X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
سه‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1397

mariah

Image result for freedom fighters dictatorship general

Image result for freedom fighters



Image result for freedom fighters

Image result for freedom fighters


ماریا  و نامزدش از مبارزان پر تلاش بر علیه رژیم دیکتاتوری

ژنرال بودند . با این تفاوت که ماریا علنا در تظاهرات خیابانی

شرکت می کرد و خوزه مشی مبارزه مخفی را در پیش گرفته

بود . پس از مدتی همین اختلاف سلیقه موجب بر هم خوردن

نامزدی آنها شد . و هر کدام راه خود را رفتند . تا اینکه ماریا

در یک راه پیمایی دستگیر شد و پس از شکنجۀ بسیار و سکوت و

مقاومت قهرمانانه ای که نشان داد به چند ماه زندان محکوم

شد و سپس آزاد شد. ولی اسمش همه جا به عنوان یک

مبارز شجاع در راه آزادی پیچیده بود . دستگاه های اطلاعاتی

ارتش رژیم  با توجه به لو رفتن فعالیت های خوزه ، برای

 انداختن ترس در دل بقیه مبارزان، نقشۀ پیچیده و جدیدی

طرح کردند ، که هر دو را هم از سر راه بردارند .

ماریا  را ربودند و به طرز فجیعی به قتل رساندند و نیمه شب

مخفیانه در حیاط بزرگ منزل پدری خوزه دفن کردند  . پیگیری

خانوادۀ ماریا که به دنبال دختر گمشدۀ خود بودند منجر

به دخالت پلیس شد که ظاهرا از همه چیز بی خبر بود .

سوء  ظن پلیس به زودی متوجه خوزه شد و جنازه  ماریا

را که پیدا کردند دیگر همه چیز روشن  می نمود . خوزه

به زودی به جرم قتل ماریا به دار کشیده شد . سکوتی

 هر چند کوتاه مدت که پس از این ماجراها حاکم شد

 بسیار معنی دار بود  ، ولی معلوم بود این آرامش

موقتی است .

 

 

 

جمعه 15 تیر‌ماه سال 1397

داستان شب هزار و یکم


شهرزاد : ای خلیفۀ بزرگوار میدانم شما لطف کردید

              و هزار شب برای من قصه گفتید تا مرا

              خواب کنید. اما امشب اجازه دهید من

             برای شما قصه بگویم

خلیفه: بسیار خوب ، قصه ات را بگو

شهرزاد : ولی داستان من شما را خواب نمی کند.

خلیفه: پس چه؟

شهرزاد : آنچه می خواهم بگویم خواب را برای

               همیشه از چشمان شما می گیرد

خلیفه: چه می گویی دیوانه؟ . جلاد !!!!!

شهرزاد : حال که جلاد را فرا خواندید اجازه دهید

               آخرین سخنم را بگویم.

خلیفه : بگو

شهرزاد: شما هزارشب تلاش کردید ما را خواب

              کنید . ولی اکنون همه  اهالی ، "شهرآزاد "

              هستند و پشت دروازۀ  کاخ تجمع کرده اند

              منهم ترسی از مرگ و جلاد شما ندارم

              شاید این جلاد هم یکی از ما باشد .

خلیفه : جلاد بزن گردن این مادر به خطا را !!!!

جلاد : قربان . متاسفانه شمشیر من کند شده

         و دیگر برندگی ندارد .

خلیفه: آی بیایید این دو را ببرید گردن بزنید

شهرزاد: توجه کنید که ما اکنون در قرن بیست

             و یکم زندگی می کنیم . ضمنا بگویم

             کارگزاران شما قصر را ترک کرده اند و

             به جزیرۀ سرندیب پناه برده اند .

خلیفه: آه خدایا به دادم برس

شهرزاد : گمانم برای یاد خدا بسیار دیر است.

سه‌شنبه 5 تیر‌ماه سال 1397

آی ربابه جان


تازه دو سال از ازدواج ربابه با پسر عمویش

گذشته بود که شوهر و برادر بزرگش را از

دست داد. دهۀ شصت بود ؟؟؟ . در آن زمان

مجتبی یکساله بود و سارا در شکم مادر .

باغ بزرگی را هم که داشتند و زندگی همۀ

 آنها را تامین می کرد از چنگشان در آوردند.

به فاصلۀ کوتاهی پدر رباب طاقت دوری

 پسر رشیدش را نیاورد و دق کرد . بیشتر

 فامیل هم از ترس، ارتباطشان را با ربابه

قطع کردند . بعد از به دنیا امدن سارا ،ربابه

مادر درهم شکسته اش و بچه ها را

 برداشت و آمد تهران.  به توصیه و کمک یکی

از آشنایان دور، برای خودش و بجه ها

شناسنامه های جدیدی با نام خانوادگی

متفاوتی گرفت و در یک تولیدی لباس

مشغول کار شد . بیست سال با چنگ و دندان

کار کرد تا مجتبی لیسانس گرفت و رفت

سربازی . اما چون آشنایی نداشت محل

خدمتش افتاد تو یک گروهان مرزی . سارا

سال پنجم پزشکی بود که !!!!!

مجتبی در حملۀ اشرار  به مرزشهید شد .

ربابه هر چند یک بار دیگر از درون فرو ریخت

ولی امید به سارا بود که او را زنده نگه

می داشت. باید این یکی را نجات می داد.

برای همین وقتی دکتری که قصد اقامت در

خارج داشت به خواستگاری سارا آمد زیاد

 سخت نگرفت و او را روانۀ فرنگستان کرد.

گویی دیگر در تهران کاری نداشت. دار

و ندارش را جمع کرد و برگشت به ولایت،

تا یک کار ناتمام را تمام کند . اول سری

به  حوالی باغ قدیمی خانواده زد و دید

که یک ویلای بسیار شیک و بزرگ در

آنجا ساخته اند . با پرس و جویی ساده

دانست که باغ و ویلا  در تصرف و ملک

کنونی چه کسی می باشد. یک روز

غروب هم سری به قبرستان زد و از

نزدیکی مزار پدرش چیزی را که به دقت

بسته بندی شده بود از زیر خاک در

آورد و  با خود برد . در اقامتگاهی که

برای خود دست و پا کرده بود. بسته

را باز کرد و هفت تیر پدرش را همراه

با چند فشنگ بیرون آورد. یادش می آمد

که در دوران نوجوانی با آموزش پدر چند

بار با این سلاح  تیر اندازی کرده بود .

....................

....................

دو سه روز بعد روزنامه های محلی خبری

منتشر کردند که یک زن منافق یکی از

مقامات با نفوذ شهر را ترور کرده است.

ربابه  با آرامش و رضایتمندی سر به دار 

می سپرد. زیرا این بیشترین کاری بود 

که می توانست در مقابل آن همه 

ناملایمات و مصائب انجام دهد.

 

شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1397

تصادف

تو خبرها اومده بود که دیشب یک اتومبیل

 بی ام و که با سرعت سرسام آوری در

بزرگراه نیایش حرکت می کرد واژگون شد

و یک زن و مرد سرنشین آن در دم جان خود

را از دست دادند .طبق تحقیقات انجام شده

 این اتومبیل توسط یک پورشه  تعقیب میشده

 که  این حادثه روی داده است . راننده پورشه

در حال حاضر در بازداشت به سر می برد .

.

.

.

دو شب پیش بود داشتم تدارک شام و

 مراسم سالگرد ازدواجمون رو میدیدم

که فرشاد برادرم زنگ زد و گفت که ممکنه

کمی دیر برسه. دیگه توضیحی ازش نخواستم

و برگشتم سر کارم . بنا بود همسرم سعید

 زودتر بیاد و کمکم کنه . ولی خبری از او نبود .

 با موبایلش تماس گرفتم  که خاموش بود .

کمی تعجب کردم  ولی به دلم بد نیاوردم .

ولی وقتی ساعت از ده گذشت و از سعید و

فرشاد و همسرش خبری نشد نگران شدم

مخصوصا وقتی دیدم تلفن های سعید

و فرشاد و حتی بهاره همسرش جواب نمیده

 به دلم برات شدکه اتفاق بدی افتاده . تنها

 راهی که به نظرم می رسید این بود که مرتب

 با این شماره ها تماس بگیرم شاید یکی از

 اون ها جواب بده . تا اینکه حدود دو بعد از نیمه

شب تلفن بهاره جواب داد . ولی یک آقایی

پشت خط بود .  پلیس بود و خبر از حادثه ناگوار

 تصادف در بزرگراه مدرس داد.

سعید و بهاره کشته شده بودند و فرشاد که در

 تعقیب اونها بوده بازداشت شده بود .

بعد از بررسی محتوای موبایل های بهاره و

 سعید ، فرشاد آزاد شد و تنها به علت سرعت

 غیر مجاز جریمه  شد . ؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 30 تیر‌ماه سال 1396

بحث اجتماعی


گفت : ما در دریای دردها  زندگی می کنیم ولی بعضی از این 

دردها جانگدازتر هستند.

گفتم: بله درد ار دست دادن عزیزان بسیار جانگداز است.

گفت : نه ، از این دردناکتر آنست که به فهمی از مرجع اطمینان

        خود فریب خورده ای و همه چیز خود را از دست داده ای

        و راه برگشت و جبرانی نمانده است.

گفتم : مانند خیانت همسر

با کمی عصبانیت گفت: تو چرا همه چیز را شخصی می کنی .

بحث ما اجتماعی است و به سرنوشت ملت ها برمی گردد.

خودم را به نفهمی زدم وپرسبدم: ببخشید من خوب متوجه

 منظورتان نمی شوم؟

با زیرکی فهمید و گفت : خودت را به خواب نزن .منظور من

 بسیاری از منجی های ملت ها هستند که مردم با زود باوری

 دور آنها جمع می شوند و به آنها امید می بندند  .

با خوشحالی گفتم : گرفتم!!!!! مثل وقتی مردم برای خروج از

 ته چاه به طنابی آویزان می شوند و منجی طناب را در میان

راه رها می کند .

گفت : ما نمونه ای داریم که بی انصاف ها طناب نجات را انداخته

       دور گردن مردم و وسط چاه آنها را خِرکِش می کنند.

پرسیدم:حالا وضع ما چطوره؟

پاسخ داد: ما چهار دسته ایم. یک چند نفری که بالای چاه سر

 طناب را گرفته اند و با زندگی مردم بازی می کنند . یک اقلیت

 مزدوری که ازدور برای اون چند نفر کف میزنند و هورا می کشند.

و یک اکثریتی که وسط چاه در حال خفقان هستند .  

پرسیدم : و دستۀ چهارم؟

جواب داد : یک اقلیتی که ته چاه توی تاریکی نشسته اند  ، آتشی

روشن کرده اند و دنبال راه حل دیگری برای نجات هستند.

 :  و به کدام دسته می توان امیدوار بود؟

: به همین دستۀ آخری.

: و سوال اصلی که مطرح نشد ، اینکه چه کسی مردم را توی

 چاه انداخته ؟

:چرا این را می پرسی؟

: که اگر از چاه بیرون آمدیم، دوباره  در آن نیافتیم .

:خودمان مقصریم. غفلت عزیزم غفلت.

   1       2       3       4       5       ...       43    صفحه بعدی