داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

حال و روز بچه ها

 

ایران خانم: بچه ها حال و روزتون چطوره؟

یکی از فرزندان ایران خانم:

مادر ، مانند کسی هستیم که  به ریسمان

بلندی در عمق چاهی تاریک  به دار آویخته

شده و تنها نوک انگشتان پایش با سنگی خیس

و لغزان تماس مختصری دارد و هرچند لحظه

پایش سر می خورد وفشار طناب را دورگردن

خود احساس می کند و حالت خفگی به او دست

می دهد و از این بدتر و دردناک تر این که جلادان

 برسر چاه بساط میگساری پهن کرده اند و هر

 چند دقیقه یکی از ایشان از آن بالا بر سر ما

میشاشد و فریاد تشویق و خندۀ نفرت انگیز همۀ

آنها بلند می شود.

ایران خانم: خوب چه باید کرد؟

بچه ها یکصدا: ما آمده یم پاسخ همین سؤال را از

شما داشته باشیم.

ایران خانم: پاسخ عملی رو نوه های من  و فرزندان

شما به زودی خواهند داد.

حاج عمو


 

= حاج عمو به خدا نمی ذارم  یه قرون از اون پولای بابام رو که بالا کشیدی

  از حلقوم پسرت پایین بره . مگه شهر هرته؟

= بدبخت چل ساله داری ادعای پول بابات رو می کنی به جایی نرسیدی

  بعد از این هم ول معطلی.

= حالا که این جوریه داغ پسر یکی یه دونه ت رو به جیگرت می ذارم تا

  بفهمی یه من ماست چقد کره داره.

= مث این که باید بدم  بندازنت  اونجا که عرب نی انداخت.

 

ایراندخت در مترو - بخش پایانی

 

 

یک هفته ای از این ملاقات نگدشته بود که اون جناب وکیل

دوباره اومد ملاقات  که بهم بگه بر خلاف عرف پرونده های

این چنینی پروندۀ من خیلی زود تکمیل شده و سه روز دیگر

دادگاهم تشکیل می شه. لحن بسیار نومیدانه ای داشت و

خواست اگر توبه نامه ای چیزی ازم خواستن فوری قبول کنم

که این شاید تنها راه نجات من از قصاص باشه. این هم یک

شوک دیگه. تو دادگاه  معلوم شد پروندۀ من شاکی خصوصی

نداره ، ظاهرا به بهانۀ این که مقتول هیچ فامیل نزدیک و

شناخته شده ای نداره. شاکی اون نهادی شده بود که مقتول

 در آنجا کار می کرده.  وکیل بدبخت من هرچه بر ضرورت

بررسی دوربین های محل حادثه اصرار کرد  درخواستش

به بهانۀ خراب بودن دوربین رد شد. درخواست ارائۀ سوابق

  پروندۀ مقتول در بیمارستانی که بستری بوده و در پزشکی

 قانونی هم به بهانۀ محرمانه بودن رد شد. بالاخره صبر وکیل

تمام شد و سر قاضی فریاد زد که: پس شما تصمیم گرفته اید

به هر قیمت این جوان بیگناه رو بفرستید بالای دار. قاضی هم

 با یک عصبانیت ساختگی دستور بازداشت وکیل رو به جرم

توهین به دادگاه صادر کرد. سرتون رو درد نیارم . یک ماه

نگذشته که دیروز مامان و خواهرم اومدن ملاقات .  گرچه

به روشون نمیاوردن اما خودم فهمیدم که این دیدار آخرمونه.

 حالا این دست نوشته هام رو میدم به یکی از هم بندیام  که

 برسونه به دست ایران جان، چون قراره یک بار دیگه ثابت

بشه سرِ بی گناه بالای دار میره ، خوبم میره.

 

 

 

 

ایراندخت در مترو 3

فردای اون روز منو بردن به جایی که بعد دونستم سلول انفرادیه

دو سه روز بعد باز کیسه به سر بیرونم اوردن و وقتی کیسه رو

برداشتن مامان ایران که انگار بیست  سال پیر شده باشد روبرویم

 ایستاده بود و به پهنای صورت اشک میریخت. پریدم بغلش و این

 بار جفتمون زار می زدیم. بعد که کمی آروم شدیم نشستیم پشت

میز کوچکی که اونجا بود و مامان آقای میان سالی رو که روبرویم

 بود به عنوان وکیل معرفی کرد. من متعجبانه پرسیدم وکیل ، وکیل

برای چی؟ مامان به زبون اومد که عزیزم مگه نمی دونی برات پروندۀ

 قتل عمد تشکیل دادند . باز هم یک شوک دیگر.پرسیدم مگه مرد.

اون آقای وکیل پاسخ داد این طوری میگن و بعد خواست که اتفاقات

 این چند روز رو بی کم و کاست و بدون لفت و لعاب براش تعریف کنم.

به آخرای داستان رسیده بودم که نگهبان فریاد زد وقت تمومه و اومد

به سمتم و باز کیسه رو به سرم کشید. حتی فرصت نشد یکبار دیگه

 ایران جان رو ببوسم. قبل از این که از در بیرون برم شنیدم آقای وکیل

 به مامان میگه کار خیلی سخته.


این داستان ادامه دارد....

 

 

ایراندخت در مترو 2

 

چند دقیقه ای نگذشت که در  با صدای گوشخراشی باز شد و نور کمی

 اون بیغوله رو روشن کرد .دو تا خانم محجبه با لباس فرم پیش آمدند

 و بلندم کردند و کیسه ای روی سرم کشیدند و باز  کشان کشان بیرون بردند.

پس از  شاید ده بیست قدم به راست پیچیدیم و کیسه را از روی سرم

برداشتند. اطاق کوچک نسبتا تر و تمیزی بود  که نشان می داد باید

مطب دکتر یا بهداری باشد. اونجا زخم هام  رو پانسمان کردند و

چند تا قرص بهم خوروندن و یه سرم هم بهم وصل کردن . و  اون

آقای روپوش سفید به مامورا گفت دو ساعت دیگه بیایین ببریدش.

 البته پاهام به تخت زنجیر بود.

دو ساعت بعد تو اطاق بازجویی بودم. اونجا دوباره یه شوک

 باور نکردنی بهم وارد شد وقتی بهم گفتن که من، اون خانم نگاه بان

رو که به من تذکر  داده بوده هل داده ام و سرش به پله برقی خورده

 و الآن تو کماست. این قدر این حرفا برام باور نکردنی بود  که در مقابل

 پرسش های مکرر بازجو به تته پته افتاده بودم و همش آخه -آخه-

نه- نه- نه  می کردم.   سرِ آخر هم که حوصله شون سر اومد به زور

  اثر انگشتمو  پای یه ورق پاره زدن و دوباره کیسه  به سر و تو همون

 اطاقک تنگ و تاریک.

 

این داستان ادامه دارد....