X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395

در د دیار

 

 

آب چشمه ها و رودها خشکیده ....

سکوت  و سکون مرگباری دریاها فرا را گرفته ....  

آب متعفن مرداب ها همه جا حتی در

سربالائی ها جاریست....


قورباغه های زشت و نفرت انگیز ابوعطا میخوانند 

یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395

من که عددی نیستم


من که عددی نیستم،  وقتی مردم کسانی رو که هزار

 سر و گردن از من بالاتر هستند و به ملتی هویت و افتخار

می دهند،  به راحتی فراموش می کنند تا در انزوا دق کنند

 و اونوقت همانطورکه برای دیدن مراسم اعدام هجوم

می برند ، منتظرند برای تشییع جنازۀ اونها جمع شوند و

سلفی بگیرند و این ور و اون ور عکس هاشون رو در پزهای

 مختلف پخش کنند . این رو نوشتم چون هیشکی نمی پرسه

 چه مرگته که مدتیه نمی نویسی . رویهمرفته از این نظر ما

مردم دو دسته ایم . اکثریتی که با بی تفاوتی و رفتارها و

حرکات شگفت و کم خردانه و آزاردهنده خون به جگر اقلیتی

 می کنندکه افسردگی کم ترین عارضۀ اون فرهنگ منحط

 در مردم حساس و با فرهنگ متعالی است .

قرار بعدی ما در نا کجا آباد .

 

جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1395

پدرم کوهی بود

پدرم کوهی بود

مادرم دشتی سبز

کلبۀ سادگی ما دلباز .

ناگهان لشگر تزویر بتاخت

باور  و راستی ما را برد

کمر کوه کوه شکست

نفس دشت گرفت

کلبۀ سادگی ما همه در

 آتش  فتنه و بیداد بسوخت

بچه ها ترسیدند

همه آواره شدند

و خدا ساکت ماند.

 

چهارشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1394

عبرت سائرین


هر سال دم عید که می شه دلم حسابی می گیره.

می پرسید چرا ؟ چرا نداره . شب عید سی و چند

سال پیش بود که اون بله لعنتی از دهنم در اومد

ای کاش لال می شدم  و نمی گفتم با اجازۀ بزرگترا

... بله ، کاشکی  انگشتام می شکست ودفترازدواج

 رو امضا نمی کردم . کاشکی دقت می کردم که پسر

حاجی ،به جای امضا ، دفتر رو انگشت زد .  کاشکی

 همون موقع عقد سکته می کردم  که صد نه بلکه

 هزار پله از این مرگ تدریجی بهتر بود . کاشکی

همون سالای اول ، پیش از اینکه این همه توله از

پسر حاجی پس بندازم خودمو آتیش می زدم و این

همه سال لحظه به لحظه تو آتیش ستم این نامرد

نمی سوختم . ولی دلم خوشه که هنوز به این وضع

عادت نکردم و منتظرم خودشو و دودمانشو به باد بدم.

امیدوارم همون خدایی که جای حق نشسته این توفیق و

بده که سال آینده کاری کنم کارستون ،عبرت سائرین.

 

 

جمعه 21 اسفند‌ماه سال 1394

نجابت

دیگه معامله ! داشت جوش میخورد که مادر افسانه پرسید


آقا فرشاد از نظر من یه مسئله باقی مونده که خوبه روشن


 بشه ، اونم دلیل جدایی شما از همسر قبلیتونه؟


فرشاد با کمی مکث جواب داد : والله زن بسازی نبود.


: می شه کمی بیشتر توضیح بدین

 

: اون نجابتی که من انتظار داشتم نداشت

 

:یعنی خدای ناکرده .....

 

: البته نه اون طوری که فکر کردید

 

:پس منظورتون چیه؟

 

: آخه ... از نظر من نجابت زن در اطاعت از شوهرشه

 

:حتی اگر توسری بخوره  باز هم باید مطیع باشه

 

:اختلاف بین زن و شوهر یه امر طبیعیه ولی ..

.

:ولی چی؟

 

:ولی مدیریت زندگی باید با یک نفر باشه

 

: و اونهم مرد خونه است ، لابد .

 

چند لحظه سکوت و مادر افسانه ادامه می دهد

 

: لابد چون ساناز هم اسب نجیبی نبود و کتک خورش 


خوب نبود ترجیح دادید ازاو جدا شوید

 

در این موقع ساناز و مادرش  از اطاق کناری وارد 


شدند و درحالی که فرشاد سر جا خشکش زده بود، 


معلوم شد ساناز و افسانه خواهران ناتنی هستند .

 

حالا شما پیدا کنید فرشاد و ساناز و افسانه رو .

 

 

 

   1       2       3       4       5       ...       41    صفحه بعدی