داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
پنج‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1397

فرمانیه - اختیاریه

 

فرمانیه

کوچه ها تنگ و تاریک و بن بست

دزد و داروغه داده بهم دست

آسمانش سیاه و زمین سرخ

این محله خدایا کجا هست

چون جهنم عذاب آور و سخت

بهر خلق فقیر و فرودست

یا بهشتی که در خواب شیرین

اغنیا دامن آلوده تردست

زندگی مرگ تدریجی خلق

گیج و گنگ و سراسیمه و مست

غصه و درد و فقر و فلاکت

زور و تزویر اینجا روانست

نام اینجا نظامیه کردند

شحنه و رهزن و حاکم پست

زین محله برون آی و بنگر

در حهان راه بهتر بسی هست

 

اختیاریه

این محله چه آرام و زیباست

کوچه ها پهن و باز و مصفاست

آسمان آبی و سرزمین سبز

دلگشا با نسیمی فرحزاست

مهر و عشق و محبت فراوان

شادی از روی مردم هویداست

اصل آزادی و داد ورزی

سرخط و فکر حاکم در اینجاست

اختیاریه، اینجا بهشت است

راه بهروزیت سوی فرداست

 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1397

آیینه و عشق و عقل

نه تنها نشستیم چشم ها را

که بستیم و بستیم دل

به نقش ماه و یار در چاه

شکستیم آیینه ها را و

برای هیچ ، همسایه را به میر غضب سپردیم

هزار برچسب ناچسب به پیشانی دگر اندیش زدیم

در صف های نذری ، حسین را به سخره گرفتیم

دینِ بیداری را ،به راستی، افیون کردیم

بوی مردار و خون و حیانت گرفتیم

باید پرسید با خود چه کردیم

این بار چشم ها را باید شست

و دست ها را نیز .

و غبار خرافه از آیینه روفت

و جور دیگر باید دید

و میان خطوط را هم

و دلیرانه گامی بلند باید برداشت

برای  پریدن از این گودال آتش

و گذشتن از این کویر وحشت .

آیینه و عشق و عقل

را  باید به کار گرفت

کامیابی را

 

 

 

جمعه 16 شهریور‌ماه سال 1397

آژیدهاکه

مورخ :  داستان به قدرت رسیدن ضحاک را میدونی ؟

ملت: نه به چه درد من میخوره .

مورخ: مگه نشنیدی ایرانیا از تاریخ عبرت نمی گیرند؟

ملت : حالا تعریف کن ببینم .

امورخ: خلاصه –اش اینه که مردم ایران باستان که از

حکومت جمشید به خاطر خودبینی و غرورش

ناراضی بودند و رفتند "آژیدهاکه" یا همون ضحاک  رو

که از اهالی بابِل بود و تبار تازی ( عرب) داشت آوردن

 و به تخت پادشاهی نشوندن .

ملت: خوب ؟

مورخ: خوب به جمالت ، کجا رفته درک و کمالت ؟

این ضحاک ملعون هم ظاهرا گول ابلیس رو خورد

 که به شکل پیرمردی درآمده بود ، و اجازه داد

 او سر شانه هایش را ببوسد . جای بوسه ها

دو مار روییدند که برای آرام نگهداشتن آنها باید هر

روز غذایی از مغز سر جوانان ایرانی  می دادن .

ملت : من که نفهمیدم .

مورخ : خوب مصداق اون مارها  چیه ؟

ملت:نمیدونم ؟

مورخ: ابلیس زمان رو هم نشناختی؟

ملت:  نه والله .

مورخ : بیشتر از این توضیح بدم مغز منهم خوراک مارها

میشه .فقط  این کلید واژه ها رو یادداشت کن تا بعد.

 آدرسِ کاوه ، فریدون ، کوه دماوند  سر راست. 

دشمن ما همین جاست.

ملت: ولی فهمیدم ضحاک کیه .

مورخ:  زرشک !!!! این رو که خواجه حافظ هم فهمیده.

 

 

 

 

 

دوشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1397

مَسی جون

اسمش معصومه بود که ما صداش می ردیم

مَسی جون. دوست سال های دور مادرم بود .

بزرگتر که شدم فهمیدم  از خانواده قاجار بوده

با لقب تاج الملوک و اوائل سلطنت رضاشاه

 پس از  در گذشت شوهر جوانش و با داشتن

یک پسر کوچک به اصرار پدرش به عقد پسر

 عموی عیاش و تریاکی و الکلیش در آمده .

از وقتی یادم می اومد تکیه  کلام مَسی جون

 "درد بی درمون" بود که اشاره به شازده

 محمد حسن میرزا شوهرش بود . سیمای

 مَسی جون در پیری همچنان جذاب بود ولی

 غمی در چشمان و خطوط صورتش موج میزد

 که انگار با مجسمۀ مصیبت زدگی و بیچارگی

 غیر قابل جبران روبرو شده ای .مَسی باور

 داشت که محمدحسن میرزا برای بدست

 آوردن ما ترکش، تنها پسر او را در عنفوان

جوانی سر به نیست کرده است .  این

 اواخر ،شازده که تتمۀ میراث  پدری تاج

الملوک را از چنگش در آورده بود او را سه

 طلاقه کرد و از خانه بیرون انداخت . مادرم

هم ، اطاق آن طرف حیاطمان را روبراه کرد و

مَسی جان اومد پیش ما . ولی پیرزن انگار

طاقتش طاق شده به آخر خط رسیده بود

چون در یک شب سرد و سیاه زمستان

همون سال  از "درد بی درمون " آسوده

شد  .به قول خاقانی  :

"تا خود چه رود خذلان بر کاخ ستمکاران"

البته همینطور هم  پیش آمد و پس از مدت

کوتاهی،  بدن متعفن شازده رو که مبتلا  به

یک بیماری مقاربتی وحشتناک شده بود

 از گوشۀ یک آسایشگاه به گورستان

منتقل و بی نام ونشان دفن کردند

و چون ورثه ای نداشت اموالش به

اشارۀ حکومت وقت مصادره شد .

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1397

mariah

Image result for freedom fighters dictatorship general

Image result for freedom fighters



Image result for freedom fighters

Image result for freedom fighters


ماریا  و نامزدش از مبارزان پر تلاش بر علیه رژیم دیکتاتوری

ژنرال بودند . با این تفاوت که ماریا علنا در تظاهرات خیابانی

شرکت می کرد و خوزه مشی مبارزه مخفی را در پیش گرفته

بود . پس از مدتی همین اختلاف سلیقه موجب بر هم خوردن

نامزدی آنها شد . و هر کدام راه خود را رفتند . تا اینکه ماریا

در یک راه پیمایی دستگیر شد و پس از شکنجۀ بسیار و سکوت و

مقاومت قهرمانانه ای که نشان داد به چند ماه زندان محکوم

شد و سپس آزاد شد. ولی اسمش همه جا به عنوان یک

مبارز شجاع در راه آزادی پیچیده بود . دستگاه های اطلاعاتی

ارتش رژیم  با توجه به لو رفتن فعالیت های خوزه ، برای

 انداختن ترس در دل بقیه مبارزان، نقشۀ پیچیده و جدیدی

طرح کردند ، که هر دو را هم از سر راه بردارند .

ماریا  را ربودند و به طرز فجیعی به قتل رساندند و نیمه شب

مخفیانه در حیاط بزرگ منزل پدری خوزه دفن کردند  . پیگیری

خانوادۀ ماریا که به دنبال دختر گمشدۀ خود بودند منجر

به دخالت پلیس شد که ظاهرا از همه چیز بی خبر بود .

سوء  ظن پلیس به زودی متوجه خوزه شد و جنازه  ماریا

را که پیدا کردند دیگر همه چیز روشن  می نمود . خوزه

به زودی به جرم قتل ماریا به دار کشیده شد . سکوتی

 هر چند کوتاه مدت که پس از این ماجراها حاکم شد

 بسیار معنی دار بود  ، ولی معلوم بود این آرامش

موقتی است .

 

 

 

   1       2       3       4       5       ...       44    صفحه بعدی