چطور یک مشت لات بی سروپای دزد ریخته اند توی خانۀ پدری اش و هرچه بوده و نبوده غارت کرده اند و اهل محل فقط تماشا کرده اند وسکوت. سر آخر به همسایه ها پیغام داد ما که می رویم ولی بدانید اینها به صغیر و کبیر رحم نمی...
-
این زندگی
شنبه 26 اردیبهشتماه سال 1394 18:33
دم درِ محضر، وقتی می خواستم برای همیشه از بهروز جدا شوم، آخرین کلام من این بود که می دانم نسرین هم مانند من گول ظاهر تو را خورده است اما او بسیار حساس و شکننده است، مواظب باش که فاجعه ای به بار نیاید و زندگی تو با نسرین ختم به خیر شود. یک ماه بعد ، باوجود آنکه هنوز رسما با نسرین ازدواج نکرده بود . وقتی فهمیدم حامله ام...
-
بهار سوزان
پنجشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1394 22:23
معلوم نیست این قبیله، از ما قبل تاریخ چگونه به قرن بیست ویکم و میان این جنگل عظیم آهن و بتون فرود آمده و با جادوی خود مردمان شهر را به اسارت گرفته اند . از همه چیز ترسناک تر آنکه از زمان ظهور و تسلط خود دارند خوی وحشت آفرینی و خشونت بی حد را در همه شهر های دیگر گسترش می دهند . یکی از رسوم عجیبی که امروزه به یادگار جنگ...